تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

مادر بزرگ نازنينم يك دسته اسكناس صد توماني رو دور خونه خدا طواف داده واسه اينكه توي مجلس دامادي من بريزه رو سر عروس و دوماد. اي خدا ...

+ نوشته شده در  2009/5/6ساعت 10:59  توسط امیر مجتبی  | 

از سفر برگشتم. چند روزی به اتفاق یکی از بهترین دوستانم به جزیره زیبای کیش رفتیم. سفری بسیار زیبا و به یاد ماندنی. هنوز خبری از شلوغی دم عید نبود و هوا و دریا هم در حد فوق فوق العاده بودند. تمام شبها تا پاسی از نیمه شب در آلاچیقهای پارک ساحلی مرجان نشستیم و بساط چایی و قلیان و گپ و گفت و آواز و خاطره برقرار بود و دختران زیبا لب ساحل دوچرخه سواری می کردند. در هتل آپارتمان دیدنیها اقامت داشتیم که نزدیک ساحل بود و خاطره صبحانه های طولانی در پلاژ رستوران هتل رو به دریای آبی بی پایان برای همیشه جاودانه خواهد ماند. بیاد ماندنی ترین بخش سفر برای من غواصی در زیر آب بود. ماهی هایی با رنگهایی که در هیج جا آنها را ندیده ام و صخره های مرجانی بسیار زیبا و وحشتی که در اعماق آب سرد آدم را فرا می گیرد. دوست داشتم همانجا می ماندم. دسته های بزرگ ماهیان که با نظمی پیچیده به این سو و آن سو شنا می کردند. اگر فرصتی شد عکسهایی که از زیر آب گرفتیم را اسکن می کنم و اینجا می گذارم. هر چند زیبایی که در واقعیت هست در عکسها بخوبی نمایان نیست. واقعاً زیبا بود. پارک دلفینها هم خیلی قشنگ بود. حرکاتی که شیرها و  گرازهای دریایی و دلفینهای باهوش می کردند آدم رو به این فکر می انداخت که دنیا چقدر پیچیده تر از آنی کار می کند که ما فکر می کنیم. بازارهای تمیز و شیک هم بخش دیگری از سفر بودند که گشت و گذار و خرید در آنها هم لذتبخش بود. کاش زندگی بگونه ای بود که اینقدر ما را درگیر خود نمی کرد و بیشتر از این فرصت برای دیدن و درک و لذت بردن از زیباییهای آن داشتیم. کاش می شد همیشه یک مسافر بود.

حال و هوای این روزهای تهران هم زیبا و دیدنی است. درختان با برگهای تازه جوانه زده شان با آن رنگهای سبز زیبایی که نشان از تولدی دوباره است خیابانهای تهران را زیباتر از همیشه کرده اند. مردم در تکاپوی شب عید در حال دویدن هستند. دنیا در حال تازه شدن است. پس ما هم باید تازه شویم. نباید همیشه در حال و هوای گذشته ماند. وفادار ماندن به اصول و آرمانها و آداب و رسوم و سیر کردن در خاطرات خوب و بد گذشته را باید با تازه شدن و باز کردن دریچه هایی نو در زندگی تلفیق کرد. هر چند که کلاً من خودم آدم قدیمی پسندی هستم و اولد فشن را بسیار بیشتر ترجیح می دهم، اما نباید گذاشت که تعلق خاطر به گذشته ها باعث تبدیل شدن رود خروشان وجود آدمی به یک مانداب نرسیده به مقصود شود. باید رفت تا رسید. سال خوبی را برای همه شما عزیزان آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 10:57  توسط امیر مجتبی  | 

و بدین ترتیب من در ۱۰۸۰۰ روز (محاسبه تقریبی) از زندگی ام موفق به دریافت درجه دکتری در رشته مهندسی عمران شدم. بابت این قضیه خوشحالم و از اینکه باری که بر دوشم بود رو تونستم بخوبی به مقصد برسونم احساس رضایت می کنم. جلسه دفاع بخوبی هر چه تمامتر برگزار شد و در پایان جلسه هم داوران پس از دو ساعت سوال و جواب، تقدیر و تشکر کردند و نمره تزم بودن نیاز به انجام اصلاحات ۶/۱۹ شد.  

فکر کنم قبلاً نوشته بودم که بنظرم زندگی آدم روی یک منحنی سینوسی شکل حرکت میکنه. یعنی حداقلش مطمئنم که در مورد خودم اینطوریه. بعضی وقتها آدم روی قسمت اوج منحنی قرار داره و اتفاقات خوب و خوشایند براش میافته و بعضی وقتها هم روی ناحیه پایین منحنی سیر میکنه و بقول معروف خوب نمیاره و تیرش به سنگ میخوره. اینکه کی روی قسمت اوج باشیم و کی روی قسمت افت دست خودمون نیست. یعنی من نمیدونم که آیا دست خودمون هست و نمیتونم زمانش رو تعیین یا جابجا کنم. فکر کنم اینکه میگن به نحوه قرار گرفتن ستاره ها و اجرام آسمانی ارتباط داره پر بیراه نباشه. اما باور کنید که میتونم بفهمم که الان رو دوره اوج منحنی هستم یا روی دوره افت. این رو هم مطمئنم که هیچ انسانی توی دنیا وجود نداره که همیشه در قسمت اوج منحنی باشه. همه آدمها روزهای خوب و بد در زندگیشون دارن و اینکه آدم بتونه بفهمه که کی روز خوبشه و کی روز بدشه خیلی میتونه به آدم کمک کنه. اگه در قسمت افت منحنی باشم سعی می کنم توی اون چند روز دست به کارهای ریسکی و یا خیلی مهم نزنم. بقول معروف سرم رو میندازم پایین و مسیر معمولی رو صاف و ساده میرم. اما وقتی که ببینم روی قسمت اوج منحنی هستم مطمئن میشم که کاری رو که قراره انجام بدم به بهترین شکل میتونم انجام بدم و نتیجه اش هم اونجوری خواهد بود که میخوام. روز دفاع هم روزی بود که میدونستم روی قسمت اوج هستم. یعنی دو سه روز قبلش توی چند تا کار کوچیک بد آوردم اما میدونستم که روز دفاع ورق بر میگرده و روز خوش یمنی برای من خواهد بود که همینگونه هم شد. شاید با خودتون بگید که تو چه آدم خرافاتی ای هستی! باید بگم که خرافاتی نیستم اما قبلاً هم گفتم که معتقدم تقدیر و سرنوشت همه ما قبلاً تعیین شده و ما بازیگران سناریوهای زندگی خودمون هستیم. بهر حال از این بحثهای فلسفی بگذریم که شاید اینجا جاش نباشه.

