تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

هیچ وقت دو راهی‌های انتخاب‌برانگیز را دوست نداشته ام.

+ نوشته شده در  2009/5/23ساعت 1:10  توسط امیر مجتبی  | 

امسال، تا زمان حاضر، خيلي سال خوب و پر از اتفاقي براي من بوده است. يكي از مهمترينهاش اينه كه از اول سال در يك مؤسسه تحقيقاتي معتبر دولتي مشغول بكار شدم. البته قصدم از كار كردن در اينجا ماندن تا زماني است كه جواب يكي از دانشگاههايي كه براي هيأت علمي در آنها اقدام كردم معلوم بشه. شغلي رو كه بيشتر از هر كاري اونو دوست دارم استاديه دانشگاس. اما در طي همين مدت كمي كه از آمدنم به اينجا گذشته احساس مي كنم كه از شرايط كاري كه دارم خيلي راضي هستم. بعلاوه اينكه با رفتن مدير پروژه اي كه در آن مشغول بكارم، پيشنهاد مديريت اين پروژه بزرگ هم به من داده شده است. حالا قرار شده كه راجع به اين قضيه فكر كنم و جواب خودم رو بدم. ميدونم كه ميتونم از پسش بر بيام، فقط تنها موردي كه فكرم رو بخودش مشغول كرده اينه كه من تجربه مديريت يك پروژه بزرگ و جامع رو ندارم و يكي ديگه اينه كه نسبت به تمام نيروهاي اينجا كم سابقه ترم. شايد اين مسأله باعث ناراحتي برخي از همكارهاي قديمي اينجا بشه. اما با اين وجود فكر ميكنم كه اين پيشنهاد رو قبول كنم، چونكه خيلي تجربه كاري مفيدي براي من خواهد بود. محيط اينجا رو خيلي عاشقشم. يك محوطه بزرگ باغ مانند قديمي كه پر از درختان بيد مجنون و كاج و چنارهاي سر به فلك كشيده و باغچه گلهاي رنگارنگه. هواي بهار امسال هم كه تكميل كننده ناخوشي احوال ماست. 

اتفاق خوشايند ديگري كه برايم افتاد، آشنايي با دختري فوق العاده مهربان و خوش قلب بنام "ليدا" ست. قشنگيه زندگي به اينه كه هميشه آبستن حادثه هاييه كه آدم رو آچمز ميكنه. آشنايي اي كه روز به روز اتفاقات فوق العاده عجيبي در اون رخ داد تا گرماي اين رابطه رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه متصور بودم بكنه. مثلاً توي اولين روزي كه همديگه رو ديديم، ليدا از من خوشش نيومد و ما از هم خيلي زود جدا شديم. اما سر برگردوندن يك سي دي، دوباره قرار شد كه همديگه رو خيلي كوتاه ببينيم و ليدا چونكه يه خورده هم از خشونت رفتاري و ظاهري من ترسيده بود به يك رهگذر تصادفي سپرده بود كه براي چند دقيقه دورادور مواظبش باشه. بقول معروف باديگاردش باشه. از قضا اين آقاي باديگارد، بين اونهمه رهگذر، يكي از دوستان من دراومد كه خيلي هم همديگه رو دوست داريم. بعد از خداحافظي و تموم شدن هر چي كه بود، ليدا باهام تماس گرفت و گفت كه خيلي دوست داره يه شانس ديگه به خودمون بديم و مفصلتر با هم صحبت كنيم ... و اينگونه شد كه در عرض اين يك ماه، ما اصلاً نفهميديم كه چي شد كه الان به اينجا رسيديم. باور كنيد اگر يكنفر سير اين اتفاقات رو بنويسه و از روش يك فيلم بسازه صد درجه بدتر از اين فيلم هنديهايي ميشه كه آدم موقع ديدنشون از فرط باورنكردني بودن اتفاقاتش، خنده اش ميگيره.

سرانجام اين رابطه زيبا رو نميدونم چي ميشه؟ اينكه ميگم زيبا يعني واقعاً درك متقابلي كه از هم داريم خيلي براي من زيباست. شايد با خودتون فكر كنيد با توجه به سابقه اي كه من از خودم اينجا نشون دادم اين دوستي هم دوام زيادي نخواهد نداشت. اما بايستي بهتون اعتراف كنم كه اولاً در مورد من كاملاً در اشتباه بسر مي بريد، ثانياً اينبار اين تو بميري از اون تو بميريها نيست. البته نميگم كه ديگه همه چيز ما براي هم اوكي هست و از همه لحاظ رديفيم با هم. هر رابطه اي مشكلات و مسائل خودش رو داره و اين مشكلات براي ما هم هست. اما اون چيزي كه با ليدا واسم با ارزشه درك عميقيه كه از حرفهاي همديگه داريم. اين درك خيلي براي من آرامشبخش و روح انگيزه و مهمترين مسأله ايه كه در رابطه من و يلدا وجود نداشت. براي من مثل روز روشن شده كه اينكه آدمها چه احساسي نسبت به زندگي داشته باشن كاملاً بستگي به ديد و نگرشي داره كه نسبت به دنيا، زندگي و اتفاقات اون دارن. منهم شايد مثل خيلي ديگه از آدمها با رفتن يلدا بايستي تا ماهها و شايد سالها زانوي غم به بغل مي گرفتم و فقط به اون فكر مي كردم و از اينكه اين اتفاق افتاده سر خورده مي بودم. اما چرا؟ مگر قبول نداريد كه همين لحظه اي كه گذشت بهيچ قيمتي ديگر برنخواهد گشت؟ ارزش عمر آدم خيلي بيشتر از اينه كه بخواد اونها رو در گذشته اسير كنه. من ميدانم كه اتفاقهايي كه در زندگي ما مي افتند توسط ما تعيين نمي شوند، اما نگاهي كه ما به آنها داريم تفاوتهاي زندگي انسانهاي شاد و غمگين را باعث مي شود. اتفاقهايي كه در زندگي ما افتاده اند، افتاده اند. شكستهايي كه خورده ايم درس و تجربه اي براي آينده ما هستند، نه نگهدارنده ما از درك خوشي در حال و آينده. آدم نبايستي گذشته را فراموش كند اما نبايد حال و آينده را هم فداي گذشته كرد. اينها را گفتم كه بگويم بر اساس همين نگرش، بعد از يلدا با دختر خانمهاي ديگري آشنا شدم و آنها را ديدم و گشتم تا اكنون به كسي رسيده ام كه خيلي دوستش دارم. اين احساس رضايت و سرمستي كجا و آن غمگين بودن و ناليدن و زندگي را دوست نداشتن كجا؟

+ نوشته شده در  2009/5/13ساعت 15:13  توسط امیر مجتبی  | 

زندگي مي‌رود. نمي‌توان آن را نگه داشت. فقط خاطرات و اثرات رفتار و كردار آدمي با گذشت زمان با او مي‌مانند. بعضي از اين رفتار تأثيري بزرگ و هميشگي بر روح و روان تو مي‌گذارند و برخي از آنها با گذشت چند صباحي، ديگر بياد آوردني نيستند. اما آنچه كه مهم است اينست كه بدانيم اگر خواستيم رفتار گذشته خود را قضاوت كنيم، به آنها در همان شرايطي كه از ما سر زده‌اند نگاه كنيم. در اينصورت شايد اندكي از سنگيني گناهاني كه بر شانه‌هايمان هستند، كاسته شود. ما تاوان همه كارهايي كه كرده‌ايم را پس خواهيم داد. بدون ردخور.  

