چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
و گر نه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...
دلم غمگين است. از آن غمهايي كه هر از چندگاهي ميآيد سراغت و در درونت مينشيند و حال و هواي خنده را از تو ميگيرد. اتفاقي را دوست داشتم بيافتد، كه نيافتاد. آخ، آخ، آخ، اگر ميشد چقدر خوب بود. لابد تقدير اينگونه نخواست. بايستي تقدير را پذيرفت. حال و حوصله جنگيدن و سر و كله زدن را ندارم. دوست دارم خودم را به بيخيالي بزنم. ملالي نيست.
مادرم صدایشان خیلی قشنگ است. هر وقت که حال و حوصله خواندن داشته باشند ترانه های زیبای قدیمی را با یک حس نوستالژی که هیچ وقت نمی توان آنها را در قالب کلمات بیان کرد با صدای بلند در خانه می خوانند و لذتی بس عظیم است که نصیب ما فزرندان بی هنرش می شود. نمیدانم چرا بر عکس مادرم صدای من اینقدر گوش خراش و خالی از ظرافت در آمده است. همیشه حسرت داشتن یک صدای باز و دلنشین را داشته ام تا بتوانم هر وقت که دلم گرفت آواز بخوانم و روح خودم را از زیر یوغ سستی و خستگی و درماندگی به سرزمینهای خیالی پرواز دهم. اگر صدایم خوب بود حتماً یک دوره گرد آکاردئون نواز می شدم که در این شبهای سرد در کوچه ها براه می افتادم و آوازهای عاشقانه برای مردم می خواندم. آنوقت هر کس که دلش گرفته بود، یا هر کسی که عاشق بود، یا هر کسی که ته دلش غم داشت، یا هر کسی که از این زندگی لاکردار بی پدر مادر خسته شده بود و یا هر کسی که تنها بود، می آمد پشت پنجره اتاقش می ایستاد تا آهنگ غم انگیز من را و صدای خسته ام را بشنود. و چه احساسی دلنشین تر از این که احساس می کردم می توانم با صدایم دل یک انسان غمگین را اندکی آرام کنم پس هر چه در توان خویش داشتم به کار می گرفتم تا بتوانم غمگین ترین ترانه زمان را با بلند ترین فریاد ممکن بخوانم و همراه با نوای کهربایی آکاردئون قدیمی ام به او بگویم که احساس تنهایی نکن. سالهاست که تو را می شناسم. غمت را را از دلت بیرون بریز چرا که این روزها مثل همین باد پاییزی زود می گذرند و روزهای خوش فرا خواهند رسید. و بعد می دیدم که همه مردم سرهایشان را یکی یکی از پنجره های خانه هایشان بیرون می آورند و در حالیکه زیباترین خنده های روزگار را بر لب دارند و چشمانشان از اشک خیس شده است من را تا زمانیکه صدایم و نوای آکاردئونم در لابلای کوچه ها گم می شود بدرقه می کنند. اگر صدایم خوب بود حتماً یک دوره گرد آکاردئون نواز می شدم.
انتظار، فرسایشِ زندگیست. و بدتر از آن اینست که تکلیف خودت را ندانی. و بدتر از آن اینست که از خودت بدت بیاید. و بدتر از آن اینست که دلت برای خودت بسوزد که چرا اینقدر احمقی بیش نیستی. و بدتر از آن باز هم اینست که بفهمی دنیا آنگونه که تو دوست داری نیست. و باز هم بدتر از آن اینست که باید قبول کنی که قافیه را باخته ای. پس به حرمت شرف و غرور بیش از این چیزی نگو و حرفهایت را در خودت فرو شکن و هیچ وقت فراموش نکن که از هر دست که بدهی از همان دست پس می گیری. بدون ردخور.
