تبليغاتX
شب يلدا - با تو حكايتي دگر، اين دل ما بسر كند

شب يلدا

دل نوشته ها

امسال، تا زمان حاضر، خيلي سال خوب و پر از اتفاقي براي من بوده است. يكي از مهمترينهاش اينه كه از اول سال در يك مؤسسه تحقيقاتي معتبر دولتي مشغول بكار شدم. البته قصدم از كار كردن در اينجا ماندن تا زماني است كه جواب يكي از دانشگاههايي كه براي هيأت علمي در آنها اقدام كردم معلوم بشه. شغلي رو كه بيشتر از هر كاري اونو دوست دارم استاديه دانشگاس. اما در طي همين مدت كمي كه از آمدنم به اينجا گذشته احساس مي كنم كه از شرايط كاري كه دارم خيلي راضي هستم. بعلاوه اينكه با رفتن مدير پروژه اي كه در آن مشغول بكارم، پيشنهاد مديريت اين پروژه بزرگ هم به من داده شده است. حالا قرار شده كه راجع به اين قضيه فكر كنم و جواب خودم رو بدم. ميدونم كه ميتونم از پسش بر بيام، فقط تنها موردي كه فكرم رو بخودش مشغول كرده اينه كه من تجربه مديريت يك پروژه بزرگ و جامع رو ندارم و يكي ديگه اينه كه نسبت به تمام نيروهاي اينجا كم سابقه ترم. شايد اين مسأله باعث ناراحتي برخي از همكارهاي قديمي اينجا بشه. اما با اين وجود فكر ميكنم كه اين پيشنهاد رو قبول كنم، چونكه خيلي تجربه كاري مفيدي براي من خواهد بود. محيط اينجا رو خيلي عاشقشم. يك محوطه بزرگ باغ مانند قديمي كه پر از درختان بيد مجنون و كاج و چنارهاي سر به فلك كشيده و باغچه گلهاي رنگارنگه. هواي بهار امسال هم كه تكميل كننده ناخوشي احوال ماست. 

اتفاق خوشايند ديگري كه برايم افتاد، آشنايي با دختري فوق العاده مهربان و خوش قلب بنام "ليدا" ست. قشنگيه زندگي به اينه كه هميشه آبستن حادثه هاييه كه آدم رو آچمز ميكنه. آشنايي اي كه روز به روز اتفاقات فوق العاده عجيبي در اون رخ داد تا گرماي اين رابطه رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه متصور بودم بكنه. مثلاً توي اولين روزي كه همديگه رو ديديم، ليدا از من خوشش نيومد و ما از هم خيلي زود جدا شديم. اما سر برگردوندن يك سي دي، دوباره قرار شد كه همديگه رو خيلي كوتاه ببينيم و ليدا چونكه يه خورده هم از خشونت رفتاري و ظاهري من ترسيده بود به يك رهگذر تصادفي سپرده بود كه براي چند دقيقه دورادور مواظبش باشه. بقول معروف باديگاردش باشه. از قضا اين آقاي باديگارد، بين اونهمه رهگذر، يكي از دوستان من دراومد كه خيلي هم همديگه رو دوست داريم. بعد از خداحافظي و تموم شدن هر چي كه بود، ليدا باهام تماس گرفت و گفت كه خيلي دوست داره يه شانس ديگه به خودمون بديم و مفصلتر با هم صحبت كنيم ... و اينگونه شد كه در عرض اين يك ماه، ما اصلاً نفهميديم كه چي شد كه الان به اينجا رسيديم. باور كنيد اگر يكنفر سير اين اتفاقات رو بنويسه و از روش يك فيلم بسازه صد درجه بدتر از اين فيلم هنديهايي ميشه كه آدم موقع ديدنشون از فرط باورنكردني بودن اتفاقاتش، خنده اش ميگيره.

سرانجام اين رابطه زيبا رو نميدونم چي ميشه؟ اينكه ميگم زيبا يعني واقعاً درك متقابلي كه از هم داريم خيلي براي من زيباست. شايد با خودتون فكر كنيد با توجه به سابقه اي كه من از خودم اينجا نشون دادم اين دوستي هم دوام زيادي نخواهد نداشت. اما بايستي بهتون اعتراف كنم كه اولاً در مورد من كاملاً در اشتباه بسر مي بريد، ثانياً اينبار اين تو بميري از اون تو بميريها نيست. البته نميگم كه ديگه همه چيز ما براي هم اوكي هست و از همه لحاظ رديفيم با هم. هر رابطه اي مشكلات و مسائل خودش رو داره و اين مشكلات براي ما هم هست. اما اون چيزي كه با ليدا واسم با ارزشه درك عميقيه كه از حرفهاي همديگه داريم. اين درك خيلي براي من آرامشبخش و روح انگيزه و مهمترين مسأله ايه كه در رابطه من و يلدا وجود نداشت. براي من مثل روز روشن شده كه اينكه آدمها چه احساسي نسبت به زندگي داشته باشن كاملاً بستگي به ديد و نگرشي داره كه نسبت به دنيا، زندگي و اتفاقات اون دارن. منهم شايد مثل خيلي ديگه از آدمها با رفتن يلدا بايستي تا ماهها و شايد سالها زانوي غم به بغل مي گرفتم و فقط به اون فكر مي كردم و از اينكه اين اتفاق افتاده سر خورده مي بودم. اما چرا؟ مگر قبول نداريد كه همين لحظه اي كه گذشت بهيچ قيمتي ديگر برنخواهد گشت؟ ارزش عمر آدم خيلي بيشتر از اينه كه بخواد اونها رو در گذشته اسير كنه. من ميدانم كه اتفاقهايي كه در زندگي ما مي افتند توسط ما تعيين نمي شوند، اما نگاهي كه ما به آنها داريم تفاوتهاي زندگي انسانهاي شاد و غمگين را باعث مي شود. اتفاقهايي كه در زندگي ما افتاده اند، افتاده اند. شكستهايي كه خورده ايم درس و تجربه اي براي آينده ما هستند، نه نگهدارنده ما از درك خوشي در حال و آينده. آدم نبايستي گذشته را فراموش كند اما نبايد حال و آينده را هم فداي گذشته كرد. اينها را گفتم كه بگويم بر اساس همين نگرش، بعد از يلدا با دختر خانمهاي ديگري آشنا شدم و آنها را ديدم و گشتم تا اكنون به كسي رسيده ام كه خيلي دوستش دارم. اين احساس رضايت و سرمستي كجا و آن غمگين بودن و ناليدن و زندگي را دوست نداشتن كجا؟

+ نوشته شده در  2009/5/13ساعت 15:13  توسط امیر مجتبی  |