<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شب يلدا</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 06 Aug 2009 09:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ایمان بیاور به آغاز فصلی دیگر</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;font-family: &apos;Times New Roman&apos;; font-size: 16px; &quot; class=&quot;Apple-style-span&quot;&gt;&lt;div style=&quot;border-top-width: 0px; border-right-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 9pt; visibility: visible; &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از این به بعد در اینجا خواهم نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://lines-on-wall.blogspot.com&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;رج هایی بر روی دیوار زندگی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;هدیه تولد سی سالگی ام است به خودم. باشد که با رفتن به جای جدید، رفتارهای ناپسند گذشته خودم را درست کنم و فصل جدیدی در زندگی من آغاز شود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;پ. ن.: با کمک مطلبی که در &lt;a href=&quot;http://web3b.wordpress.com/2008/12/17/export-import-blogger-wordpress/&quot;&gt;این وبلاگ&lt;/a&gt; نوشته شده، خوشبختانه تونستم آرشیو وبلاگ رو هم به جای جدید منتقل کنم.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماندن یا رفتن، مسأله اینست.</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 245px; HEIGHT: 172px&quot; height=215 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://myyaldanight.persiangig.com/image/The-Crossroads.jpg&quot; width=267 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت دو راهی‌های انتخاب‌برانگیز را دوست نداشته ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با تو حكايتي دگر، اين دل ما بسر كند</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امسال، تا زمان حاضر، خيلي سال خوب و پر از اتفاقي براي من بوده است. يكي از مهمترينهاش اينه كه از اول سال در يك مؤسسه تحقيقاتي معتبر دولتي مشغول بكار شدم. البته قصدم از كار كردن در اينجا ماندن تا زماني است كه جواب يكي از دانشگاههايي كه براي هيأت علمي در آنها اقدام كردم معلوم بشه. شغلي رو كه بيشتر از هر كاري اونو دوست دارم استاديه دانشگاس. اما در طي همين مدت كمي كه از آمدنم به اينجا گذشته احساس مي كنم كه از شرايط كاري كه دارم خيلي راضي هستم. بعلاوه اينكه با رفتن مدير پروژه اي كه در آن مشغول بكارم، پيشنهاد مديريت اين پروژه بزرگ هم به من داده شده است. حالا قرار شده كه راجع به اين قضيه فكر كنم و جواب خودم رو بدم. ميدونم كه ميتونم از پسش بر بيام، فقط تنها موردي كه فكرم رو بخودش مشغول كرده اينه كه من تجربه مديريت يك پروژه بزرگ و جامع رو ندارم و يكي ديگه اينه كه نسبت به تمام نيروهاي اينجا كم سابقه ترم. شايد اين مسأله باعث ناراحتي برخي از همكارهاي قديمي اينجا بشه. اما با اين وجود فكر ميكنم كه اين پيشنهاد رو قبول كنم، چونكه خيلي تجربه كاري مفيدي براي من خواهد بود. محيط اينجا رو خيلي عاشقشم. يك محوطه بزرگ باغ مانند قديمي كه پر از درختان بيد مجنون و كاج و چنارهاي سر به فلك كشيده و باغچه گلهاي رنگارنگه. هواي بهار امسال هم كه تكميل كننده ناخوشي احوال ماست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اتفاق خوشايند ديگري كه برايم افتاد، آشنايي با دختري فوق العاده مهربان و خوش قلب بنام &quot;ليدا&quot; ست. قشنگيه زندگي به اينه كه هميشه آبستن حادثه هاييه كه آدم رو آچمز ميكنه. آشنايي اي كه روز به روز اتفاقات فوق العاده عجيبي در اون رخ داد تا گرماي اين رابطه رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه متصور بودم بكنه. مثلاً توي