+ نوشته شده در  2009/5/3ساعت 15:51  توسط امیر مجتبی  | 

تولدی دیگر، خلقی دوباره

اگر فکر می‌کنید که ادامه تحصیلات خصوصاً در مقاطع بالا کار راحتیه باید بهتون بگم که سخت در اشتباهید. البته میتونه راحت باشه. بستگی به خودتون و انتظاری که از خودتون دارید داره. من چون خودم خیلی آدم پر توقعی هستم (و این خصوصیت بعضی جاها خیلی خوبه ولی بعضی مواقع نه) و دوست دارم کاری رو که انجام میدم به بهترین و کاملترین شکل ممکن از آب در بیاد، برای همین خیلی وقتها بهم سخت هم میگذره. اما جنس سخت گذشتنش از جنسیه که دوستش دارم. راحتی و استراحتی که بعد از یک دوره کار سخت نصیب آدم میشه لذتش خیلی خیلی بیشتر از استراحت معمولیه. دیدید آدم بعضی وقتها که میاد خونه از فرط خستگی نمیتونه حتی بشینه و دوست داره که فقط خودش رو ول کنه روی تخت و در عرض چند ثانیه هم خوابش میبره و وقتی هم که بعد از ۴-۵ ساعت از خواب پا میشه انگاری همسفر اصحاب کهف بوده و تازه متولد شده؟ ولی از نظر ذهنی و روحی خوشحاله و از وضعیتی که داره راضی. فشار این مدت هم برای من اینگونه بود. ولی در عوضش تز دفاع دکترایم رو کامل و آماده کردم و خیلی هم دوستش دارم. خیلی از قسمتهاش رو دوست دارم چند بار بخونم و از خوندنش هم خسته نمیشم. البته الحق و الانصاف نباید از زحمتهایی که استادم هم کشید گذشت. داشتن یک همچنین استاد راهنمایی با این سطح از سواد و علم خصوصاً در مقطع دکتری یک نعمته. الان یکی از مشکلات تزم اینه که ۳۰۰ صفحه شده که تقریباً ۸۰-۹۰ درصدش واقعاً مطالب سنگین علمیه و خوندن این حجم از مطالب بصورت یکجا قطعاً برای بسیاری از داوران و هیأت ژوری که خیلیهاشون اصلاً حال و حوصله شو دیگه ندارن کار مشکلیه.

با این حرفم خواستم بگم که توی ایران هم میشه کار علمی خوب و سطح بالا انجام داد. همه چیز توی زندگی آدم به خود انسان بستگی داره. خیلی از دوستانم الان دارند تو آمریکا و کانادا فوق لیسانس و دکترا میخونن، در حالیکه میدونم کاری رو که دارن انجام میدن در حد نصف کاری که من کردم هم نیست. اونجا هم خوب و بد داره. بعضیهاشون هم واقعاً دارن در بهترین سطح ممکن و با سختی و فشار خیلی زیاد کار میکنن. یعنی اینکه خیلیها فکر میکنن چونکه طرف رفته تو آمریکا یا کانادا دکترا گرفته پس حتماً کاری که کرده توش ما تحت علم پاره شده و مرزهای علم رو جابجا کرده اصلاً فکر درستی نیست. یا اینکه الان همه فکر میکنن که برای ادامه تحصیل حتماً باید برن خارج از کشور. اگه هدف از رفتن برای ادامه تحصیل در حقیقت فقط فرار از اینجا باشه اون یه بحث دیگه اس. کسی که اینجا رو دوست نداره حتی اگه بهترین امکانات رو در اختیارش بذارن باز هم نمیتونه با جون و دل کار کنه. خیلی ها به بهانه درس خوندن دوست دارن که برن زندگی در جایی دیگه رو تجربه کنن. این خودش یک راه خوب و جالب برای دیدن استایلها و جنبه‌های مختلف زندگیه. اما اگه کسی که فقط قصد درس خوندن داره بگه توی ایران فایده نداره چون سطح کار و سواد پایینه من این حرف رو قبول ندارم. چونکه الان می‌بینم که هم اساتید خوب و هم کارهای علمی خیلی خوبی در ایران وجود داره. هر چند که این واقعیت هم هست که تعدادشون به اندازه کافی نیست. این مهم میطلبه که آدم اگر پر توقع باشه، زحمت بیشتری بایست بکشه. خوب درس خوندن تو ایران زحمت بیشتری داره. واسه همین هم خیلی از این بچه تنبلها و گشادها الان رفتن خارج و دارن درس میخونن.

از این حرفها بگذریم که این قصه و در حقیقت این غصه سر دراز دارد. غصه اصلی همه این حرفها در اصل یک حرف دیگه اس. و اون هم عشق به ایرانه. عشق به خاک. عشق به وطن. عشق به هویت. عشق به اصل. عشق به ریشه. عشق به هوای اینجا. عشق به کوچه و خیابون اینجا. عشق به مردم اینجا. عشق به دخترای خوشگل و مهربون و با احساس اینجا. عشق به بقال و سبزی فروش سر کوچه. عشق به سینما رفتنهای پنجشنبه. عشق به نشستن پای برنامه نود دوشنبه شبها. عشق به مادر. عشق به پدر. عشق به استقلال. عشق به آبی. عشق به امیرخان ... و عشق به عشق. کسی که این عشقها رو داشته باشه یا نمیتونه بره یا اگه رفت حتماً یه روزی بر میگرده. باز هم بگذریم که همه چیز رو باید گذاشت و گذشت.

و اما زندگی عشقی خودم هم متأسفانه هنوز سر و سامانی نگرفته. دوستی من و کیانا هم بیشتر از ۴۰-۵۰ روز دوام نیاورد. من واقعاً شرمنده خودم و دوستانی هستم که کلی دعا و تفأل زده بودند که این دوستی به یک عاقبت فرخنده منتهی میشه. دلیلش هم این بود که کیانا علیرغم تمام خوبیهایی که داشت خیلی دختر سرد و آروم و بی سر و صدایی بود. سرد که میگم نه از نظر مقولات جسمی و فیزیکی چونکه اصلاً سمت اینگونه مسائل جذاب نرفتیم، بلکه از نظر احساسی و رفلکس نشون دادن در برابر عواطف و احساسات من. حالا این قضیه یا به این برمیگشت که چون تا حالا رابطه های دوستی زیادی نداشت بلد نبود و یا نه واقعاً اهل احساسات نبود. و من چون خودم خیلی بچه با عشقی هستم اصلاً نمیتونم با دخترهایی که فقط از دریچه عقل و منطق به زندگی نگاه میکنن کنار بیام. برای همین هم این قضیه رو بهش گفتم و ازش خواستم که یه خورده به احساساتش هم اجازه بده که پرواز کنه. اما اون گفت که احساساتش رو برای کسی میذاره که بدونه قطعاً برای همیشه مال هم هستن و تا این قضیه برای ما ثابت نشده نمیتونه اینکارو بکنه. خوب من هم اولش قبول کردم و سعی کردم که این اطمینان رو بهش بدم. اما اون واقعاً دختر احساساتی نبود. مثلاً در جواب احساسات من میگفت: "مرسی. خیلی ممنون". کیانا یک دختر عاقل و منطقی به معنای واقعی کلمه بود. و این خصوصیت هر از چند گاهی باعث سرد شدن رابطه ما میشد. برای همین هم بهتر دیدیم که ادامه ندیم. شاید این تصمیمی که گرفتم اصلاً منطقی نباشه. چونکه یک دختر خوب، باکلاس، با خانواده خوب و فهمیده رو از دست دادم. اما هر طور که به قضیه نگاه کردم دیدم رابطمون اون گرمی و محبتی که من دوست دارم رو نداشت. برای همین از هم جدا شدیم. جالب اینجاست که شب آخر بعد از دو ساعت سخنرانی پشت تلفن که براش کردم فقط دو جمله گفت: "امیدوارم اون کسی رو که میخوای پیدا کنی و باهاش خوشبخت بشی. خداحافظ. تَق". البته اون تق آخرش توی حرفهای اون نبود بلکه صدای گوشی تلفن بود که با عصبانیت اونو گذاشت. بهر حال برگ سیاه دیگری هم در این بخش از زندگی من ورق خورد و خانم کیانا هم به خاطرات من پیوست. نمیدونم آخر این داستانهای مسخره عشقی من که دیگه حال خودم هم ازشون داره بهم میخوره و تنها بخشی از زندگی و وجودمه که نگرانشم چی میشه. امیدوارم اون کسی رو که میخوام پیدا کنم.

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 14:17  توسط امیر مجتبی  | 

بالاخره پس از یک دوره پر فشار که دهان بنده را زد نسخه darft تزم آماده شد و تحویل استاد گردید. حالا باید منتظر قلع و قمعش توسط جناب استاد باشم. امیدوارم بتونم تا آخر دی تزم رو نهایی و سابمیت کنم و تا آخر بهمن هم دفاع کنم. از قرار معلوم سفر استاد به خارج از کشور داره نهایی میشه و ایشون اسفند راهی سوییس هستش و از قرار معلوم یک سر هم ممکنه که به آمریکا بره و یک 12 ماهی شاید دیگه نباشه. یعنی اگر خدای نکرده کارم به مشکل بر بخوره و نتونم دفاع کنم میره تا یکی دو سال دیگه که اصلاً تصورش هم در مخیله‌ام نمیگنجه. دیگه حالم از هر چی درس خوندنه داره بهم میخوره. اگه از هفت سالگی که در پایگاه نهم شکاری نیروی هوایی در شهر بندر عباس در سال 65 که رفتن به مدرسه را شروع کرده‌ام حساب کنیم اکنون که در آستانه 30 سالگی هستم می‌شود 23 سال. به خدا عمریست برای خودش. توی بیست و سه سال چه کارها که نمیشه کرد و چه آرزوهایی که نمیشه به سرانجام رسوند. ای بابا! کجایی جوونی که یادت بخیر.