این مرحله هم از زندگی من تموم شد و از این لحظه به بعد بایستی بدنبال تحقق آرزوهای بعدی خودم باشم. ۲۳-۲۲ سالم که بود این هدف رو برای خودم تعیین کردم که تا قبل از ۳۰ سالگی تحصیلاتم رو تا بالاترین درجه تموم کنم که اکنون محقق شده. حالا میتونم با خیالی آسوده تر به بقیه راه فکر کنم. یکسری کارهای مهمی هستند که حتماً باید انجامشون بدم. اول از همه دوست دارم که شخصیت خودم رو خیلی بهتر از این چیزی که هست کنم. دوست دارم یک انسان خوب باشم. باور کنید که به من ثابت شده که خصوصیات اخلاقی و معرفت آدم ارزشش بالاتر از همه چیزه. دوست دارم اینهمه اشکالاتی که توی اخلاق و رفتارم هست رو درست کنم. کی گفته که دیره و شخصیت آدم بعد از یک سنی دیگه تغییر ناپذیره؟ آدم توی ۹۰ سالگی هم میتونه شخصیتش رو عوض کنه. من هم قصد دارم که از اینهمه غرور و خودخواهی که متاسفانه در من وجود داره کم کنم و در عوضش انسانهای دیگر رو فارغ از خصوصیات ظاهری و اجتماعیشون دوست داشته باشم. اینقدر آدم بی محبتی نباشم و بتونم از ته دل به دیگران عشق بورزم. البته فکر نکنید که با یک آدم عوضی و سنگدل طرف هستید ها! اتفاقاً آخر جلسه دفاع همه استادها و داورها کلی از خصوصیات اخلاقی خوب من برای پدر و مادرم تعریف کردند و گفتند که من واقعاً پسر خوبی هستم. :-) اما راستیتش اینه که اونها دقیقاً که منو نمیشناسن. من جلوی اونها خب خودمو خیلی خوب نشون دادم اما در واقعیت میدونم که اونجوری که اونها میگن نیستم. ولی به همین سوی چراغی که بالای سرم روشنه قسم میخورم که شما از امروز به بعد با آدم دیگه ای طرف خواهید بود. من واقعاً سعی خواهم کرد که از هر لحاظ یک انسان خوب و دوست داشتنی باشم.  

بعد از این کار یکسری کارهای مهم دیگه هم هستن که نوشتنشون خیلی مفصله و شاید حوصله شما رو هم سر ببره ولی قطعاً بدرد همه شما هم خواهد خورد. اما من از نوشتنشون صرفنظر میکنم تا یهویی همه اندیشه های گرانبهایی که در سر دارم یکدفعه رو نشه و شما هم خودتون یکمی زحمت بکشید و فکر کنید و همش از روی دست دیگران تقلب نکنید. در حال حاضر در حال تدارک یک سفر چند روزه به اتفاق یکی از دوستام هستم. با تمام وجود به این سفر احتیاج دارم. من همیشه بعد از سفر مثل انسانی هستم که دوباره عاشق شده: عاشق زندگی کردن

+ نوشته شده در  2009/3/8ساعت 15:43  توسط امیر مجتبی  | 

شدیداً درگیر آماده سازی دفاع هستم. تاریخ دفاع چهارشنبه ۱۴/۱۲/۸۷ تعیین شد. روز مرگ و زندگی. روز تموم شدن یک مرحله دیگر از زندگی من و ورود به مرحله بعدی. امیدوارم که همه چیز بخوبی پیش بره و چهارشنبه شب برای من یکی از بهترین شبهای عمرم باشه. جلسه پیش دفاع بخوبی برگزار شد و هیأت ژوری کار تزم رو تأیید کردند و هیچ ایرادی بهش نگرفتند جز یک مورد: همونطور که حدس میزدم زیاد بودن حجم مطالب بطوریکه یکی از داورها گفت که از حد استاندارد خارجه و باید پایان نامه خلاصه تر بشه و یا بخشی از مطالب جانبی به پیوستها منتقل بشه که قرار شد همین کار رو بکنم. یک سری سوالات ماینور هم کردند که جواب دادم. امیدوارم که در جلسه اصلی هم مسأله خاصی پیش نیاد. گاد ویلینگ.

یک تشکر مردونه و درست و حسابی هم باید از لپ تاپ نازنینم بکنم. چرا که بدلیل حواس پرتی زیپ کوله ام رو نبسته بودم و از پشتم با شدت افتاد روی زمین. یعنی من در یک لحظه دنیا روی سرم آوار شد. تمام زندگی من در حال حاضر در این لپ تاپه و بعلت تنبلی اصلاً هم اهل بک آپ گرفتن نیستم. اما خوشبختانه هیچیش نشده بود و اصلاً هیچ آسیبی ندید. واقعاً لپ تاپهای Dell خصوصاً مدلهای Latitude ش لپتاپهای جون سخت و کاری هستند. تا آخرش پات وامیستن. ازت ممنونم رفیق بی ادعای شبهای تنهایی من. این قضیه یکبار هم سر فوق لیسانس برام اتفاق افتاد منتها اون موقع یکی دو هفته مونده به دفاع هارد کامپیوترم نیمسوز شد. شما نمیدونید من چقدر اون چند روز احساس غبن و بدبختی میکردم، اما خوشبختانه با لطف یکی از دوستان اطلاعات تزم همش ریکاوری شد و برگشت و من رو هم برگردوند. بهر حال اینی که میگن زندگی صحنه جدال و مبارزس راست میگن بخدا. آدم بعضی موقعها ناک اوت میشه و از رینگ میفته بیرون اما بایستی که بتونه دوباره خودش رو احیا کنه و سر پا بایسته و بر گرده تو صحنه. حالا من هم یه همچین احساسی دارم الان. دارم خودم رو ریکاوری میکنم تا برگردم وسط میدون زندگی. از اینکه در این لحظه در چنین جایی هستم و چنین احساسی دارم راضی هستم و قدر این احساس رو میدونم.

+ نوشته شده در  2009/2/21ساعت 13:18  توسط امیر مجتبی  | 

 باشگاه انقلاب، جاده تندرستی، جمعه ۱۱/۱۸، ساعت ۲

 

- خیلی دوست داشتم مثل نیکلاس کیج توی فیلم Next از اتفاقاتی که طی ۲ دقیقه آینده اتفاق می‌افته خبردار باشم. مثلاً قبل از اینکه کانال تلویزیون رو عوض کنم بدونم الان چه برنامه‌ای داره پخش می‌شه یا چه حرفی زده می‌شه. یا عکس العمل کسی که دارم باهاش حرف می‌زنم در برابر حرفی که می‌خوام بگم چیه. عاشق قدرتهای ماورای طبیعی هستم. اگه خدا از اینجور قدرتها به من می‌داد حتماً ازشون در راه خیر استفاده می‌کردم. 

- ترجمه فارسی نوستالوژیک، میشه "غمیادنامه".

