تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

روزهاي فرد، عصرها، ساعت ۵،

ميام دم شركتتون دنبالت و ميريم گردش و ميگيم و ميخنديم و از هم گله و شكايت ميكنيم كه چرا تو منو كمتر از اوني كه من دوست دارم دوسم داري و يك بستني فوق العاده خوشمزه از آبميوه اميد دزاشيب ميخوريم و بعدش توي ماشين كوچولوم كه به اندازه تمام كهكشانها توش خوشبختي هست، زير يكي از سايه هاي سرد درختان كهنسال كوچه پس كوچه باغهاي شمرون، بوسه هاي داغ لبان زيباي توست كه دل بيقرار من رو مست و آروم ميكنه. و چقدر اين دل ساده من زود نرم ميشه. خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني ...

+ نوشته شده در  2009/4/28ساعت 12:41  توسط امیر مجتبی  | 

زندگی را می توان دو گونه نگریست: بر ساحل امنی همیشه ایستادن و یا دل را به تلاطم امواج خروشان سپردن. قاعده ها را خواهم شکست با تو.

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 12:19  توسط امیر مجتبی  | 

تولد میترا بر شما مبارک

گذاشتن اسم این وبلاگ بنام "شب یلدای من" ارتباطی به خود شب یلدا نداشت. بخاطر علاقه ام به دختری بنام "یلدا" و همچنین علاقه ام به فیلم شب یلدا با بازی زیبای فروتن بود. پارسال در این زمان "یلدا" در زندگی من بود و من با آغاز سال ۸۷ این وبلاگ رو برای ثبت خاطرات و حال و هواهام ساختم. بعد از اون، جریانات رابطمون رو هم در وبلاگ نوشتم و اینکه چی شد که دیگه دوستی ما ادامه پیدا نکرد. "یلدا" از زندگی من رفت اما "شب یلدای من" موند و من باهاش انس گرفتم. اتفاقاً یکی دو ماه پیش با "یلدا" تماس گرفتم تا جویای احوالش باشم. گفتش که از اون خواستگاری که بخاطرش دیگه مایل به ادامه دوستی با من نبود پس از مدتی خوشش نیومده و جریان ازدواجش منتفی شده و فعلاً هم که دیگه خبری نبود. و همچنین گفت که اصلاً مایل به دوستی با هیچ پسری دیگه نیست و تنها راه مناسب رو بررسی کردن خواستگارانش برای ازدواج میدونه. از اینکه صداش رو شنیدم خوشحال شدم و براش آرزوی موفقیت کردم. خواستم بهش بگم که یک همچنین جایی هست که اگه دوست داشت میتونه برخی از خاطرات اون دوران رو بخونه اما نگفتم. یادمه اون روزی که نوشتم رابطه من و یلدا تموم شد دو سه نفری از نقاط مختلف دنیا بهم ایمیل زدن و گفتن که اینجا رو میخونن و از اینکه چنین اتفاقی افتاده ناراحت شدن. برام جالب بود. بهرحال من در این وبلاگ بیشتر خاطرات قشنگ و لحظه های خوشی رو که با هم داشتیم بیشتر ثبت می کردم در حالیکه در اواخر میزان قهر و دعواهای ما بیشتر شده بود. من متأسفانه و یا شایدم خوشبختانه از لحاظ رفتاری خیلی پسر آروم و خونسردی هستم در حالیکه یلدا خیلی آتشین و تا حدودی هم عصبی بود و در برخی مواقع که با هم بحثمون میشد اون اونور تلفن داشت خودشو پرپر میکرد در حالیکه من خیلی آروم بودم و این قضیه باعث ناراحتی بیشتر اون هم میشد. بهر حال هر چی بود گذشت و اکنون خاطراتش برام مونده. امیدوارم یلدا هم بتونه اون کسی رو که دوست داره پیدا کنه و باهاش خوشبخت بشه.