در حین کار روزانه و شبانه خواندن وبلاگهای خواندنی هم صفای خاص خودش را دارد ها! بعضی از سرگذشتها را که در برخی وبلاگها می‌خوانم مثل داستانهایی است که در دوران نوجوانی و جوانی در کتابهای عاشقانه ر. اعتمادی و فهیمه رحیمی می‌خواندم و هیچ وقت هم باور نمیکردم که این داستانها واقعیت داشته باشد. و اکنون هم بعضی وقتها با خودم می‌گویم شاید نویسنده آن وبلاگ هم یک داستان نویس قهار است و از این طریق هم سر خودش را گرم کرده و هم کلی انسان دیگر را. اما بهر حال این احتمال خیلی قوی را هم میدهم که نه! واقعاً سرگذشت خودش را نوشته و حوادثی که در جریان اتفاقات زندگی برایش افتاده را اکنون پس از گذشت زمانی که از کوران آنها بیرون آمده شرح می‌دهد. در این جور مواقع یکی از کارهای که پس از خواندن این سرگذشتها انجام می‌دهم مقایسه شرایط زندگی نویسنده و یا انسانهای درگیر ماجرا و یا رفتارهایی که انجام داده اند با خودم در همان سنی که آنها قرار داشته‌اند و رفتارهایی که ممکن بود از من در این شرایط سر بزند. مثلاً دختری که در سن بیست و یک سالگی برای بودن با پسری که عاشقانه یکدیگر را دوست داشته‌اند چه سختیهایی را که نکشیده و بعد از خانه فرار کرده و چه زندگی سخت و طاقت فرسایی را که تحمل نکرده تا به آرزویش ولو مدتی کوتاه رسیده. و اکنون هم در حال نوشتن خاطراتش است هرگز از بیاد آوردن گذشته و رفتاری که داشته ناراحت نیست و آن دوران را بهترین دوران زندگیش می داند. الحق و الانصاف من زمانی که بیست و یک ساله بودم به اندازه یک بُز هم در مورد اینکه بخواهم کاری خلاف آداب و رسوم و عرف خانواده و اجتماع انجام دهم نه تنها به فکرم بلکه به هیچ کجای دیگر بدنم هم نمی‌رسید. البته از این موضوع هم نباید گذشت که دختران از لحاظ عاطفی خیلی زودتر از پسرها بزرگ می‌شوند. منهم نه اینکه کاملاً از این دنیا پرت و ایزوله بوده‌ام و آدم شوتی باشم. اتفاقاً رابطه‌های عاطفی زیبا و اولین عشقهایم را در آن زمانها داشتم و همه می‌دانند که عشق اول معمولاً یک طعم همیشه بیاد ماندنی در دل آدم از خود بجا می گذارد. اما اصلاً به فکر اینکه بخواهم از چهارچوب متعارف و منطقی در این زمینه خارج شوم نبوده‌ام و بنوعی اعتراف می‌کنم که عقل را همیشه مقدم بر احساس دوست داشته‌ام. و این اصلاً به این معنی نیست که اینگونه که من بوده‌ام بهترین روش است. به نظر من هیچ کسی نمی‌تواند نسخه زندگی خودش را برای دیگران تجویز کند. اما با خواندن خاطرات دیگران واقعاً متعجب می‌شوم. چرا اینقدر استایل زندگی انسانها و نگرشی که به دنیا و زندگی دارند با یکدیگر متفاوت است. ریِلی وای؟

به نظر من آنچه که از همه مهمتر است اینست که وقتی انسان برگشت و به زندگی پشت سرش نگاه کرد احساس پشیمانی از کارهایی که کرده و مسیری که در پیش گرفته نکند، بطوریکه خودش را یک بازنده ببیند و بر فرصتهای گرانبهایی که از دست رفته و دیگر تکرار شدنی نیستند حسرت بخورد در حالیکه دیگر زمانی برای تغییر مسیر و جبران اشتباهاتش وجود نداشته باشد. اینکه آن خانم نویسنده خاطراتش می‌گوید اگر دوباره به آن دوران برگردد دوباره همین رفتاری را خواهد داشت که انجام داده نشان دهنده اینست که خودش را علی رغم تمام این مشکلات و سختیهایی که کشیده و امکانات زندگی‌ای که از دست داده بازنده نمی‌بیند. و چه حرفی از این واضح‌تر که اینکه آدم حس برنده بودن داشته باشد تأثیرش از هر دوا و درمانی بر روح و جسمش کارسازتر و عمیق‌تر است.

+ نوشته شده در  2008/12/6ساعت 18:26  توسط امیر مجتبی  | 

دیشب خواب دیدم که یکنفر به من می گوید: کامنت خصوصی داری. من او را نمی‌دیدم. فقط صدایش را شنیدم. صبح اولین کاری که بعد از بیدار شدنم انجام دادم چک کردن وبلاگم بود. امیدی نداشتم که آنچه خواب دیده‌ام واقعیت داشته باشد. اما خود غلط بود آنچه که می‌پنداشتم. در برابر نظرات تأیید نشده این عبارت حک شده بود: (۱). محتوای کامنت چیز خاصی نبود. از نویسنده یک وبلاگ علمی پرسیده بودم که چرا در مورد این موضوعات خاص وبلاگنویسی می‌کنید و او هم پاسخ سوالم را بصورت خصوصی داده بود. آنچه که برایم مهم بود این بود که من از آینده خبردار شده بودم. این روزها چون سرم در لاک خودم است و کاری به کار دنیا و انسانهایش ندارم احساس می‌کنم که کمتر گناه می‌کنم و انسان پاکتری هستم. و همیشه فکر می‌کرده‌ام خدا هم انسانهای پاک را بیشتر دوست دارد. قبلاً به خدا گفته بودم که هر وقت احساس کردی که من را دوست‌تر می‌داری به یک وسیله‌ای مرا از آینده خبردار کن. خدا به حرفم گوش داده بود.

+ نوشته شده در  2008/11/28ساعت 11:42  توسط امیر مجتبی  | 

هیچ وقت چهارچوب زندگی ات را صلب نکن. همیشه سعی کن که سیستم زندگی ات flexible باشد.