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 15:21  توسط امیر مجتبی  | 

من نمیتوانم بخودم بقبولانم که نبایستی غمخوار مردم بیگناه غزه باشم. چگونه و در کجا می توان زندگی اینهمه زن و کودک بی پناهی که هر روزه می میرند در حالیکه دولت غاصب اسرائیل کشتن آنها را کاری درست و در راستای مبارزه با تروریسم می داند، دادخواهی کرد؟ از اینکه کاری از دستم بر نمی آید واقعاً شرمگین و برای خود متأسفم. و چقدر کوچکند انسانهایی که در لوای روشنفکر بودن ریختن خون اینهمه انسان بیگناه را نتیجه طبیعی رفتار گروههای مبارز فلسطینی می دانند. چگونه می توان رفتار این دو طرف را یکسان دانست؟ ریختن خون غیر نظامیان و انسانهای معمولی ساکن هر کدام از طرفین دعوا کاری است باطل و ظالمانه. اما چگونه این انتظار را از فلسطینیان دارید وقتی که خون هموطنان بیگناهشان را اینگونه می ریزند آنها هم دست به اقدام متقابل نزنند؟ جواب آتش، آتش است. خون در برابر خون. ما احساس تنفری که یک فلسطینی نسبت به اسرائیل دارد را هیچ وقت درک نخواهیم کرد. چرا که سرزمینمان غصب نشده و از خانه هایمان رانده نشده ایم. نسبت به دزدی که به خانه تان آمده و بتدریج اتاق به اتاق دارد خانه تان را تصاحب می کند و شما را از بدیهی ترین حقوقتان محروم می کند و طوری هم وانمود می کند که صاحب حقیقی خانه شما اوست چه احساسی دارید؟ هر وقت که توانستیم خودمان را جای یک مظلوم بگذاریم این حق را داریم که نسبت به فریادی که می کشد و مشتی که از سر خشم گره می کند قضاوت و داوری کنیم.

+ نوشته شده در  2009/1/10ساعت 1:32  توسط امیر مجتبی  | 

وقتهایی هستند که دوست داری کسی تو زندگیت باشه که ته قلب و ذهنت از بودنش خوشحال باشی. و یه زمانهایی هستن که دوست داری صداش رو بشنوی و حالش رو بپرسی و از هر دری باهاش صحبت کنی. و بعضی روزها که از سر کار یا دانشگاه خسته برمی‌گردی قراری باهاش بذاری و ببینیش و از دیدنش خوشحال بشی و لحظه‌های قشنگ و بیادموندنی رو باهاش تجربه کنی. زندگی بهمین سادگی برای من میتونه قشنگ و لذتبخش باشه. چرا حس دوست داشتن و دوست داشته شدن را بایستی زندانی در خاطرات گذشته کرد؟ چرا باید همیشه بدنبال بهانه‌ای برای دلتنگی بود در حالیکه می‌توان با ساده ترین بهانه‌ها خندید و خوش بود؟ آری! اصلاً من از طرفداران مسلک الکی خوش بودن در زندگی هستم. من واقعاً با تنهایی مشکل دارم و زمانهایی که تنها هستم ناشادم. وقتی که همچنین کسی رو در زندگی خودم نمی‌بینم احساس می‌کنم که یک فصل شیرین از زندگی رو از دست داده‌ام. بنظرم زندگی حقیرتر از اونه که ارزش غصه خوردن و سخت گرفتن رو داشته باشه. همه این مقدمه چینی‌ها رو کردم که بگم دوباره احساس می‌کنم که از کسی خوشم اومده (یا بعبارتی خوشم می‌آیه). از هفته قبل که به دعوت یکی از دوستانم و برای مذاکره در مورد کاری به شرکتشون رفتم مجذوب یکی از همکارهایش شده‌ام. آنهم فقط طی یک برخورد چند ثانیه‌ای و یک سلام و احوالپرسی ساده. نمیدونم چه چیزی در این خانم خوش پوش و جدی دیدم که منو اینجوری درگیر خود کرده است. بعد هم که از جناب دوست در موردش پرسیدم گفت که واقعاً اطلاعات کمی در مورد ایشون داره و اصلاً نمیدونه که وضعیت تجرد و یا تأهلش یا بهتر بگم تعهدش چگونه است و کلاً دختریه که زیاد با پسرها قاطی نمیشه و بغیر از چند دوست خانم محدود با بقیه گرم نمیگیره و سرانجام هم توصیه‌اش این بود که از خیرش بگذرم چرا که به دردسر جواب منفی شنیدنش نمی‌ارزه. اما این خانم چند روزی است که بدجوری فکرم رو به خودش مشغول کرده و هر طوری که با خودم حرف میزنم دلم راضی نمیشه که از خیر خواستنش بگذرم. دوشنبه دوباره بایستی به شرکت جناب دوست بروم تا مذاکراتمون رو نهایی کنیم. و به احتمال خیلی زیاد با خانم کارنینا هم صحبت خواهم کرد. یعنی فعلاً این تصمیم رو گرفتم و اگر دنیا هم در برابر من بایسته نمیتونه منصرفم کنه. هر چند که واقعاً ریسک این پیشنهاد با توجه به شرایط موجود بالاست. کارنینا اسمی است که روش گذاشتم چرا که خیلی بهش میخوره که اسمش کارنینا باشه. فقط امیدوارم که مشکل خاصی پیش نیاد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدن تا این خانم اون روز حالشون خوب باشه و حوصله اینکه بخواد در مورد کسی فکر کنه رو داشته باشه. چون که حتماً میدونید که وقتی که به یک دختر خانم پیشنهاد عاشقی میدید عوامل درونی و بیرونی زیادی در نحوه برخورد و جوابش تأثیر داره که در اینجا از باز کردن بیشتر بحث صرفنظر می کنم. بهر حال اندکی صبر باید تا بعدش بیام بنویسم که چه جریاناتی پیش خواهد آمد. البته اگه حالم خوب باشه و خوشحال باشم که بخوام بنویسم. امیدوارم تاریخ پست بعدی این وبلاگ دوشنبه شب باشه.

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 13:11  توسط امیر مجتبی  | 

پرسپولیس یادت نره اس اس همیشه سرورته.

۱- فردا روز شکوه آبی های پایتخت خواهد بود. استقلال با پیروزی که فردا در برابر ذوب آهن بدست خواهد آورد یک گام محکم دیگر بسوی قهرمانی در لیگ امسال بر خواهد داشت. استقلال با مربیگریِ هوشمندانه امیرخانِ ژنرال رفته رفته منسجم تر شد تا اکنون که خود را به اصلی ترین مدعی قهرمانی لیگ تبدیل کرده و همه حریفان را با بردهای بالاتر از سه گل بدرقه می کند. فردا هواداران عاشقِ آسمان و دریای آبی در میعادگاه آزادی شکست امروز پرسپولیس و پیروزی تیم محبوبشان بر ذوب را جشن خواهند گرفت. اما پرسپولیس با نتایج نوسانی خود نشان داده که حال و روز خوشی در این فصل ندارد. و از تیمی که بازیکنانش عملاً در داخل میدان سر یکدیگر پرخاش می کنند بیش از این نیز انتظاری نمیرود. امروز که بازی پرسپولیس - فجر پخش می شد همه دیدند که نیکبخت چگونه دی کارمو را پس از هر بار از دست دادن توپ مورد لطف و عنایت ویژه خود قرار می داد.