اولين روزي كه همديگه رو ديديم، ليدا از من خوشش نيومد و ما از هم خيلي زود جدا شديم. اما سر برگردوندن يك سي دي، دوباره قرار شد كه همديگه رو خيلي كوتاه ببينيم و ليدا چونكه يه خورده هم از خشونت رفتاري و ظاهري من ترسيده بود به يك رهگذر تصادفي سپرده بود كه براي چند دقيقه دورادور مواظبش باشه. بقول معروف باديگاردش باشه. از قضا اين آقاي باديگارد، بين اونهمه رهگذر، يكي از دوستان من دراومد كه خيلي هم همديگه رو دوست داريم. بعد از خداحافظي و تموم شدن هر چي كه بود، ليدا باهام تماس گرفت و گفت كه خيلي دوست داره يه شانس ديگه به خودمون بديم و مفصلتر با هم صحبت كنيم ... و اينگونه شد كه در عرض اين يك ماه، ما اصلاً نفهميديم كه چي شد كه الان به اينجا رسيديم. باور كنيد اگر يكنفر سير اين اتفاقات رو بنويسه و از روش يك فيلم بسازه صد درجه بدتر از اين فيلم هنديهايي ميشه كه آدم موقع ديدنشون از فرط باورنكردني بودن اتفاقاتش، خنده اش ميگيره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرانجام اين رابطه زيبا رو نميدونم چي ميشه؟ اينكه ميگم زيبا يعني واقعاً درك متقابلي كه از هم داريم خيلي براي من زيباست. شايد با خودتون فكر كنيد با توجه به سابقه اي كه من از خودم اينجا نشون دادم اين دوستي هم دوام زيادي نخواهد نداشت. اما بايستي بهتون اعتراف كنم كه اولاً در مورد من كاملاً در اشتباه بسر مي بريد، ثانياً اينبار اين تو بميري از اون تو بميريها نيست. البته نميگم كه ديگه همه چيز ما براي هم اوكي هست و از همه لحاظ رديفيم با هم. هر رابطه اي مشكلات و مسائل خودش رو داره و اين مشكلات براي ما هم هست. اما اون چيزي كه با ليدا واسم با ارزشه درك عميقيه كه از حرفهاي همديگه داريم. اين درك خيلي براي من آرامشبخش و روح انگيزه و مهمترين مسأله ايه كه در رابطه من و يلدا وجود نداشت. براي من مثل روز روشن شده كه اينكه آدمها چه احساسي نسبت به زندگي داشته باشن كاملاً بستگي به ديد و نگرشي داره كه نسبت به دنيا، زندگي و اتفاقات اون دارن. منهم شايد مثل خيلي ديگه از آدمها با رفتن يلدا بايستي تا ماهها و شايد سالها زانوي غم به بغل مي گرفتم و فقط به اون فكر مي كردم و از اينكه اين اتفاق افتاده سر خورده مي بودم. اما چرا؟ مگر قبول نداريد كه همين لحظه اي كه گذشت بهيچ قيمتي ديگر برنخواهد گشت؟ ارزش عمر آدم خيلي بيشتر از اينه كه بخواد اونها رو در گذشته اسير كنه. من ميدانم كه اتفاقهايي كه در زندگي ما مي افتند توسط ما تعيين نمي شوند، اما نگاهي كه ما به آنها داريم تفاوتهاي زندگي انسانهاي شاد و غمگين را باعث مي شود. اتفاقهايي كه در زندگي ما افتاده اند، افتاده اند. شكستهايي كه خورده ايم درس و تجربه اي براي آينده ما هستند، نه نگهدارنده ما از درك خوشي در حال و آينده. آدم نبايستي گذشته را فراموش كند اما نبايد حال و آينده را هم فداي گذشته كرد. اينها را گفتم كه بگويم بر اساس همين نگرش، بعد از يلدا با دختر خانمهاي ديگري آشنا شدم و آنها را ديدم و گشتم تا اكنون به كسي رسيده ام كه خيلي دوستش دارم. اين احساس رضايت و سرمستي كجا و آن غمگين بودن و ناليدن و زندگي را دوست نداشتن كجا؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 11:42:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به كي بگم حرف دلم رو؟</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مادر بزرگ نازنينم يك دسته اسكناس صد توماني رو دور خونه خدا طواف داده واسه اينكه توي مجلس دامادي من بريزه رو سر عروس و دوماد. اي خدا ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 07:28:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شانه‌هايت را دوست دارم</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگي مي‌رود. نمي‌توان آن را نگه داشت. فقط خاطرات و اثرات رفتار و كردار آدمي با گذشت زمان با او مي‌مانند. بعضي از اين رفتار تأثيري بزرگ و هميشگي بر روح و روان تو مي‌گذارند و برخي از آنها با گذشت چند صباحي، ديگر بياد آوردني نيستند. اما آنچه كه مهم است اينست كه بدانيم اگر خواستيم رفتار گذشته خود را قضاوت كنيم، به آنها در همان شرايطي كه از ما سر زده‌اند نگاه كنيم. در اينصورت شايد اندكي از سنگيني گناهاني كه بر شانه‌هايمان هستند، كاسته شود. ما تاوان همه كارهايي كه كرده‌ايم را پس خواهيم داد. بدون ردخور.