+ نوشته شده در  2008/11/13ساعت 20:20  توسط امیر مجتبی  | 

اتاقم سردتر از بقیه نقاط خانه مان است. شوفاژ بی پدر و مادر خانه مان نمیدانم چرا امسال از کار افتاده و شوفاژکار معتاد بدبخت که خانه شان در ورامین است الان دو روز است که دارد با آن ور می رود و هنوز هم نفهمیده که عیبش در کجاست. با بخاری ای که در هال خانه گذاشته ایم هال و اتاقهای مجاور آن هوای مطبوعی گرفته اند ولی اتاق من چون در این گوشه دور افتاده از هال است و دیوار سه وجهش (روبرو و کنار و سقف) - از شش وجهی که هر مکعب دارد - با فضای باز برخورد دارد و همیشه خدا هم درش بسته است اصلاً گرم نیست. برای همین مجبورم روی تختم بنشینم و پتوی نمدی ای را روی پاهایم بیندازم و با لپ تاپم کارکنم. در حال خواندن و ترجمه مقاله ای در مورد توسعه پایدار مدیریت منابع آب هستم: توسعه پایدار مدیریت منابع آب دربرگیرنده قواعد و اصول حرکت از جانب دیدگاه ساخت و ساز بعنوان راهی برای حل مسائل نیازهای آبی به سمت و سوی مدیریت پیشرفته غیر سازه ای بعنوان ابزار مدرن حل اینگونه مسائل است. راه حلهای سازه ای اگر چه غالباً ضروری اند اما هزینه های گزاف آنها و اثرات مخربی که بر محیط زیست دارند کاربرد آنها را در دنیای امروزه با مشکلات عدیده ای همراه ساخته است.... با خودم می اندیشم که بسیاری از مسائل آکادمیک ظاهر زیبایی دارند اما تا بخواهند در عمل پیاده شوند سالها زمان می برد. گوشه مانیتور ساعت چهار و هفده دقیقه صبح را نشان می دهد. تا کی میخواهم مثل یک جغد زندگی کنم؟ ذهن خسته ام دیگر نمی کشد. به صفحه مانیتور خیره می شود اما چیزی را نمی فهمد. فکرم را یله می دهم تا لختی استراحت کند. برود برای خودش به هر کجا که خواست، گشتی بزند، تجدید نیرویی کند و دوباره برگردد و سر جایش قرار گیرد. اما بر نمی گردد. خیال برگشتن ندارد. می رود به آمریکا. با خودم فکر می کنم که اوباما الان چه احساسی دارد؟ حتما خیلی خوشحال است که رییس جمهور قدرتمندترین کشور جهان شده است. اوبامایی که خانواده یک نسل قبلترش حتما در آفریقا برای سیر شدن شکمشان و از یک روز به روز دیگر زنده ماندن با زندگی می جنگیدند اما امروزه او اولین رییس جمهور سیاهپوست آمریکاست. من اگر جای اوباما بودم چه احساسی داشتم؟ نمیدانم. شاید خوشحال بودم. کاش میشد فهمید زمانی که فرشته ها در آن بالا داشته اند تقدیر اوباما را می نوشته اند درباره چه موضوعی در حال اختلاط بوده اند که اینگونه آنها را سرخوش کرده بوده است. سرخوش؟ از کجا میدانی؟ شاید پایان قصه همینگونه رمانتیک نماند و تراژیکی دردناک رقم بخورد ... ذهنم از آمریکا رخت برمی بندد و می رود به آفریقا که اخبار الجزیره مردم کنیا را نشان می داد که در حال رقص و پایکوبی بودند. چقدر رقص آفریقایی ها قشنگ است. من هم رقصم قشنگ است اما به پای رقص آفریقایی ها نمی رسد. چرا اینگونه خوشحال بودند؟ مگر قرار است چیزی به آنها برسد؟ ... فکرم از آفریقا پرواز می کند و می رود به پاریس پیش نازنین دختر دایی ام که آنجا تنهاست و دیشب با هم چت کردیم. دلش برای اینجا تنگ شده بود و از سردی هوا می نالید. دوست داشت که الان در خانه شان بود و مامانش برایش سوپ داغ درست می کرد و او با لذتی وصف ناپذیر آن را می خورد. چقدر دلخوشیهای کوچک زندگی با ارزشند. حیف که ما آنها را فراموش می کنیم ... فکر چموشم از پاریس بلند می شود و می خواهد که برود پیش دختران کره جنوبی. اما نمی گذارم که برود. به فکرم نهیب می زنم که برگردد و بیاید سر جایش بشیند تا بتوانم بقیه مقاله توسعه پایدار منابع آب را بخوانم. می آید اما دیگر اینبار چشمانم است که نمی تواند باز بماند. گوشه مانیتور ساعت چهار و پنجاه و هشت دقیقه را نشان می دهد. لپ تاپ را می بندم، چراغ را خاموش می کنم، پتو را تا روی سرم بالا می کشم و به همه مردم دنیا صبح بخیر می گویم.

+ نوشته شده در  2008/11/6ساعت 4:14  توسط امیر مجتبی  | 

من از آن دسته از انسانهایی هستم که نمی توانند دست از آرزوهایشان بردارند. من برای هر کاری و هر چیزی و هر کسی که قرار است در زندگی ام باشد و یا بدست من رقم بخورد یک ایده آلی در ذهن خویش ساخته و پرورانده ام که در بسیاری از اوقات فاصله داشتن آنچه که در واقعیت با آن مواجه می شوم با آن ایده آل ذهنی، روح و روانِ من را به فاکِ عظما می دهد. کاش هیچ وقت، هیچ جا، هیچ فاصله ای نبود. خصوصیت مسخره دیگری هم که دارم اینست که میمیک صورتم دقیقاً احوالات درونی ام را به تمامی آدمیان عالم نشان می دهد و درست همان زمانی که دوست دارم با خودم تنها باشم هر غریبه ای می یابد که من در چه حال و هوایی سیر می کنم چه برسد به دوست و آشنا. چقدر دوست داشتم وقتهایی که ناراحت بودم قدرت این را داشته باشم که از ته دل بخندم و دیگران را نیز بخندانم.

حالا هم اگر اهل بخیه هستید این ترانه ناز (تقدیر) را با صدای همیشه عاشق شادمهر دانلود و گوش کنید. (لینک)

+ نوشته شده در  2008/11/3ساعت 1:32  توسط امیر مجتبی  | 

The Alone Man

ما مجبور به زیستنیم آنگونه که برایمان مقدر شده است. دست تقدیر، از همان زمان ازل سرنوشت ما را مهر و امضاء کرده و اکنون ما در صحنه زندگی بازیگران سناریوی زندگی خویش هستیم. و چه فکر عبث و بیهوده ایست اگر خیال کنیم که در اجرای این نقش خرده ای آزادی داریم. ما عروسکهای خیمه شب بازی ای بیش نیستیم که بازیگر روزگار با طنابهایی نامرئی ما را به این سو و آن سو می برد. ما در تعیین و انتخاب زمانی که در آن بسر می بریم، مکانی که در آن زندگی می کنیم، خلق و خو و ذات و سرشت و ظاهری که داریم و محیطی که پیرامون ما را ساخته هیچ اختیاری نداشته ایم، در حالیکه اینها تمامی زندگی ما را تحت تأثیر خویش قرار داده اند. اتفاقهایی که برایمان می افتد و مسیر زندگی ما را تماماً دستخوش تغییر می کند هیچ کدام بدست ما تعیین نمی شود. آنها در جایی دیگر تعیین می شوند و رقم می خورند. پس دیگر نباید نگران بود. نباید بی تابی کرد. باید گذاشت و گذشت. باید آسوده خاطر تن داد به آنچه که برایت مقدر شده است چرا که در افتادن با تقدیر کاریست بس بیهوده. از تقدیر خویش، هر چه که هست، باید نهایت لذت را برد و نباید هیچ وقت خود را با کسی دیگر و یا کسی دیگر را با خود مقایسه نمود. چرا که فرصت زندگی کردن و لذت بردن از زیباییهای آن را فقط و فقط یکبار به تو داده اند. زمانی که گذشت دیگر هیچ وقت بازنمی گردد و اگر آنطور که دوست داری از زندگی خویش بهره نبرده باشی فقط حسرت است که برای تو می ماند. هیچ وقت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و اگر هم بیافتد مهم نیست.  

+ نوشته شده در  2008/10/24ساعت 12:47  توسط امیر مجتبی  | 

بزرگي آدمها به سن و سال نيست، به رفتاريه كه از خودشون نشون ميدن.

بزرگي آدمها به سن و سال نيست، به معيارهاييه كه توي زندگي دارن و براشون مهمه.

بزرگي آدمها به سن و سال نيست، به شخصيت و طرز تفكرشونه.

بزرگي آدمها به سن و سال نيست چونكه سن فقط يك عدده بلكه به ديديه كه نسبت به دنيا، زندگي و بقيه آدمها دارن.

+ نوشته شده در  2008/10/20ساعت 16:59  توسط امیر مجتبی  | 

نباید ماند. باید رفت ...