۲- رابطه من و پریسا که در پست قبلی به آن اشاره کرده بودم (که خود پست را حذف کردم چون از لحاظ نگارشی دوستش نداشتم) به اتمام رسید و برگ دیگری به پرونده قطور رابطه های حداکثر یک هفته ای زندگی مسخره من افزوده شد. اگر هم مایلید که بدانید چگونه تمام شد باید بگویم که همه چیز سر یک شوخی مسخره از طرف من شروع شد و بعدش پریسا دقیقاً عین یک بچه دو ساله این قضیه را کش داد تا کار به جدایی رسید. البته دلیل شوخی من حرف کاملاً بچه گانه ای بود که پریسا زد که در جواب سوال من که ازش پرسیدم "تو دوست داری با چه کسی ازدواج کنی؟" برگشت گفت: "با تو" (در حالیکه ما قبلاً قرار بر یک دوستی ساده گذاشته بودیم و خودش هم مکرراً اینو می گفت) و من هم سریعاً در جواب گفتم که "من با تو ازدواج نمی کنم چونکه مامانم میگه* دختر حتماً باید حداقل ۵ سال از پسر کوچیکتر باشه چه برسه به اینکه تو از من بزرگتری!". سر همین حرفی که منِ احمق زدم پریسا حسابی از دستم دلخور شد و بعدش دعوا کرد و بعدش قهر و بعدش جدایی. آخه شما بگید. این حرفی که من زدم ناراحتی داره به خدا؟ قبول دارم که خود سخن، کاملاً حرف مسخره و بی اساسیه ولی سر همچنین قضیه ای باید از کسی جدا شد؟ ای خدا! صد هزار بار تو رو شکر می کنم که من را دختر نیافریدی. به خدا خودش توی این یک هفته به شوخی اگه چه چیزایی که به من نگفته باشه خوبه. یعنی من اصلاً روم نمیشه بهشون فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام اینجا بنویسمشون. پریسا یک دختر زرنگ بود که بلد بود همزمان با هم ده تا پسر رو تشنه ببره تا لب چشمه و برگردونه. و من هم یک پسر ساده احساساتی از همه لحاظ تعطیل. اما در مجموع رابطه بانشاطی داشتیم. بهر حال پریسا هم به خاطره های زندگی من پیوست و من الان هر چقدر هم که بخواهم در موردش قضاوت کنم فایده ای نداره. فقط باید از این تجربیات درس گرفت و در مراحل بعدی زندگی اونها رو بکار برد. میدونم که بعضیهاتون ممکنه فکر کنید که من چه پسر هوسبازی هستم که همش بدنبال روابط متعددم و شاید اصلاً به پسری که داره از یکی از دانشگاههای معتبر کشور در یک رشته سخت مهندسی دکترا میگیره اصلاً نمیخوره که یک همچنین زندگیِ نافرمی داشته باشه، اما در این لحظه و در این مکان مقدس دست راستم را بالا میبرم و بخداوندی خدا و به سوی همین چراغی که بالای سرم روشنه قسم میخورم که اینگونه نیست. باور کنید من خودم آرزوی اینو دارم که دختر رویاهایم را پیدا کنم و یک عشق افلاطونی رو بپاش بریزم. اما چکار کنم که پیدا نمیشه. هر چقدر هم که سنم میره بالاتر سخت گیرتر میشم. خودم هم از این وضعیت خسته شدم و بدم میاد. دیگه تصمیم گرفتم که فعلاً اصلاً به این قضیه فکر نکنم و مثل یک مرد تنها باشم. حداقل الان که اینهمه درگیر تزم هستم اصلاً به صلاح نیست که خودم رو درگیر یک رابطه عاطفی بکنم.

۳- دیشب به اتفاق خانواده رفتیم تئاتر کمدی دو خواستگار برای رعنا (سینما حافظ، خیابون جمهوری بعد از باغ سپهسالار، ساعت اجرا هشت و نیم شب، قیمت بلیط ۵۰۰۰ تومان). وای خدا از اولش تا آخرش خنده بود و رقص و آواز. صدا و اداهای خواننده آهنگها هم خیلی جالب و قشنگ بود. اگر اهل جدی گرفتن همه چیز هستید که خب اصلاً بهتون توصیه نمیکنم که برید ببینید ولی اگه دوست دارید سه ساعت به هیچ چیزی فکر نکنید و خوش باشید برای تقویت روحیه پیشنهاد مناسبیه. خصوصاً این روزها که فیلمهای رو پرده سینماها چنان چنگی به دل نمیزنه.

۴- هر چی با خودم کلنجار رفتم که اینو ننویسم بخدا نشد. در جواب دوست محترمی که گفته اند "عمیق تر از اون چیزی که نشون میدی بنظر میای" باید بگم بابا تو رو خدا دست بردارید. به اندازه کافی توی اون دنیای واقعی لعنتی باید مواظب رفتار و حرکاتمون باشیم تا به پرستیژمون لطمه ای نزنه. اینجا یکی از حسنهایش اینه که آدم میتونه با خیال راحت خودش رو به دیوونگی بزنه و به زندگی و مسائلش بخنده. نه قراره من برم توی زندگی واقعی یکی از آدمهایِ این دنیای مجازی و نه قراره کسی از اینجا بیاد توی زندگیِ من. به نظرم کل این قضیه وبلاگستان رو اصلاً نباید خیلی جدی گرفت چون یک اسباب بازی مدرن بیش نیست.

* بعداً نوشت: هیچ وقت با هیچ دختری از جانب مادرتون حرف نزنید یا شوخی نکنید. چونکه بدفرم انگ بچه ننه بودن می خورید و بهیچ وجه هم نمی تونید اون رو برطرف کنید. این بود درس اخلاقی این پست.

+ نوشته شده در  2008/10/31ساعت 1:54  توسط امیر مجتبی  | 

این چند روز در گیر بازی در فیلم دوستم بودم. تجربه خیلی جالبی بود. اگر فکر میکنید که ساختن یک فیلم کار راحتیه باید بگم که سخت در اشتباهید. تا بخواد یک پلان چند ثانیه ای برداشت بشه اینقدر تجهیزات و دم و دستگاه اون پشت باید آماده و ردیف بشه که بیا و ببین. این فیلم یک فیلم کوتاه چند دقیقه ای بود که برداشتش ۳ روز کامل طول کشید. شما خودتون دیگه حساب این فیلمهای یکی دو ساعته رو داشته باشید. بعدشم اینکه آدم باید جلوی ده بیست نفر آدم که دارن چارچشمی نگات میکنن حس بگیره و بازی کنه خیلی کار راحتی نیست. اما هر چی که میری جلوتر واست راحت تر میشه این کار. این آخرش همچین زیرپوستی بازی میکردم که انگاری یک بازیگر پروفشنال هستم. کلاً خوش گذشت. اولین حسنش مکان قشنگ فیلم برداری در یک ویلای قشنگ در فشم بود. چه منظره و چه هوای عالی ای داشت. با خودم میگم اگه آدم هر روز رو به یک همچنین منظره ای از خواب پا شه و صدای رودخونه (یا به قول یلدا روخدونه) هم موزیک متن زندگیش باشه دیگه از خدا چی میخواد. بعضی وقتها این ساختمونهای بلند بدقواره و زشت که جلوی دید آدم رو میگیرن و این شلوغی و ترافیک تهران بدجوری جفت پا میاد تو شکم آدم. بگذریم.

