روزهاي فرد، عصرها، ساعت ۵،
ميام دم شركتتون دنبالت و ميريم گردش و ميگيم و ميخنديم و از هم گله و شكايت ميكنيم كه چرا تو منو كمتر از اوني كه من دوست دارم دوسم داري و يك بستني فوق العاده خوشمزه از آبميوه اميد دزاشيب ميخوريم و بعدش توي ماشين كوچولوم كه به اندازه تمام كهكشانها توش خوشبختي هست، زير يكي از سايه هاي سرد درختان كهنسال كوچه پس كوچه باغهاي شمرون، بوسه هاي داغ لبان زيباي توست كه دل بيقرار من رو مست و آروم ميكنه. و چقدر اين دل ساده من زود نرم ميشه. خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني ...