هر انسانی توی زندگیش میتونه و این حق رو داره که یک حیطه کاملاً شخصی و خصوصی (Personal Zone یا Private Zone) برای خودش داشته باشه. بعضیها از این حق به خوبی استفاده میکنن و میدونن که چه گنج باارزشیه و از پرداختن به کارها و علایقشون در اون منطقه شخصی و خصوصی که توی زندگیشون دارن نهایت لذت رو میبرن و بعضیها هم اصلاً همچنین حقی رو برای خودشون قائل نیستن و اصلاً ممکنه تصور اینکه یکسری از کارها و علایقشون رو با کسی قسمت نکنن براشون مشکل باشه. این قضیه خصوصاً زمانی که آدم زندگیش رو با کسی دیگه ای به شراکت گذاشته ممکنه دارای پیچیدگیهای بیشتری نسبت به زمانی که تنهاست باشه. من اسم این حیطه خصوصی رو واسه خودم گذاشتم: جزیره تنهایی. تنهایی نه به این معنا که آدم تنها و بی کس هست بلکه به این معنا که ممکنه یک نفر هم که از قضا دوستان زیاد و روابط اجتماعی خوبی هم داره دوست داشته باشه که بعضی وقتها بره توی یک جزیره کوچیک که هیچ کسی اونجا نباشه و اون بتونه با خیال راحت و دور از هیاهوی دنیا به اون کارهایی بپردازه که دوست داره: فکر کنه، کتاب بخونه، بنویسه، ساز بزنه، فیلم ببینه، طرح بزنه و یا هزار و یک کار دیگه که بستگی به روحیه اون آدم داره. پیدا کردن یک همچنین جزیره قشنگی توی زندگی پراسترس و فشار امروزه خیلی کار سختیه و به هر کسی که تونسته یک همچنین دنیای خصوصیه با ارزشی برای خودش بسازه باید یک دست مریزاد درست و حسابی گفت. کارهایی رو هم که آدم دوست داره توی جزیره تنهایی خودش انجام بده ممکنه اصلاً به این معنی نباشه که کارهایی مرموز و یا مشکوک هستن بلکه فقط به این معنی باشه که دوست داره اونها رو توی سکوت و آرامش انجام بده. خلاصه اینکه دوست داشته باشه با تنهایی خودش حال کنه. و چقدر خوبه که همه مون یاد بگیریم به دنیای خصوصی آدمها و جزیره های تنهاییشون احترام بذاریم و این حق رو برای همه حتی همسر و یا پدر و مادرمون و یا عشقمون قائل باشیم که دوست داشته باشن یه زمانهایی رو برای خودشون و فقط خودشون داشته باشن. رفتن توی این جزیره تنهایی به معنای بریدن از بقیه و کم شدن محبت نیست بلکه لازمه بیشتر شدن یک عشق پایدار و تمام نشدنیه. داشتن چنین جزیره پربهایی توی این زندگی لاکردار فقط یک شرط داره و اونم اینه که: آدم تنهایی غنی ای داشته باشه. آدمهایی که تنهایی ای غنی و با ارزشی دارن خیلی محکمتر هستن و در برابر مشکلات و سختیهای زندگی مقاومتر. آدمهایی که دوست دارن یه زمانهایی تنها باشن تا با خودشون خلوت کنن تکیه گاه محکمتری برای بقیه هستن و دوست دارن که به اطرافیانشون و یا کسی که باهاش زندگی میکنن و یا عاشقشن آرامش بدن. رفتن توی جزیره تنهایی یه جور دوباره ساختنه. یه جور روحیه گرفتن و تجدید قوا کردنه برای رسیدن به آرزوها. آرزوهایی شاید محال ...

+ نوشته شده در  2008/10/19ساعت 11:37  توسط امیر مجتبی  | 

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش

آدم هر چیزی رو که بدست میاره واسش باید یه هزینه ای رو بپردازه. هزینه فهمیدن حقیقت زندگی هم، گذشتنِ عمره. عمری که دیگه هیچ وقت برنمیگرده.

خدایا! چی میشد منو با این دیدی که الان به زندگی دارم به پنج سال پیش برمیگردوندی. چی میشد هان؟ اگه این لطفو در حق من بکنی به بزرگی خودت قسَمِت میدم که به هیچ کس هیچی نگم. باور کن راست میگم.

راهی سفرم. به دیار تبریز میرویم.

+ نوشته شده در  2008/10/13ساعت 10:50  توسط امیر مجتبی  | 

عکس جنبه تزئینی دارد.

دیشب ساعت ۵/۹ داشتم از دانشگاه می اومدم خونه. سر دو راهی یوسف آباد یه خانم جوون با یک پراید سفید منتظر مسافر بود. یه خورده پایینتر از ایستگاه خطی ها وایستاده بود و یه نفر جای خالی داشت. جلو یه خانم جوون نشسته بود و عقب هم دو تا مرد. منم رفتم سوار شدم. بینیشو عمل کرده بود و ظاهر خوبی هم داشت. ولی خیلی لاتی حرف میزد. من معمولن تو تاکسی که میشینم یه سلام خسته نباشیدی با راننده میکنم. نشستم و گفتم سلام. مطمئن بودم که یا جوابی نخواهم شنید و یا یک سلام خیلی خشک. میدونستم که حتماً میدونه با وضعیتی فعلی جامعه که خیلی از مرداش به پشه ماده هم رحم نمیکنن دست به شغلی زده که از دید خیلیها شغل مناسبی برای یک زن نیست. و این چقدر بده که در جامعه ما ارزش افراد بر اساس شغلشون تعیین میشه. من خودم تو این زمینه از همه آدمای دنیا افتضاحترم. اما برعکس اونچیزی که انتظارشو داشتم گفت: "سلام آقا. خسته نباشید. شبتون بخیر". راه افتاد. خیلی واسم جالب بود که برا چی مسافرکشی میکنه. همینکه راه افتاد و از جلوی ایستگاه تاکسیهای خطی رد شد راننده های خطی که همگی واستاده بودن و نگاش میکردن شروع کردن به متلک انداختن و یکی دوتاشون هم سنگ زدن به ماشینش. اما هیچی نگفت و گازشو گرفت و رفت. دست به فرمونش هم خیلی قشنگ بود. معلوم بود که راننده است. از چارراه فتحی شقاقی که اومدیم بالاتر خانم جلویی کرایه شو داد و گفت سر خیابون شصت و چهارم (آخر یوسف آباد بالاتر از بستنی رضا) پیاده میشم. خانم راننده هم ۴۰۰ تومن ازش کم کرد و بقیه شو داد. خانم مسافر گفت که نرخش ۳۰۰ تومنه و من همیشه ۳۰۰ میدم. خانم راننده گفتش که خانم تا اون بالا کسی نمیره همه تا میدون کلانتری میرن و ۳۰۰ میگیرن. حالا اگه میخوای تا آخرش بری نرخش میشه ۴۰۰ تومن. بنظرم بیراه نمیگفت. خطی های یوسف آباد معمولن تا میدون میرن. خلاصه نه این کوتاه میومد نه اون. آخرش خانم راننده گفت که خانم بیا پولتو پس میدم و هیچی ازت نمیگیرم و میدون کلانتری پیادت میکنم. ولی مسافر گفت نه منو برگردون بذار سر خط سوار یه ماشین میشم که بره تا آخر. حالا دیگه ما تا وسطای مسیر هم رسیده بودیم. یه دفعه ای دور زد. ای بابا! جون ما بیخیال شین. آدم بخاطر ۱۰۰ تومن که اینکارا رو نمیکنه. تازه خوبه شما دو تا خانم هستید. من برام عین روز دیگه روشن شده که خانمها توی اجتماع خیلی کمتر هوای همدیگه رو دارن نسبت به مردا. یعنی اگه این قضیه بین دو تا مرد بود بالاخره یکیشون کوتاه میومد و قضیه فیصله پیدا می کرد. من گفتم خانم ۱۰۰ تومن اضافشو من میدم. آخه این چه کاریه؟! داریم از خستگی و گرسنگی هلاک میشیم. بذار بریم به کار و زندگیمون برسیم. اما فایده ای نداشت و اینا حاضر نبودن کوتاه بیان. هیچی دیگه. برگشت سر خط. ولی به مسافره گفت بذار اول جلوی خودت از این خطی ها بپرسم تا معلوم بشه من راست میگم. دو تا بوق زد و یکیشون اومد جلو و بهش گفت کرایه تا آخر یوسف آباد چقدره. یارو هم چونکه با این لج بود فهمید که قضیه از چه قراره و زود گفت که ۳۰۰ تومنه. خانمه هم پیاده شد. تا خواست سوار خطیه بشه بهش گفت که ولی من تا میدون بیشتر نمیرم! خانمه پیاده شد و ما هم راه افتادیم. یکمی جلوتر هم یه آقایی سوار شد و تا گفت سلام خانم خسته نباشید خانم راننده هم گفت ممنون آقا درمونده نباشید و کم کم صحبتشون گل انداخت و منم حواسم به بیرون پرت شد. وقتی رسیدم خواستم که پیاده بشم خانم راننده گفت: "ببخشید دیگه آقا. به سلامت. حلال کنین."

+ نوشته شده در  2008/10/8ساعت 13:11  توسط امیر مجتبی  | 

تو ناز می کنی

            من ناز می کشم

                            این منطق کیه؟

                                            انگار پیش تو فرقی نمی کنه

                                                                              کی عاشق کیه

هر آدمی تو وجودش استعداد و پتانسیل انجام یک کار خاص رو به بهترین شکل ممکن تو این دنیا داره. تنها کاری که باید بکنه اینه که عرضه داشته باشه و اون استعداد رو در خودش کشف کنه و بفهمه که تو چه کاری میتونه بهترین باشه. فرق انسانهای موفق و ناموفق هم همینه. انسانهای موفق قبل از هر چیزی، خودشون و استعدادهاشون رو شناختند. اما بر عکس، انسانهای ناموفق کسایی هستن که نمیدونن چه کاری از دستشون برمیاد و واسه چه کاری ساخته شدن.  