نقش من یک سروان ساواک بود که در یکی از صحنه ها باید با دختر کوچولوی یک انقلابی فراری صحبت میکردم. وقتی گریمور کارش تموم شد خودمو که دیدم خیلی با خودم حال کردم. یعنی من ده پونزده سال دیگه خیلی تو دل برو تر از الان هستم . من مطمئنم اگه بتونم تا اون موقع مجرد بمونم و نهضت مقاومت شکست نخوره خیلی دخترای بهتری نسبت به الان میتونم پیدا کنم. نقش اون دختر رو قرار بود یکی از همون بچه های روستای محل بازی کنه که خیلی هم بهش میخورد و خود دختر هم خیلی واسه اینکار اشتیاق داشت. اما تا زمان برداشت رسید و تا اون دختره مقابل من قرار گرفت یه دفعه ای زد زیر گریه که من نمیخوام با این آقا بازی کنم. ای بابا! حالا بیا و درستش کن. هر چی ازش پرسیدیم که آخه چرا و واسه چی نمیخوای چیزی نمیگفت. بچه ها میگفتن چون که خیلی خشنی ازت ترسیده و کوپ کرده. آخه من به این مهربونی کجام خشنه نمیدونم. نمیدونم چرا همه همینو بهم میگن. یه مدت تو فکر این بودم که برم صورتمو یه تغییر دکوراسیون اساسی بدم تا بهم اینقدر نگن اخمالو. خلاصه اینکه هر چقدر واسه دختره شکلک درآوردم تا باهام دوست بشه فایده نداشت که نداشت. آخرش مجبور شدن کار رو تعطیل کنن تا یه دختر دیگه پیدا کنن. اتفاقاً دختر دوم خیلی بچه باهوشی بود و خیلی هم خوب بازی کرد. بنظرم در کل فیلم خوب از آب دراومد. حالا باید تا نهایی شدن کار صبر کرد و دید.

دیدم یک بازی جدید تو وبلاگستان راه افتاده گفتم منم بازی کنم. بازیشم اینه که عجیبترین عکسی رو که در طول این هفته دیدید چی بوده. واسه من که عکس زیر بود:

رسم قدردانی

گویا این بچه دچار یک عارضه نخاعی بوده که اگه همینجوری میمونده، یا میمرده و یا فلج به دنیا می اومده. واسه همین دکترا تصمیم میگیرن که داخل رحم مادرش و در هفته ۲۱ بارداری عملش کنن. پس از اتمام عمل یه دفعه ای رحم تکون خورده و دست بچه بیرون اومده و انگشت دکتر معالجش رو محکم فشار داده. فکر کنم چون عمل نادری بوده یه عکاس ناقلا هم اونجا بوده و تونسته این تصویر رو ثبت کنه. البته این عکس رو یکی از دوستام برام ایمیل زده. من از میزان صحت و سقم ماجرا خبری ندارم. اما بهرحال عکس عجیب و جالبیه. واسه اونایی هم که نگرانن بگم که این بچه الان سالمه و داره قشنگ زندگیشو میکنه.

 

+ نوشته شده در  2008/9/28ساعت 17:52  توسط امیر مجتبی  | 

دو تا مقاله که برای کنفرانس مدیریت منابع آب در تبریز نوشته بودم واسه ارائه پذیرفته شد. ۲۳-۲۵ مهرماه به شهر خوش آب و هوای تبریز میرویم. توی این گیر و ویر روزمرگیهای خسته کننده این زندگی یه همچین مسافرت اجباریی یه دنیا لذت داره. به قول بعضیها خوچحالم.

پ ن: خیلی عجیبه واسم! واسه یه کنفرانس داخلی ۱۲۴۰ تا (چه خبره بابا!) مقاله فرستادن که از این بین ۶۵۳ تاش رد شده، ۳۴۳ تاش بصورت پوستر پذیرفته شده و ۲۴۴ تاش بصورت ارائه شفاهی. یعنی میگی واقعاً نرخ تولید علم تو ایران رفته بالا؟!

+ نوشته شده در  2008/9/6ساعت 12:22  توسط امیر مجتبی  | 

دیروز رفتیم  فیلم حس پنهان در سینما فرهنگ. موضوع فیلم چندان جذاب نبود و به مشکل کلیشه ای خیانت مردان پرداخته بود. محمد رضا فروتن در نقش همیشگی خودش که یک مرد عاشق پیشه شکست خورده است ظاهر شده. مهتاب کرامتی که یک دکتر روانشناسه از حل مشکل زندگی خودش و اختلافی که با همسرش داره ناتوانه. بچه دار نمیشن. بر اثر یک اتفاق محمد رضا فروتن با دختر جوانی (نیوشا ضغیمی) آشنا میشه که بهش علاقمند میشه. اما برادر این دختر (حامد بهداد) که در اثر یک حادثه تصادف دچار مشکلات عصبی شده از این ارتباط آگاه میشه و مخالفت میکنه. خلاصه پس از مقادیری کش و قوس در داستان، دختر جوان پی به اشتباهش میبره و حامد بهداد هم میمیره و محمدرضا فروتن هم دست از عاشقیت برمیداره. این بود پایان داستان من در مورد حس پنهان. در مورد بازی حامد بهداد در این فیلم تعریف زیادی شنیده بودم که بجز چندین صحنه، بنظرم چیز خاصی نبود. یکیش اون صحنه ای بود که حامد بهداد رفت شرکت فروتن تا باهاش صحبت کنه اما فروتن نبود ولی حامد بهداد با دیدن گردنبند قدیمی مادرش روی دیوار دفتر که خواهرش به فروتن هدیه داده بود عصبی شد و با بازی قشنگی گردنبند رو برداشت و اومد بیرون. یکی دیگه هم صحنه ای بود که بهداد برای مشاوره رفت پیش مهتاب کرامتی و حرفهایی که زد قشنگ بود. یکی از جمله هایی که یادم مونده اینه: "اگه کسی رو دوسش داری خوب نیگاش کن". راست میگه. هیچ چیزی تو این دنیای لامروت قشنگ تر از نگاه کردن به کسی که دوستش داری نیست. تو سینما بعضی وقتها جمله های قشنگی میشنوم که دوست دارم یادم بمونه ولی یادم میره. اما کلاً از بازی حامد بهداد خوشم میاد. نکته ای که برام عجیب بود این بود که فیلم پر بود از صحنه های کلوزاپ از صورت بازیگران خصوصاً خانم مهتاب کرامتی. من منتقد حرفه ای سینما نیستم اما دلیل علاقه وافر کارگردان به چهره مهتاب کرامتی برام عجیب بود.

دیروز خیلی خوش گذشت.