و اما ... همونطور که میدونین این روزها خانم کارنینا وارد زندگی من شده. اسم واقعی خانم کارنینا "کیانا" هست. تا حالا دوستی من و کیانا هیچ مشکلی نداشته و من خیلی احساس خوبی نسبت بهش دارم. روز بروز هم علاقه من و اون نسبت بهم بیشتر میشه. کیانا خیلی دختر کتابخونی هست و بر خلاف اونچه که در موردش تصور میکردم تا حدود زیادی به آداب و رسوم دینی پایبند. دختری عاقل، مغرور، تودار و آروم که باعث میشه آدم برای شناختن لایه های درونی ذهن و قلبش نیاز به صبر و آرامش بیشتری داشته باشه و این برای منی که شناختن آدمها رو دوست دارم خیلی لذتبخشه. پنچ شنبه با هم رفتیم شهر کتاب نیاوران که میشه گفت اولین جاییه که با هم رفتیم. خیلی خوش گذشت و من کتاب "خاله بازی" نوشته بلقیس سلیمانی رو خریدم. قبلاً کتاب "بازی آخر بانو" رو ازش خونده بودم که بنظرم کتاب باارزشی اومد. امروز هم بعد از ظهر رفتم دنبال کیانا و با هم دوری زدیم. برای اولین بار تونستم دستهای ظریف زیبا و دخترانه اش رو بگیرم و با هم کلی صحبت کردیم. عکسهایی که از اتاقش رو گرفته بود بهم نشون داد که چقدر زیبا و با سلیقه اون رو ساخته بود. اتاقی پر از عروسک و مجسمه و قاب عکس و نقاشی و شمع و کتاب و ... فکر کنم من اگه عکس اتاقم رو بهش نشون بدم دچار حالت تهوع بشه. کیانا بهم گفت که تا حالا رابطه ای طولانی با کسی نداشته و این اولین رابطه ای هست که احساس میکنه دوست داره اونو ادامه بده. برای همین دیروز زنگ زده جایی تا استخاره بگیره. اما با کمال تعجب طرف بهش گفته که جواب استخاره "بد" هست. برای همین تا حدودی نگران بود. این نگرانی امشب هم بیشتر شد. طبق سنت دیرینه ما ایرانیها که در شب یلدا تفأل به حافظ میزنیم اونها هم در خونشون که مهمونی بر پا بوده همین کار رو کردند و جواب فال کیانا این غزل اومده: "ما ز یاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"! خلاصه فعلاً که عوامل غیبی همه دست به دست هم دادن تا توی دل این دختر رو خالی کنن. خوب بهر حال اون یک دختره و حتماً مثل من به این راحتی به این قضیه دوستی نگاه نمیکنه، برای همین هم دوست داره که خیالش از هر لحاظ راحت باشه. پسرها اکثراً با جایگزین کردن عشقشون مشکلی ندارن و اگر بعد از یک مدتی دیدن که دختری که شاید زمانی هم خیلی دوستش داشتن اون کسی که میخواستن نیست راحت تر میتونن فراموشش کنن و بعد از مدتی عاشق دختر دیگه ای بشن. البته نه همه پسرها ولی خب معمولاً ضربه های روحی ای که پسرها توی شکست روابط عاطفی میخورن کمتر از دخترهاست. اما دختر خانمها عموماً اینگونه نیستن و تا مدتهای مدید در دوران افسردگی ناشی از شکست عاشقی بسر میبرن. همین وبلاگستان بی صاحب بهترین دلیل برای همین مدعاست. نسبت وبلاگهایی که دختران شکست خورده در فراق عشقشون و یا درباره حال و هوای خراب روحیشون در اون مطلب مینویسن به وبلاگهایی مشابه برای پسران سر به فلک زده. برای همین احساس میکنم که کیانا هم نگران اینه که اگه رابطه ما شدیدتر بشه من همون آدمی باشم که دوست داره باشه. جالب اینجاست که از یک طرف احساس میکنم که من رو دوست داره و دوست داره که با هم باشیم و از یک طرف نمیدونه که در قبال این استخاره و فال و این حرفها بایستی چیکار کنه. طفلکی. خدایا تو چقدر خوبی که زنها رو اینگونه با احساس آفریدی. اگه زنها هم مثل ما مردها بی احساس بودن دنیا چه جای مزخرفی بود. امیدوارم که بتونم دل کیانا رو آروم کنم و قلبش رو مطمئن. هر چند که خودم هم به استخاره و فال تا حدودی اعتقاد دارم. دلیل اینکه جناب حافظ چرا اینجوری ما رو مورد لطف و عنایت خویش قرار دادن رو نمیدونم. شاید حکمتی در آن نهفته است. حتماً حکمتی در آن نهفته است. زمان تنها چیزی است که جواب سوالهای مرا خواهد داد.