+ نوشته شده در  2008/9/20ساعت 10:44  توسط امیر مجتبی  | 

چه ماه رمضون سختی شده امسال. فاصله بین افطار تا سحر کمه و در عوض تا دلت بخواد فاصله بین سحر تا افطار زیاد. رسماً از ساعتهای ۳-۴ عصر به بعد کم میارم و کرکره رو میکشم پایین. تو این روزها که هر چی بیشتر باید تمرکز روی تزم داشته باشم و بذارم پشتش تا بتونم توی ۳-۴ ماه آینده دفاع کنم، حال و روزم مزخرفتر از همیشه شده و اصلاً اونجوری که باید روی درسم تمرکز ندارم. بدیش اینه که اصلاً هم نمیدونم دلیل این حال ناخوش مسخره ام چیه. دیگه واقعاً داره حالم از خودم بهم میخوره. حالا این فشار تشنگی و گرسنگی ماه رمضون هم دیگه نور علی نور شده. اما کاریش نمیشه کرد. مردِ و عهدش. بخاطر کارهایی که کردم باید این تنبیه رو بجون بخرم تا بلکه رستگار شوم. تازه من اگه از کسی خوشم بیاد تا آخرش پاش وامیستم و کیه که ندونه من چقدر از خدا خوشم میاد. بعد از افطار هم که تا ۳-۴ ساعت آدم حس هیچ کاری رو نداره. اما امشب بر تنبلی این چند وقته غلبه کردم و آخر شب رفتم باشگاه انقلاب تا یکم ورزش کنم. ماشااله هزار ماشااله چه خبر بود. جاده مملو بود از زیبارویانِ مه چهره. انگاری بر عکس شده. تو این روزها و شبها که همه مردم مشغول عبادت و راز و نیاز و توبه از کارهای گذشته شون هستن شبهای باشگاه انقلاب شلوغتر از هر زمان دیگه ای شده و دختران جوان با پوشش و آرایش آخرین فشن های روز دنیا خرامان خرامان برای تفریح و پیاده روی به اونجا میان. واقعاً اینی که میگن قشر مرفه کجا از غم و غصه مردم خبر داره راست میگن بخدا. ولی خدا حفظشون کنه. هیچ کاری هم که اگه توی این دنیای بی ارزش انجام ندن عوضش کلی روحیه آدم رو شاد میکنن. خداییش من که با دیدن این دختر خانم های زیبا کلی به زندگی امیدوار میشم. خوبیشم اینه که هیچ وقتِ هیچ وقت به این فکر نمیکنم که بخوام با یکیشون دوست بشم یا در موردشون یه فکرهای دیگه ای بکنم چونکه تجربه بهم نشون داده که چقدر پر فیس و افاده هستن و آدم از رابطه عاطفی باهاشون هیچ لذتی نمیبره. در ضمن خیلی هم مشکل پسندن و کلی واسه خودشون شرط و شروط عجیب غریب دارن. خلاصه اینکه من با یه حس استغناء (=بی نیازی) بهشون نگاه میکنم که اتفاقاً خیلی هم حس خوبیه. فقط دیدن اینکه چقدر خوشحال و خوشگلن و انگاری هیچ غمی تو این دنیا ندارن به من یکی که حس لذتبخشی میده. البته میدونم که اونا هم حتماً غم و غصه های خودشون رو دارن. حتماً اونا هم عاشق میشن و خیلی هاشون هم به عشقشون نمیرسن و یا کسی که دوستش دارن اونا رو دوست نداره و یا اونیکه دوستشون داره رو دوست ندارن. اصلاً کدوم آدمیه که تو زندگیش غصه نداشته باشه. اما من دوست دارم فکر کنم که اونا هیچ غمی ندارن. اینجوری لااقل دلم خوشتره و همین باعث میشه که با دیدنشون روحیه ام شادتر بشه و به زندگی امیدوارتر بشم. با خودم میگم چرا من نباید مثل اونا شاد باشم. چرا نباید اگه الان احساس خستگی میکنم و دلم گرفته نباید هر چی زودتر دلیل این خستگی رو از توی زندگیم بردارم. واقعآ زندگی ارزش سخت گذروندن رو نداره. آدم باید در پی این باشه که از این فرصتی که در اختیارش قرار داده شده که همون زندگیه نهایت لذت زیبا رو ببره. لذت زیبا نه لذت زشت. من عاشق لذت زیبا هستم.

+ نوشته شده در  2008/9/15ساعت 2:53  توسط امیر مجتبی  | 

آدما دو دسته ان. یه عده شون تو زندگیشون آرمان دارن، دوست دارن با شرف باشن و دوست ندارن روحشونو بفروشن و یه عده دیگه این جور چیزا واسشون مهم نیست. اگه جزوِ دسته اولی بدون که خیلی راه سختی رو انتخاب کردی. بدون که همش باید عذاب بکشی. بدون که بعضی وقتها ممکنه کم بیاری و دیگه بیخیالی طی کنی. اونوقته که دیگه رسماً روحت به فاک میره. ولی عوضش چه حالی میده وقتی که مصمم میشی دوباره همه چیزو بسازی.  

+ نوشته شده در  2008/9/1ساعت 12:28  توسط امیر مجتبی  | 

بعضی وقتها که بخت با آدم یار باشه همه چیز خودش جفت و جور میشه. مثل وقتهایی که توی یک بازی فوتبال تو فوروارد تیمت هستی و از وسطای زمین یکی از بچه ها که هیچ وقت عادت به این کار نداره چشم بسته توپو میفرسته روی دروازه حریفو توپ دقیقاً فرود میاد همونجایی که تو هستی و تو هم بلند میشو با سر به توپ جوری ضربه میزنی که باید بزنی و از قضا دروازه بان حریف هم اشتباهی از دروازه میاد بیرون و توپ از بالای سرش میره میچسبه به تور دروازه و تو میشی زننده یک گل رویایی. شب وقتی که داری میخوابی و به بازی که کردی و گلی که زدی فکر میکنی میبینی که چقدر بخت باهات یار بود که تونستی اون گل رو بزنی و چقدر همه چیز به بهترین نحو ممکن جفت و جور شد. حالا زندگی آدم هم همینطوره. بعضی وقتها که بخت با آدم یار باشه همه چیز خودش جفت و جور میشه. 