+ نوشته شده در  2008/8/29ساعت 13:7  توسط امیر مجتبی  | 

یکی از دوستانم دانشجوی رشته کارگردانی سینماست. میخواد برای یک جشنواره داخلی یک فیلم کوتاه بسازه که ماجراش در مورد بازجویی یک افسر ساواک از همسر یک انقلابی تحت تعقیبه. حالا به من واسه بازی در نقش افسر بازجو پیشنهاد داده. دلیلش هم اینه که چون من خشن و جدی هستم کافیه که فقط خودم باشم. هیچی دیگه. همینو کم داشتیم که آخر عمری بازیگر هم بشیم. حالا آخر هفته قرار شده جدی تر بشینیم صحبت کنیم. البته من گفتم فقط به شرطی بازی میکنم که نقش مقابلم رو یا هدیه تهرانی بازی کنه یا الناز شاکردوست. خلاصه اگه فردا پس فردا دیدید که عکس داداشتون روی پرده سینماها بعنوان نقش اول پرفروشترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران بود بدونید که قضیه از کجا شروع شده (نخند! ببند نیشتو!). زندگی نامه خیلی از این بازیگرا رو که میبینی خیلیهاشون همینجوری بازیگر شدن دیگه. یعنی طرف اصلا تو این عوالم نبوده و یه دفعه ای همای سعادت اومده نشسته روی دو تا شونه هاشو بلندش کرده و برده گذاشتتش توی این وادی پر از زیبایی و زشتی. از قدیم خوب گفتن که این سیب زندگی تا بخواد برسه به زمین هزار تا چرخ میخوره.

پ ن: یه بچه ۱۷ ساله چطور میتونه یه همچنین احساساتی رو داشته باشه؟!

+ نوشته شده در  2008/8/27ساعت 3:2  توسط امیر مجتبی  | 

Women's Beach Volleyball

رسماً وقتی مسابقات والیبال ساحلی خانمها رو نگاه می کنم آخرش نمیفهمم که کدوم تیم برد و کدوم تیم باخت. دلیلیش رو نمیدونم که چرا تمرکزم روی جریان مسابقه رو کاملاً از دست میدم. فکر میکنم یکی از نشونه های پیری زودرس باشه. 

+ نوشته شده در  2008/8/19ساعت 23:3  توسط امیر مجتبی  | 

عبور از زیر پل گیشا

پ ن: چی بگم والا!

+ نوشته شده در  2008/8/17ساعت 0:59  توسط امیر مجتبی  | 

دیشب مراسم نامزدی خواهرم شقایق بخوبی هر چه تمامتر برگزار شد. امیدوارم که با آرش همیشه خوشبخت و خوشحال باشن. اما اتفاق مهم دیگه شکسته شدن طلسم ازدواج نکردن جوونهای فامیلمون بود. شقایق از من و میترا (خواهر دیگه ام) کوچیکتره ولی از ما خیلی احساساتی تره. همین خصوصیتش هم باعث شد که زودتر از بقیه شریک زندگیش رو انتخاب کنه. یک خواهر دیگه هم دارم به اسم مهلا که امسال کنکور داره. آرزو دارم که هر سه خواهرم به اونچیزی که میخوان تو زندگیشون برسن چون واقعا دخترای خوب و مهربونی هستن. 

+ نوشته شده در  2008/7/30ساعت 13:26  توسط امیر مجتبی  | 

من دوره لیسانسم رو در دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت ایران گذروندم. سال اول ورود من به دانشگاه مصادف بود با سال فارغ التحصیلی آقای احمدی نژاد در دوره دکترا در رشته حمل و نقل و ترافیک (سال ۷۶). یکی دو سال بعدش آقای احمدی نژاد بعنوان استاد در همون دانشکده خودمون استخدام شد و تدریس میکرد. من چون گرایشم آب بود با ایشون درسی نداشتم اما چون ایشون از اعضای فعال بسیج اساتید دانشگاه بود و همزمان با تدریس دارای پستهای اجرایی نظیر استاندار اردبیل، شهردار تهران و ... بود همه میشناختنش. استاد راهنمای دوره دکترای آقای احمدی نژاد، دکتر بهبهانی بود که هفته پیش بعنوان وزیر آینده راه معرفی شد. دکتر بهبهانی از معدود استاد تمامهای دانشکده بود اما اونچیزی که همه بچه هایی که باهاش کلاس داشتن میگفتن، لات منشی و مشتی گریهایی بود که دکتر بهبهانی داشت که اتفاقا تو گزارشی که دیشب تلویزیون درباره سرکشی ناگهانی دکتر بهبهانی از فرودگاه امام پخش کرد باز هم همونجوری صحبت میکرد: "من سرم درد میکنه واسه اینجور کارا". اونچیزی که الان دارم بهش فکر میکنم اینه که دکتر بهبهانی و احمدی نژاد چقدر با هم فرق داشتند اما الان شاگرد شده رییس جمهور مملکت و استاد شده وزیر راه.

چقدر کارهای دنیا جالبه! چقدر دنیا کوچیکه.

 

+ نوشته شده در  2008/7/24ساعت 4:35  توسط امیر مجتبی  | 

اينکه آدم همیشه سرحال و رو فرم باشه خیلی سخته. واسه من که محاله. همیشه بعد از اینکه چند روز اوضاع و احوالم روبراهه یه دفعه ای یا یک کار سنگینی پیش میاد که خیلی بهم فشار میاره و یا ممکنه که ناخوش احوال بشم. خوب طبعاً چون تو اين دوره به دلیل مشغله کاری فرصت نمیکنم که ورزش بکنم هم مزید بر علت میشه و از نظر روحی خسته میشم. اما خوبیش اینه که میدونم بالاخره بعد از چند روز ابرهای تیره از تو آسمون زندگیم کنار میرن و دوباره آفتاب همه جا رو میگیره و من خوشحال میشم. امروز هم یکی از همون روزهای آفتابی زندگی منه.

مقاله هایی که واسه کنفرانس تبریز داشتم تموم شدن و اونا رو فرستادم. امروز میتونم حسابی برم running و یک دلی از عزا در بیارم.  

+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 13:43  توسط امیر مجتبی  | 

دیروز از بیمه ایران خودرو زنگ زدن گفتن که یک نفر مدارک من رو پیدا کرده و چون آدرس خونمون عوض شده نتونسته بوده منو پیدا کنه و زنگ زده بیمه اطلاع داده. شمارشو دادن که زنگ بزنم. زنگ زدم بهش و قرار گذاشتیم و مدارک رو کامل بهم تحویل داد. خیلی خوشحال شدم و خیلی ازش تشکر کردم. یک آقای جوان از این آدمهای لوطی و با معرفت بود. واقعاْ ازش ممنونم و امیدوارم تو زندگیش همیشه روبراه باشه. از اینکه اینجور آدمها پیدا میشن خیلی خوشحالم.