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 12:20:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Legend of Love</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزهاي فرد، عصرها، ساعت ۵،&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ميام دم شركتتون دنبالت و ميريم گردش و ميگيم و ميخنديم و از هم گله و شكايت ميكنيم كه چرا تو منو كمتر از اوني كه من دوست دارم دوسم داري و يك بستني فوق العاده خوشمزه از آبميوه اميد دزاشيب ميخوريم و بعدش توي ماشين كوچولوم كه به اندازه تمام كهكشانها توش خوشبختي هست، زير يكي از سايه هاي سرد درختان كهنسال كوچه پس كوچه باغهاي شمرون، بوسه هاي داغ لبان زيباي توست كه دل بيقرار من رو مست و آروم ميكنه. و چقدر اين دل ساده من زود نرم ميشه. خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 09:10:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>The Deconstructor</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زندگی را می توان دو گونه نگریست: بر ساحل امنی همیشه ایستادن و یا دل را به تلاطم امواج خروشان سپردن. قاعده ها را خواهم شکست با تو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 08:49:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فدریکو گارسیا لورکا</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;چه دلپذیر است&lt;BR&gt;اینکه گناهانمان پیدا نیستند&lt;BR&gt;و گر نه مجبور بودیم&lt;BR&gt;هر روز خودمان را پاک بشوییم&lt;BR&gt;شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم&lt;BR&gt;و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان&lt;BR&gt;شکل مان را دگرگون نمی کنند&lt;BR&gt;چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم&lt;BR&gt;خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 06:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ببخشيد، من مي‌تونم برم؟</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دلم غمگين است. از آن غمهايي كه هر از چندگاهي مي‌آيد سراغت و در درونت مي‌نشيند و حال و هواي خنده را از تو مي‌گيرد. اتفاقي را دوست داشتم بيافتد، كه نيافتاد. آخ، آخ، آخ، اگر مي‌شد چقدر خوب بود. لابد تقدير اينگونه نخواست. بايستي تقدير را پذيرفت. حال و حوصله جنگيدن و سر و كله زدن را ندارم. دوست دارم خودم را به بيخيالي بزنم. ملالي نيست. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 12:48:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از اينور و اونور</title>
<link>http://myyaldanight.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=188 src=&quot;http://myyaldanight.persiangig.com/image/Copy%20of%20syl9hd.jpg&quot; width=331 border=0&gt; 
&lt;P align=justify&gt; ۱- پارسال روز اول فروردين روز تولد اين وبلاگ بود. درست يادمه كه حدود ساعتهاي ۹ صبح زمان سال تحويل بود و من اولين پست اين وبلاگ رو بعد از تحويل سال نوشتم. و چقدر اين يكسال زود گذشت. انگار همين ديروز بود. و اين حكايت مثل باد گذشتن ايام عمر همچنان ادامه خواهد داشت. شايد يه روزي برسه كه ديگه پير و از كار افتاده شديم و باز هم بگيم كه انگاري همين ديروز بود كه فلان كار را مي كرديم. دوست داشتم هميشه توي همين سن و سالي كه الان هستم ميموندم. بنظرم بازه بيست و هفت، هشت تا سي و دو سه سالگي بهترين بازه عمري آدمه. نه خام و بي تجربه اي و نه ناتوان