دلم غمگين است. از آن غمهايي كه هر از چندگاهي ميآيد سراغت و در درونت مينشيند و حال و هواي خنده را از تو ميگيرد. اتفاقي را دوست داشتم بيافتد، كه نيافتاد. آخ، آخ، آخ، اگر ميشد چقدر خوب بود. لابد تقدير اينگونه نخواست. بايستي تقدير را پذيرفت. حال و حوصله جنگيدن و سر و كله زدن را ندارم. دوست دارم خودم را به بيخيالي بزنم. ملالي نيست.