بعد از تموم شدن دوستیمون یکی دو روز اول بهم سخت گذشت. من رابطه رو تموم نکردم اما مایل بودم که تموم بشه. چون من اصلاْ دوست ندارم که الان ازدواج کنم اما یلدا نمیتونست صبر کنه و به قول خودش موقعیتهای ایده آلی داشت. با بی خبر رفتن به قم واسه مراسم پدر بزرگ شوهر دختر داییش و جواب تلفنهای من رو ندادن یه جورایی بهم فهموند که زیاد دیگه مایل نیست که ادامه بده در حالیکه ما همیشه بهم خبر میدادیم که کجا میریم. هر چند بعدش اس ام اس داد که من عزادار بودم و تو منو درک نکردی اما خودش هم میدونست که دیگه نمیخواد ادامه بده. واسه همین با جدایی موافقت کرد. بهر حال اینهم برگی از زندگی من بود که ورق خورد. تقریباْ هفت و نیم ماه با هم دوست بودیم و خاطرات خوشی با هم داشتیم. حالا دیگه به آینده ام فکر میکنم. بدون فشار میتونم درسم رو تموم کنم و اگه امکانش فراهم شد واسه دوره post doc برم خارج. کاری که خیلی دوست دارم انجام بدم اما در صورت ازدواج نمیشد.

+ نوشته شده در  2008/7/4ساعت 14:13  توسط امیر مجتبی  | 

به یلدا زنگ زدم میگم کجایی؟ میگه قم! بطور ناگهانی پا شده رفته قم واسه مراسم فوت یکی از اقوام دورش که امروز فوت کرده ولی بدون اینکه به من چیزی بگه. حداقل میتونست یک اس ام اس بزنه که یک همچنین اتفاقی افتاده و داره میره. هنوز اون بهونه گیریهایی که واسه دربند رفتنم درآورد از یادم نرفته تازه من بهش گفته بودم اما بدون اینکه به من بگه پا شده رفته قم. از اینکه اینقدر خودشو قاطی زندگی همه میکنه اصلا خوشم نمیاد. من الان باید چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  2008/7/1ساعت 15:18  توسط امیر مجتبی  | 

کارت ملی و کارت ماشین و بیمه نامه و کارت سوختم رو که همشون با هم توی یک کیف کوچیک بودن گم کردم!!!

هر چی فکر میکنم نمیدونم کجاست. هر چی میگردم پیدا نمیشه. خدا کنه اگه جایی افتاده باشه یک آدم با وجدانی اونو پیدا کرده باشه و بندازه تو باجه پست.

توی این گیر و ویر تز اینجور مصیبت دیگه نوبره والا. 

+ نوشته شده در  2008/7/1ساعت 0:18  توسط امیر مجتبی  | 

۱- تقریباً تمام روزنامه های ایتالیا علیه آقای احمدی نژاد مطالب خیلی تندی نوشتند و جو این کشور در فاصله یک هفته مونده تا سفر آقای احمدی نژاد به ایتالیا برای شرکت در مجمع جهانی غذا بسیار علیه ایران منفی شده و احتمال وقوع فاجعه ای بدتر از دانشگاه کلمبیا خیلی زیاده. نخست وزیر ایتالیا و پاپ هم به زبان رسمی و دیپلماتیک ملاقات با احمدی نژاد رو رد کردند در حالیکه در زمان آقای خاتمی پاپ خودش درخواست دیدار با خاتمی رو کرده بود. به احتمال زیاد آقای احمدی نژاد هم با اعتماد بنفس بالاش میره در این مجمع شرکت میکنه و ...

۲- افشین قطبی واسه فصل بعد احتمالاً در پرسپولیس نمیمونه و از ایران میره. شخصی که با رفتار و گفتار جنتلمنانه اش خیلی چیزها رو به مردم ایران یاد داد و محبوب همه حتی استقلالیها (از جمله خودم) شد. دلیلی رو که واسه رفتنش عنوان کرده اینه که همسر کره ایش که تو هلند بزرگ شده اینجا تنهاست و نمیتونه به فعالیتهای اجتماعیش برسه. اما فکر کنم وضع خراب مالی پرسپولیس و عدم توانایی در برآورده کردن توقعات آقای قطبی دلیل اصلی باشه. آخه یکی نیست به این آقا بگه دخترهای ایرونی اینهمه ماه و فرشته اند و تو دنیا تک اند چرا رفتی این خانم کره ای زشتو گرفتی (انصافاً خودش خیلی از خانمش سرتره) که حالا هم مجبور بشی اینهمه لیلی به لالاش بذاری و و بخاطر اون به احساسات ۲۰ میلیون ایرونی جواب منفی بدی. هان؟ اما از شوخی گذشته طفلک با این بلاهایی که سرش آوردند حق داره که دیگه نخواد بمونه. از برکناریش از سرمربیگری تیم ملی در عرض ۹۰ دقیقه بگیر تا این همه حاشیه که بازیکنهای چیپ پرسپولیس درست کردند و ...

۳- استقلال هم که رفت فینال جام حذفی. ان شا اله قهرمانی و بعدش هم قهرمانی آسیا.

۴- زیر فشار درس رسماً دارم به فنا میرم. دلم یه سفر ناب میخواد.

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 2:26  توسط امیر مجتبی  | 

امشب جشن داشتیم. من و یلدا. به مناسبت شش ماهگی عشقمون. چقدر زود گذشت. یه روسری صورتی خوشگل واسش خریده بودم ولی بهش گفتم که تو خونه بازش کنه. تا رسید خونه بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد. آدمها بعضی وقتها با کوچکترین کارها میتونن دل بقیه خصوصا کسایی رو که دوستشون دارن شاد کنن اما خیلی وقتها غافل از اون میشن. من خودم واقعا اینطوری هستم. نه فقط نسبت به یلدا بلکه نسبت به خیلیهای دیگه، مادرم، پدرم ... احساس میکنم نسبت به خیلیها مدیون هستم. امیدوارم تا اونها زنده هستن بتونم جبران کنم.

قرار گذاشتیم که این هفته خانواده من زنگ بزنن با خانواده یلدا صحبت کنن. امیدوارم که همه چیز بخوبی پیش بره. شاید تا یکی دو هفته دیگه بریم خواستگاری. من و ازدواج؟! اصلا فکرش رو نمی کردم حالا حالاها بخوام ازدواج کنم. اما هم واسه من و هم واسه یلدا بهتره که رابطمون رسمی بشه. خصوصا واسه اون ادامه این وضعیت مشکله. امشب یلدا ازم پرسید اگه پدرش خیلی سختگیری کنه چیکار میکنم؟ منم یاد فیلم روز واقعه افتادم که طرف ۳۶ بار رفته بود خواستگاری دختر مورد علاقه اش تا بالاخره موفق شده بود اونو بگیره. بهش گفتم که نگران نباشه و همه چیز رو بسپاره به من (آخر اعتماد بنفس). کلا یلدا خیلی از مسایل واسش مهمه در حالیکه من به اونها تا الان اصلا فکری نکردم. با شناختی که از پدر یلدا بدست آوردم به نظرم مرد سختگیریه و حتما خیلی شرایط سخت خواهد گذاشت. اما من بسان یک جنگجوی مبارز آماده نبرد هستم. کلا من آدم امیدواری هستم.

این روزها فشار درسهام هم خیلی زیاد شده. چند تا کار رو با هم باید انجام بدم که از همشون هم عقبم. واسه همین روحیه ام خیلی خوب نیست. هیچ وقت دوست ندارم یک کاری رو تو منگنه انجام بدم. من عاشق آرامشم.