+ نوشته شده در  2008/12/21ساعت 3:44  توسط امیر مجتبی  | 

مگر در طعم تلخِ وحشيِ لبهايت چه داشتي كه من امروز سرشار از زندگي ام. در حاليكه هواي ابريِ خاكستري امروزِ تهران اين حس را به هر عاشقي القاء مي كند كه دوست داشته باشد تا سر حد مرگ دپ بزند (از نوع ديپ بلو سي) و بعدش برود از بالاي برج ميلاد خودش را پرت كند تا بميرد و راحت شود، اما من سرشار از زندگي هستم. در حاليكه در محل كارم، پشت ميزم و پشت اين كامپيوتر لاكردار اسير اين غم لعنتي پول هستم اما سرمستم از ناب ترين حسي كه ذره ذره وجودم آن را فرياد مي كشد.

كاش اينقدر انسان بي ظرفيت و بي جنبه اي نبودم.

+ نوشته شده در  2008/10/26ساعت 11:43  توسط امیر مجتبی  | 

دم غروبه و من تو اتاقم هستم و دارم مثلاً روی این تز مادر مرده کار می کنم. کی بشه که این درس لعنتی من تموم بشه و راحت بشم. از پنجره اتاقم بوی خاک آمیخته با نم بارونی که زد رو با تمام وجود میدم تو ریه هام. چقدر که من عاشق بوی خاک بارون خورده ام. اونم وقتی که مثل الان یه نمه بارون بیاد و این بو رو تو کل فضا پخش کنه. انگاری ذره ذره سلولهای این خاکِ پاک تو هوا پرواز میکنن و آدم رو عاشق میکنه. بویی که حالت رو میگیره و دلت رو تنگ میکنه. 

+ نوشته شده در  2008/8/25ساعت 21:49  توسط امیر مجتبی  | 

ایمان بیاوریم به اینکه عشق و نفرت دو روی یک سکه اند.

+ نوشته شده در  2008/8/20ساعت 21:1  توسط امیر مجتبی  | 

چقدر به دلم نشستی. نمیدونم چرا ولی حسی رو بهم دادی که خیلی دوسش دارم. حس مبهم خواستن. حس قشنگ دوست داشتن. حس زندگی رو یه جور دیگه دیدن. ولی صد افسوس که موندنت خیلی کوتاه بود. بهرحال این حق کاملاً طبیعی تو اِه که اون طوری زندگی کنی که دوست داری. دوست نداری اینجا بمونی و حاضری با کسی باشی که ببرتت اونور دنیا. امیدوارم به اونچیزی که میخوای برسی. از اینکه منو بیشتر با خودم آشنا کردی ازت ممنونم. ازت بخاطر اینکه اینقدر ساده خودت بودی ممنونم. از اینکه خیلی کم موندی ولی کسی شدی که هیچ وقت فراموشت نکنم ازت ممنونم. 

+ نوشته شده در  2008/8/19ساعت 3:44  توسط امیر مجتبی  | 

عشق از سه حرف تشکیل شده: ع ش ق
+ نوشته شده در  2008/8/14ساعت 3:30  توسط امیر مجتبی  | 

چقدر خاطره برانگیزه وقتی که توی عصر یک روز جمعه ایمیل ات رو چک کنی و ببینی که از دختری که سالها پیش بهش علاقه داشتی و بهت جواب رد داده بود و الان اون سر دنیا داره واسه خودش زندگی میکنه ایمیلی برات اومده که توش ازت پرسیده: "میشه بگی که آدم چجوری میتونه کسی رو که خیلی دوست داره ولی مطمئنه که نمیتونه بهش برسه فراموش کنه و بتونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه؟"

و مطمئن باشی که منظورش تو نیستی چون طوری جواب رد به تو داد که هیچ نشونی از دوست داشتن توش نبود ولی اینکه این سوالو از تو پرسیده دوباره تو رو یاد خاطرات قشنگ جوونیت بندازه.