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 13:8  توسط امیر مجتبی  | 

زندگی مثل یک بازی قمار میمونه و هر قماری هم یک برنده داره و یک بازنده. کسی هم که در مقابل تو نشسته و داره باهات بازی میکنه یک قمارباز بینهایت قهاره. قماربازی که همه برگهاشو همون اول بازی واست رو نمیکنه و بسته به بازی ای که تو از خودت نشون میدی اونم پا به پای تو جلو میاد و بازیشو عوض میکنه. پس اگه میخوای تو این قمار برنده باشی باس چشماتو خوب وا کنی. باس نشونه های بازی طرفت رو ببینی و بگیری و بر اساس اونها بازی خودتو بچینی. بایستی که یاد بگیری چجوری میشه دست طرف رو خوند. تو هم باید یک قمارباز قهار و پخته باشی تا بتونی قمار زندگی رو ببری. اگه بخوای همینجور اله بختکی و هر دم بیل بازی کنی مطمئن باش که میبازی. قمار زندگی بدیش اینه که به کسی رحم نمیکنه. میدونی اگه بخوای یک خصوصیت بارز تو آدمهایی که بردهای کَلون داشتن پیدا کنی چیه؟ ریسک. یه بازیگر تموم عیار میدونه که کجا و به چه اندازه ای باس ریسک کنه. بدون ریسک مطمئن باش که چیز زیادی تو این قمار عایدت نمیشه. آره. میتونی تو این بازی هیچ وقت رقم بالایی رو نخونی. میتونی به کم خودتو عادت بدی تا اگه هم باختی انگاری که هیچ چیزی رو از دست ندادی. ولی در عوض بردش هم لطفی نداره. ولی اگه تخم اینو داشته باشی که به وقتش سر میلیون و میلیارد بازی کنی اونوقته که اگه ببری دیگه .... خودت که بهتر میدونی چی میشه. این بازی هم مثل تموم بازیها یکسری قواعد و آداب و رسوم واسه خودش داره. منتها بدیش اینه که قواعدش جایی نوشته نشده تا بری بخونی و یادشون بگیری. خودت باس اونا رو بفهمی. خودت باس یاد بگیری که چه حرکتی درسته و چه حرکتی فوله. اصلاً میدونی چیه؟ قمار زندگی خیلی بستگی به خود تو داره. این تویی که کیفیت بازی رو تعیین میکنی. واسه همینه که برا آدمهایی که یاد میگیرن چطوری بازی کنن اینقدر جذابه. حالا ممکنه همیشه هم برنده نباشن. اما دوس دارن که قمار کنن. در اینصورت دیگه برد و باخت واست درجه دوم اهمیت رو پیدا میکنه. مهمتر از برد و باخت خود بازیه. تو با خود بازی حال میکنی. وقتی میبینی که هر چی پخته تر و کاملتر بازی میکنی حریفت هم برگی رو رو میکنه که اصلاً فکرش رو نمیکردی اونوقته که عاشق بازی کردن میشی. انگاری بازی تو حریفت رو به وجد میاره و بازی اون هم متقابلاً تو رو. وقتی میبینه تونستی یکی از نشونه های بازیشو بفهمی و بهش برسونی که بابا! آخه اونقدرها هم که تو فکر میکنی ما اوسکُل نیستیم ها به مولا انگاری از تو خوشش میاد. شاید در چنین زمانی حتی تو دلش تو رو هم تحسین بکنه. اونوقته که دیگه حکماً اونهم دوست داره با تو شیک بازی کنه و کلاس بازیشو ببره بالا. وای که چقدر لذت داره بازی ای که کلاسش بالا باشه. بازی ای که دو طرفی که روبروی هم نشستن دو تا دست خونِ تیرن. بازی ای که به این زودیها تموم نمیشه. بازیِ زندگی. 

پ. ن. ۱: منو ببخش! میدونی که این روزها حال و روزم چندان رو به راه نیس.

پ. ن. ۲: آزادی هم دانشگاهی های عزیزم مبارک.

+ نوشته شده در  2008/8/15ساعت 2:43  توسط امیر مجتبی  | 

Always There Is Another Movement That Nobody Thinks About It. Open Your Eyes. 

+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 1:15  توسط امیر مجتبی  | 

هیچ وقت در بیان نظر و عقیده ات تردید نکن. بجای اینکه بخاطر حجب و حیا و خجالت یک عده آدم رو سر کار بذاری و نتونی نظر واقعی ات رو بیان کنی و خودت هم ناراحت و معذب باشی که با بقیه رک و رو راست نیستی، خیلی راحت نظر و سلیقه ات رو با اعتماد بنفس اعلام کن. اگه اولش کسی از دستت بخاطر اینکار یه خورده دلگیر و ناراحت بشه خیلی بهتر از اینه که یک مدت زمان زیادی بگذره و بعدش متوجه این اختلاف رای بشه. هیچ وقت تو انتخاب کردنهات در حق کسی ترحم نکن. اون چیزی رو انتخاب کن که واقعا با معیارهات انطباق کامل داره. اگه نداشت جرأت رد کردنش رو داشته باش.

+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 11:48  توسط امیر مجتبی  | 

من یک دیوانه تمام عیار هستم.
+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 1:23  توسط امیر مجتبی  | 

قرنهاست به این حرف اعتقاد دارم که زندگی من آنگونه خواهد بود که تقدیر من است. اما نمیدانم چرا و چگونه این الهام را در دل خویش احساس میکنم که سرنوشتم آنگونه رویایی خواهد بود که دوست دارم آنگونه باشد. پس دیگر خودم را به آب و آتش نخواهم زد. اندکی صبر باید. تا آن زمان که برای رسیدنش لحظه شماری میکنم فراتر از حد تحمل یک عاشق خواهم ایستاد. تا آن روز خواهم ایستاد ... 

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 3:31  توسط امیر مجتبی  | 

یکسری قوانین در زندگی بشر وجود دارند که در جایی نوشته و ثبت نشده اند اما اکثر انسانها به نوعی اونها رو در ضمیر ناخودآگاه خودشون قبول دارن. اینکه میگم اکثر انسانها خب طبعاً به این دلیله که بعضیها سر ناسازگاری با این قوانین و آداب دارند و پایبند بودن به اونها رو الزامی نمیدونن. من خودم هنوز نمیدونم که پایبند بودن به این قراردادها درسته یا نه اما به تجربه بهم ثابت شده که نادیده گرفتن این قوانین خیلی سودمند نیست. چونکه این قراردادهای نانوشته (Unwritten Laws) در طی قرنها زندگی بشر بدست اومدن و کسی آدم رو مجبور به تن دادن به اونها نکرده. اما با این حال هنوز هم میشه در مورد این مسایل حرفهای خیلی زیادی زد.

یکی از این قوانین که برای من جالبه اینه که برای پیشنهاد دوستی و یا آشنایی بین یک پسر و دختر که احتمالا به قصد ایجاد رابطه ای باشه که در اون دوست داشتن و عشق هم بوجود خواهد آمد این پسر هست که باید پیش قدم باشه و نسبت به دختر خانم اظهار علاقه و دوستی کنه. خیلی وقتها ممکنه که دختری از پسری خوشش بیاد اما بدلیل اینکه این قانون نانوشته در ذهنش وجود داره نمیره به اون پسر چیزی بگه و هیچ کس هم از این قضیه خبردار نمیشه. مگر اینکه دختری به پسری پیشنهاد دوستی بده معنیش چیه؟ چرا در اینصورت (حداقل در روابطی که من در اطراف خودم دیدم) این رابطه دوام چندانی نخواهد داشت؟ میتونه دلیل این شرایط بخاطر بی جنبه بودن پسرها باشه که با دیدن همچنین دختری خیلی بخودشون مغرور بشن؟ من اینطور فکر نمیکنم. بنظرم دلیل اصلی ناپایدار بودن چنین روابطی اینه که یک مرد در ذات خودش دوست داره که اون باشه که عشقش رو بدست آورده و دوست داره که برای بدست آوردن معشوقش قدرت لازم رو داشته باشه. پسری که ببینه با دختری دوست شده که توسط اون دختر انتخاب شده، اگر دارای حسهای مردونه قوی باشه، احتمالا نمیتونه با این موضوع کنار بیاد چونکه خودش رو یک جنگجوی فاتح در رزمگاه عشق نمیبینه.

من خودم تجربه اینکه دختری بهم پیشنهاد دوستی بده رو نداشتم بنابراین نمیدونم اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم چه عکس العملی نشون میدم. اما دختری بوده که از من خوشش اومده و طوری با رفتار و گفتارش این موضوع رو غیر مستقیم بهم فهموند. بعدش من بهش پیشنهاد دوستی دادم و اونهم طبعاً قبول کرد. فکر کنم این کار بهترین روش حل مسأله در این شرایط برای خانمها باشه. چونکه مستقیماً نمیرن به طرف مقابل پیشنهادشون رو بگن که در صورت منفی بودن جواب پسر غرورشون هم جریحه دار نمیشه. هم اینکه پسر هم در صورتیکه متقابلاً از دختر خوشش بیاد خودش رو بعنوان کسی که پیشنهاد دهنده شروع دوستی است میبینه.

+ نوشته شده در  2008/7/31ساعت 14:37  توسط امیر مجتبی  | 

این روزها پیر شدنت رو با چشمان خودم شاهدم. میبینم که تحمل فشار زندگی برات سخت تر شده. برای همین هم هست که زود از کوره در میری و اخلاقت تند میشه. اما میدونم که ته اون دل مهربونت جز خوشبختی بچه هات هیچ آرزویی نداری. من خودمو بخاطر زحمتهایی که تا حالا واسم کشیدی تا آخر عمر مدیونت میدونم.

ولی باید بهم قول بدی که حالا حالاها پیشمون بمونی. تازه یکی از دخترات داره عروس میشه. بعد از اینه که کم کم دوران خوشی زندگی تو و مامان شروع میشه. تویی که اینقدر عاشق بچه کوچیک هستی!

میدونم که خیلی نگرانی. میدونم که چرخوندن چرخ زندگی خیلی سخته. ولی بمون. پیر نشو. خسته نشو. ما به موندن تو و مامان واقعاً احتیاج داریم.