 

+ نوشته شده در  2008/5/10ساعت 1:25  توسط امیر مجتبی  | 

پارسال به همراه استادم پروژه ای رو برای شرکت آب و نیرو انجام دادیم که انصافاً زحمت زیادی براش کشیدیم و کار خوبی هم از آب دراومد. شرکت مهاب قدس بعنوان مشاور طرح برای ارزیابی پروژه و داوری در مورد کار انجام شده از پرفسور ون بیک (Van Beek) برای بررسی کار دعوت کرد تا به ایران بیاد. ایشون استاد دانشگاه دلف در هلند هستند و همچنین در موسسه هیدرولیک دلف هم مدت زمان زیادی کار کردند. برای پاسخ به سوالات و توضیح در مورد کار انجام شده یک روز تمام پیشش بودم و در این بین با هم از هر دری صحبت کردیم.

مهمترین نکته ای که خیلی برام جالب بود سادگی بیش از اندازه این آدم بود. چرا این انسانها اینقدر بی ریا و افتاده هستند. واقعا خوش بحالش بخاطر اینکه اینقدر داره راحت زندگی میکنه. با وجود علم زیادش مثل یک همدوره ای با هم بحث و تبادل نظر می کردیم. هر سوالی که می پرسید حکایت از دانش و آگاهی بالای اون داشت در حالیکه وقتی به استادهای خودمون نگاه می کنم میبینم چقدر اکثرشون با این جور رفتار بیگانه اند.

نکته جالب دیگه این بود که ایشون به اتفاق همسرش قبل از انقلاب به منظور انجام یک پروژه، سه سال در ایران و در شهر الیشتر (در استان لرستان) زندگی کردند. از اون دوران به عنوان یکی از بهترین خاطرات زندگیش نام می برد و بعدش که برگشتند هلند اسم اولین فرزندش رو که یک دختر بوده بخاطر لرستان گذاشتن لری (Lory). الیشتر رو بیشتر از تهران دوست داشت و میگفت که از زندگی در اونجا واقعا لذت بردن و الان هم حتی دوست داره دوباره بره اونجا زندگی کنه در حالیکه با خودم فکر میکردم من اگه یک هفته از تهران دور باشم انگار از زندگی توی این دنیا عقب افتادم. همچنین در مورد فیلم فتنه که اخیرا بر ضد اسلام تو هلند ساخته شده میگفت که خیلی از مردم عادی این حرفها رو قبول ندارن ولی اونجا چون قانون به هر کس آزادی کامل داده تا نظرش رو اعلام کنه بنابراین کسی هم چیزی نمیگه. خلاصه که این هفته کلی از مصاحبت با مرد ساده یخی چشم آبی لذت بردیم. 

+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 1:34  توسط امیر مجتبی  | 

در محل كارم هستم. شركت خيلي خلوته و مثل اينكه همه بنا رو بر اين گذاشتن كه از شنبه هفته بعد كار و فعاليت رو در سال جديد شروع كنند. ديروز به اتفاق فاميل رفتيم پيك نيك پارك چيتگر. خوش گذشت و با بر و بچه هاي فاميل كلي بازي كرديم. يكي از مشخصه هاي فاميل ما اينه كه توش كلي جوون هم سن و سال هستيم كه ازدواج نكردن اونها داره به مشكل اصلي خانواده تبديل ميشه. خلاصه كه از سر اين اتفاق هر سري كه دور هم جمع ميشيم كلي سوژه واسه خنده درمياد.

ديروز وسط بازي استپ هوا بوديم و بازي به جاي خنده دار و هيجاني خودش رسيده بود، يعني واسه همه اسمهاي عجيب غريب و خنده دار گذاشته بوديم كه يلدا زنگ زد و گفت كه من باهات قهرم چون كه تو از صبح اصلا به من توجه نكردي! منم بهش گفتم كه الان وسط بازي هستم و ميخواستم بعد از بازي بهت زنگ بزنم. اما با گفتن اين حرف اوضاع بدتر شد و گفت كه پس بازي كردن واست از من مهمتره!! خلاصه ديگه مجبور شدم بقيه بازي رو رها كنم و از دلش در بيارم كه تا عصر موفق به انجام اين كار شدم و باهام آشتي كرد. خودش ميدونه كه چقدر دوستش دارم ولي بازم خودشو لوس ميكنه. من اين لوس كردناشو هم دوست دارم. 

+ نوشته شده در  2008/3/29ساعت 13:48  توسط امیر مجتبی  | 

۱- این روزها رو دوست دارم. چون که کار و دانشگاه تعطیله و میتونم خوب استراحت و تفریح کنم. واقعا به یک همچنین تعطیلی احتیاج داشتم. دیروز با یلدا رفتیم سینما اریکه ایرانیان فیلم مجنون لیلی. من پیشنهاد دادم بریم به همین سادگی ولی یلدا دوست داشت بریم مجنون لیلی و من هم قبول کردم. فیلم بدی نبود و داستان یک جعبه بود که در روز عشق (ولنتاین) دست به دست عشاق مختلف می گرده و داستانهای مختلف رو روایت میکنه. من از بازی حامد بهداد خوشم اومد. اما نکته اینجاست که یلدا از فیلم خوشش نیومد. بعد از سینما هم رفتیم دربند و کلی خوش گذشت. تهران این روزها واقعا دوست داشتنی تر از همیشه است.

۲- تو خبرها خوندم که حضور قهرمانان ورزشی در تبلیغات ماهواره های ممنوع اعلام شد (اینجا). قطعا این بخشنامه بخاطر حضور حسین رضا زاده در تبلیغ برای بنگاه املاک رابینسون در دبی صادر شده که به نظرم وضع چنین قانونی درسته. چونکه هر کسی که اون تبلیغ رو دیده قبول داره که مالکین این بنگاه از سادگی و پایین بودن آی کیوی رضا زاده نهایت سو استفاده رو برده اند و من نمیدونم که خود این آقا چطور حاضر شده بخاطر یک مشت دلار چنین کاری رو بکنه. من اگر قهرمان ملی یک کشور بودم قطعا طوری رفتار میکردم که مردم کشورم از داشتن چنین قهرمانانی احساس غرور کنن. بنظرم رفتار علی دایی در سطوح ملی و بین المللی بسیار رفتار جنتلمنانه و پسندیده ای است. 

+ نوشته شده در  2008/3/24ساعت 10:32  توسط امیر مجتبی  | 

امروز با خالم اینا رفتیم همین سینمای سر کوچمون (سینما گلریز)، فیلم زن دوم. اصلا فیلم خوبی نیست و دیدنش رو به کسی توصیه نمیکنم. من از بازی فروتن خوشم میاد اما دیگه نقشهاش داره تکراری میشه. تو این فیلم هم نقش یک آدم عاشق رو بازی میکنه که تو رسیدن به عشقش مشکل داره.

تو این روزا فیلمهای خوبی اکران شدن مثل به همین سادگی، مجنون لیلی، ... دوست دارم این فیلمها رو هم ببینم. 

+ نوشته شده در  2008/3/21ساعت 21:14  توسط امیر مجتبی  |