خدایا از اینکه توی این زندگی بی پدر یک چنین حسهایی رو گذاشتی که بخاطرشون آدم حاضره بقیه قسمتهای مزخرفش رو تحمل کنه ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  2008/7/25ساعت 16:44  توسط امیر مجتبی  | 

- من و بیشتر دوست داری یا مامانتو؟

- خب معلومه، مامانمو.

- واقعاً؟ چرا؟

- چونکه مامانم تو این ۲۸-۲۷ سال اینقدر اذیتم نکرده که تو توی این ۶-۵ ماه کردی.

- ؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 0:38  توسط امیر مجتبی  | 

رابطه من و یلدا تموم شد.

+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 16:58  توسط امیر مجتبی  | 

یه دسته گل زرد و یه جا شمعی خوشگل به مناسبت قدردانی از خوبیهای تو.
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 2:53  توسط امیر مجتبی  | 

Image and video hosting by TinyPic

جنس دوست داشتن تو با من فرق داره عزیزم. خيلي هم فرق داره. تو دوست داري كه من همه هوش و حواسم و توجهم معطوف به تو باشه و تو واسم مهمترين موضوع باشي. اما من دوست ندارم كه تمام زندگيم فقط تو باشي. دوست دارم كه تو زندگيم پيشرفت كنم و تو هم كنارم باشي.

بنظرم این فرق قشنگه و مهمتر از اون اينه كه ما همديگه رو دوست داريم.   

 

+ نوشته شده در  2008/6/16ساعت 16:31  توسط امیر مجتبی  | 

چقدر خوبه وقتهایی که سرگرم کارهایم هستم یک آن بی هوا میای تو فکرم، میبینمت و بهت میخندم و باهات حرف می زنم و نازت میکنم و خستگی از تنم میره بیرون.

... اما حیف زود میری.

+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 15:46  توسط امیر مجتبی  | 

تو ماجرای پیش اومده واسه خانم رز حق با کدوم یک از طرفینه؟ در یک طرف ماجرا رز هستش که دوست داره با کسی که عاشقشه ازدواج کنه و در طرف دیگه سسل هستش که اونهم خیلی رز رو دوست داره ولی نمیتونه باهاش ازدواج کنه. این لطمه روحی که در اثر جدایی به این دو نفر وارد شده رو با چه چیزی میشه خوبش کرد؟ مگه میتونن تا آخر عمرشون همدیگه رو فراموش کنن؟ چطور حاضرن این وضعیت رو تحمل کنن؟ من فکر میکنم سسل بخاطر کارهای رز از دستش تو دلش ناراحته و حاضر نیست که دیگه باهاش ادامه بده و این وضعیت رو تحمل میکنه. بنظرم هم اصلی ترین کاری که بخاطرش ناراحته اینه که رز وبلاگ داشته و توی اون در مورد عشقش و رابطشون مینوشته بدون اینکه به سسل چیزی بگه و سسل هم فکر میکنه که این مساله رو همه اونهایی که وبلاگ رز رو میخوندن میدونستن اما اون که نزدیکترین آدم به رز بوده نمیدونسته. من هر چی فکر میکنم نمیدونم که به کدوم یکیشون باید حق داد. 

+ نوشته شده در  2008/4/28ساعت 9:48  توسط امیر مجتبی  | 

جمعه به اتفاق یلدا و خواهرش و مامانم و خواهرم رفتیم تور روستای ابیانه از روستاهای تاریخی شهرستان نطنز. در حقیقت برنامه ای بود برای اینکه مامانم و یلدا همدیگه رو ببینن. مامانم از یلدا خوشش اومد اما اونطوری که من دوست داشتم با هم صمیمی نشدن. خب تا حدودی هم طبیعی بود چون اولین بار بود که مامانم با کسی که قلب پسرش رو تسخیر کرده (!) روبرو می شد و این باعث شده بود که دو طرف خیلی محتاطانه نسبت به هم رفتار کنند. اما خدا رو شکر در کل مشکل خاصی پیش نیومد و رابطه ما کماکان مسیر طبیعی خودش رو داره طی میکنه. واقعاْ نگه داشتن یک رابطه در یک سطح خوب و راضی کننده یکی از سخت ترین کارهای ممکنه که نیاز به وقت و انرژی زیادی داره.