و بي حوصله. تازه فهميدي كه چه كارها و چه چيزهايي رو دوست داري و از عهده چه كارهايي بخوبي برميايي. ذات و شخصيت و سلايق و طبع هر كسي با يك سبك از زندگي و يكسري از كارها بيشتر جوره. و اين موضوع رو بايستي درك كرد و فهميد. و اينكه بتوني اون امور و مسائلي كه با شخصيتت و افكارت و درونت و روحياتت سازگاره رو پيدا كني و انتخاب كني و بري سراغشون، كيفيت زندگيت چقدر با زماني كه يك عمر مجبور به انجام دادن كاري باشي كه آنرا دوست نداري تفاوت خواهد داشت. منتهي اراده ميخواد و شجاعت و تدبير و مصمم بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- تعطيلات خوبي بود. هواي تهران در حد بهشت بود و خيابونها خلوت و تميز. كاش ايران چندين شهر مثل تهران داشت و اين امكانات و فرصتهاي شغلي كه دليل اينهمه مهاجرت شده در اينجا متمركز نشده بود و باعث نميشد كه از هفته ديگه دوباره توي خيابونها جا براي سوزن انداختن نباشه. كاش خيابونها هميشه همينجوري خلوت و تميز ميموند و آرامش در همه جا برقرار. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- پيام نوروزي آقاي اوباما نشون داد كه ايشون واقعاً براي تغيير اومده. در مقابل هم پيام آقاي خامنه اي بنظرم تا حد زيادي حاوي نكات قابل قبولي بود و مسائل مهمي رو مطرح ميكرد. اميدوارم كه دستگاه ديپلماسي هميشه ضعيف ايران بتونه بخوبي از فرصت بدست آمده استفاده ببره و گام مهمي در راه بهبود رابطه حساس ايران و آمريكا برداره. اونها نبايد با ادعاهاي غير قابل پذيرش اين فرصت رو از دست بدهند. بنظرم خود آقاي احمدي نژاد خيلي مايل به گفتگوي مستقيم با آمريكاست اما در كل خيلي از مسائل باعث شده ايران فعلاً يك موضع دفاعي نسبت به آمريكا داشته باشه. فكر ميكنم ظرف اين دو سه ماه باقيمونده تا انتخابات رياست جمهوري ايران هيچ اتفاق خاصي نيافته و همه منتظر بمونن تا ببينن چه كسي در ايران رئيس جمهور ميشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- اين روزهاي تعطيل تا نصف شب بساط فيلم برقرار بود. خيلي از فيلمهاي قشنگي كه دوست داشتم ببينم رو توي اين مدت ديدم و بسي لذت بردم. خواندن كتاب و ديدن فيلم بهترين كارهايي هستند كه ميتوانند اوقات آدم رو بخوبي پر كنند. همين باعث شده كه صبحها اصلاً نتونم زود پا شم و با شروع شدن ايام كاري در سال جديد حتماً تا مدتها با اين قضيه مشكل خواهم داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵- ديروز تيم ملي فوتبال ايران در ورزشگاه آزادي و با حضور صد هزار تماشاگر، در برابر عربستان و با اون همه كينه اي كه نسبت به اين تيم وجود داشت باخت. در پي اين باخت امروز علي دايي از سرمربيگري تيم ملي بركنار شد. مرد مغرور و پر ادعايي كه با رفتارش محبوبيتش را در بين مردم از دست داد و چشمش را بر روي اين واقعيت بست و اعتماد به نفس بيش از حدش تبديل به غروري شد كه باعث شد اسطوره ديگري در ايران خراب شود. علي دايي مي توانست يك اسطوره در فوتبال ايران بماند. چرا كه هيچ بازيكن ايراني به اندازه او در سطح بين المللي شناخته شده و عنوان دار نيست. او ميتوانست مدارج مربيگري را به تدريج و مرحله و مرحله پشت سر بگذارد تا ظرف ۱۰ سال آينده تبديل به يكي از بهترين و محبوبترين مربيهاي ايران شود. اما عطش و حرص و آز او براي موفقيت مانع از اين قضيه شد. در كنار خودش كه عامل اصلي پيدا شدن اين وضع بود مسؤولين ورزش ايران و فدراسيون فوتبال هم تقصيرداران عمده بودند. آنهايي كه با انتخاب بيخردانه و نابجاي علي دايي بعنوان سرمربي مقدمات پيدايش چنين وضعي را براي فوتبال ايران فراهم آوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن.: با Chi Mai چطوريد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myyaldanight&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>myyaldanight</dc:creator>
<guid>http://myyaldanight.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