روستای تاریخی ابیانه جای قشنگی بود. خونه ها همه از خاک رس قرمز رنگ محلی ساخته شده بودند. متاسفانه آتشکده روستا درش بسته بود. توری هم که باهاش رفتیم بچه های باحال و پر انرژی داشت که از ساعت ۶ صبح تا ۱۰ شب مدام در حال رقصیدن بودند. 

+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 13:31  توسط امیر مجتبی  | 

دو تراژدی در زندگی هیچ انسانی نباید اتفاق بیافته: یکی ناکامی در عشق و بدتر از اون وصال در عشق. چرا عشق چنین خاصیتی داره؟ معشوق چیست که هم نداشتن و هم داشتن اون (هر دوی این حالات بصورت کامل نه جزئی) یک ناکامی بزرگ در زندگی یک عاشقه؟ چرا عشق زمانی شیرینترین لحظات خودشو داره که عاشق و معشوق در شوق و بیم جدایی و وصل اند؟

اینها سوالهایی هستند که فکر می کردم شاید هیچ وقت نشه جواب منطقی واسشون پیدا کنم اما با خوندن مطلب بسیار جالبی در مورد شیمی عشق تا حدودی حل این مسایل واسم روشنتر شده. دانشمندی طی تحقیقی که در مورد عشق کرده تمام حالات و احساساتی رو که برای اونهایی که عاشق و معشوق یکدیگه اند رو بررسی و تحلیل کرده و دلیل بروز تمامی این حالات را بخاطر ترشح هرمونهای مختلف در بدن آدم در هر یک از این شرایط دونسته و نام انواع و اقسام ژنها و هرمونها و غددی که این هرمونها را ترشح می کنند به تفصیل ارائه داده. مثلا زمانی که عاشق و معشوق از هم دور هستند و دلشون واسه هم تنگ میشه بخاطر ترشح یک هرمون خاص در بدن اونها و زمانیکه با دیدن همدیگه و نگاه کردن به چشمهای هم ضربان قلبشون بالا میره و دمای بدنشون افزایش پیدا میکنه بخاطر ترشح هرمونی دیگه است. در حالیکه بنظر من اینها اتفاقهایی هستند که کمتر کسی فکر می کنه که دلیل علمی واسشون وجود داشته. نکته دیگه ای که در این مقاله به اون اشاره شده اینه که بدن انسان در مقاومترین عاشق تا چهار سال میتونه نسبت به ترشح این هرمونها ری اکشن نشون بده و بعد از اون دیگه ترشح این هرمونها واسه بدن عادی میشه و یا غدد ترشح کننده این هرمونها دیگه تحریک نمیشن. بهمین دلیل اکثر طلاقها در سال چهارم یا پنجم زندگی اتفاق میافته. پس یعنی واقعا دلیل بسیاری از طلاقهایی که خانمها و آقایون میگن دیگه از هم خسته شدیم و جذابیتی واسه هم نداریم اینه که دیگه این هرمونها در بدنشون ترشح نمیشه؟ نکته جالبی که در انتهای این مقاله به اون اشاره شده اینه که ما ممکنه خیلی چیزها رو در مورد نجوم و فضا بدونیم اما هیچ کدوم از اینها چیزی از زیبایی خورشید کم نمیکنه.

سوالی که به ذهن من رسید اینه که چطور یک مرد یا خانم متأهل پس از چند سال زندگی مشترک عاشق زن یا مرد دیگه ای میشه؟ یعنی ممکنه که این غدد از کار افتاده دوباره توسط فرد دیگری فعال بشه و ترشح اون هرمونها رو دوباره از سر بگیره. منتهی نکته ای که به اون باید توجه کرد اینه که این غدد فقط توسط همون معشوق دوم تحریک میشن و در نتیجه در چنین حالتی مرد یا خانم دوباره عاشق همسر اول خودشون نمیشن.

من فکر می کنم که عشق واقعی خیلی فراتر از این حرفها باشه. نمیدونم شاید هم نباشه. اگه آدم بعد از اینکه ترشح این هرمونها در بدنش متوقف شد هنوز هم عاشق بود اونوقته که باید بهش گفت: ...

 

پ.ن: مقاله شیمی عشق

 

+ نوشته شده در  2008/4/8ساعت 12:48  توسط امیر مجتبی  |