+ نوشته شده در  2008/7/29ساعت 2:15  توسط امیر مجتبی  | 

من متأسفانه هنوز این رو نفهمیدم که ارزش انسانها به لباسی که میپوشن نیست. ارزش انسانها به طرز فکر و شخصیتی است که دارند. ارزش انسانها به میزانیست که انسانهای دیگر رو دوست دارن نه موقعیت مالی و اجتماعیشون ... و چقدر بخاطر این فهم و درک کم برای خودم متأسفم.

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 12:10  توسط امیر مجتبی  | 

خیلی وقتها پیش خواندم که "آدمی به اندازه غمهایش انسان است". اکنون پس از سالها فکر کردن در مورد این حرف، به درست بودنش بیشتر اعتماد دارم تا نادرست بودنش. چرا که میدانم بین "غم" با "غصه" و "ناراحتی" و "مشکلات روزمره" تفاوتی است بس شگرف. "غم" هویتی ماورایی دارد و نگرش انسان به زندگی و دنیایی که در آن زندگی می کند و فلسفه جهانبینی اش بیشترین تأثیر را در میزان غمی که در دل و ذهنش بدان دچار است، دارند.

خیلی وقت است که درگیر شدن در این زندگی روزمره لاکردار، من را از پرداختن و پرورش غمهایم بازداشته است. خیلی وقت است که انسان دلشادی هستم و در مورد محتوای زندگی ام اندیشه ای ندارم. خیلی وقت است که روز به روز از درون خالی و خالی تر و از عمق کوچک و کوچکتر می شوم. و بخاطر این است که این روزها بیش از هر زمان دیگری از خود ناراضی ام.

+ نوشته شده در  2008/7/21ساعت 13:15  توسط امیر مجتبی  | 

تو دوره فوق لیسانس با یکی از همکلاسیهام بنام "م" دوست شدم. چون هر دو تامون بچه بودیم رابطمون خیلی زود جدی شد و به خانواده ها رسید و بحث خواستگاری پیش اومد و بدلیل اختلاف نظر و فرهنگ خانواده ها بهم خورد. با اتمام درسم دیگه از "م" خبری نداشتم تا اینکه فهمیدم کمی بعد از اون جریان با "ح"، یکی دیگه از همکلاسیهام که دوستی قدیمی هم با هم داشتیم ازدواج کرده. خوب بطبع متاسفانه رابطه من و "ح" هم بهم خورد و من دیگه خبری ازشون نداشتم. بعد از یکسال که محل کارم رو تغییر دادم بطور کاملا اتفاقی "م" هم تو شرکت جدیدی که رفتم کار می کرد. من خیلی سعی کردم تا رفتارم نسبت بهش کاملا طبیعی باشه و مثل دو تا همکار باشیم. اما متاسفانه اون نمیتونست این مساله رو بپذیره و بخاطر خاطره بدی که از من داشت به محض دیدن من (من پارت تایم میرفتم شرکت و اون تمام وقت بود) عصبانی و بد اخلاق میشد و این قضیه روی کارش تاثیر میگذاشت. من چند بار سعی کردم که بهش بگم اون قضیه مربوط به گذشته بوده و بنا به هر دلیلی دیگه تموم شده و دلیلی نداره که بخاطرش اینقدر از دست من ناراحت باشه اما متاسفانه نشد که نشد. رفتار عجیب "م" به محض دیدن من باعث شد که همه همکارا نسبت به این قضیه حساس بشن و بالاخره ته و توی قضیه رو بفهمن. با وقوع این اتفاقات رفتار "م" بدتر شد تا جایی که بدلیل راندمان پایین کارش مدیر شرکت متاسفانه عذر "م" رو خواست و اون مجبور شد که از شرکت بره. دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه چند روز پیش "م" و "ح" رو توی facebook دیدم.

اونها الان در آمریکا و در شهر نیویورک هستن و دوتایی دارن دکترا میخونن. خیلی از دیدنشون خوشحال شدم و برای هر دو تاشون friendship message فرستادم تا توی لیست دوستانم ادشون کنم. اما متاسفانه "ح" به پیغامم جوابی نداد و "م" هم در جواب من این جمله رو نوشت:

"?Hi. Do you mean foe by friend" 

عمق احساسم شکست. آخه چرا؟ یعنی تو هنوز اینقدر نسبت به من کینه داری؟ مگه من چیکار کردم؟ خوب بود بر خلاف نظر خانواده هامون با هم ازدواج می کردیم و بدبخت می شدیم احمق؟ مگه غیر از اینه که الان با پسر به این خوبی داری تو آمریکا زندگی میکنی؟ دیگه چی میخوای؟ چرا قبول نمیکنی که اون قضیه برگی از زندگی ما بوده که ورق خورده و به گذشته تعلق داره؟ واقعا فکر میکنی که من دشمن تو هستم؟ من الان به تو چی باید بگم؟ من الان به تو چی میتونم بگم؟

خدایا! چرا اینقدر زن و مرد را متفاوت آفریدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...

 

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 4:51  توسط امیر مجتبی  | 

این روزهایم در آرامش می گذرد. بیشتر درگیر درسهایم هستم. در حال حاضر دارم برای کنفرانسی که مهر ماه در تبریز برگزار می شود دو مقاله می نویسم. تا آخر تیرماه برای ارسال مقالات فرصت هست. یکیش دیروز تمام شد. تو این چند روز باقیمانده هم دومیش را باید تمام کنم. از دست استاد راهنمایم دلخورم. قبلا هر مقاله ای که می نوشتم اسم او را می گذاشتم اول و اسم خودم را دوم. اما او بعد از ویرایش مقاله جای اسمها را عوض می کرد که اینکارش برایم با ارزش بود. خیلی از استادهای راهنما در ایران این کار نمی کنند و علی رغم اینکه تمام زحمات را دانشجو می کشد اسم خودشان را بعنوان نویسنده اول درج می کنند. استاد من هم دیروز برای بار دوم این کار را کرد. نمی دانم دیگر چرا مثل قبل جای اسمها را عوض نمی کند. اگر از اول همینگونه برخورد می کرد ناراحت نمی شدم چون توقعی نداشتم. آدم هر جور که از اولش برخورد کند همانجور هم دیگران از او توقع دارند. من خودم از اینکه آدم دمدمی مزاجی باشم و دیدم نسبت به مسایل را ناگهانی تغییر دهم اصلا خوشم نمی آید. از اولش اسمم را می گذاشتم دوم از این به بعد هم همینکار را می کنم. حالا مقاله دیروزی یک مقاله کنفرانسی بود که ارزش زیادی ندارد. اما مقاله قبلی چی که آنرا برای یک ژورنال معتبر بین المللی فرستادیم؟ چون بدلیل موضوع مقاله احتمال citation بالایی داشت و در زمان رفرنس دادن معمولاً به اسم نویسنده اول اشاره می شود و از بقیه با نام "همکاران"، اسم خودش را گذاشت اول. ای بی معرفت. این جور جاهاست که معلوم می شود آدم چقدر پای حرفش می ایستد. من خود این قضیه برایم اهمیت چندانی ندارد. برایم مهم اینست که یک انسان باید ثابت قدم باشد و اگر مسلکی برای خودش داشت به آن پایبند بماند. من خودم هنوز برای زمانی که استاد شوم تصمیمی نگرفته ام که اسم خودم را در مقالات بگذارم اول یا اسم دانشجویم را. شاید غم و غصه اعتبار و پست من را هم مجبور به اینکار کند. ولی می دانم که اگر تصمیم به هر کدام گرفتم تا آخرش همانطور می ماند.

یکی دو هفته دیگر مراسم نامزدی خواهرم است. باید بروم یک دست کت و شلوار نو برای خودم بخرم. ناسلامتی برادر عروس هستم. وای که چقدر از مراسم و دنگ و فنگهای ازدواج بدم می آید.

+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 12:23  توسط امیر مجتبی  | 

آدمی که قبلاْ بودم رو بیشتر دوست دارم. اون موقع ها مسایلی که تو ذهنم مطرح بودن ارزش بیشتری نسبت به مسایلی که الان به اونها فکر می کنم داشتن. چند وقته که دیگه حال و حوصله فکر کردن در مورد فلسفه زندگی و کارهایی که می کنم رو ندارم. فکر کنم قبلنها با خودم بیشتر صادق بودم. بیشتر کتاب می خوندم و بیشتر به کارهایی که می خوام انجام بدم فکر می کردم. نمیدونم چرا الان دیگه اونطوری نیستم. همه تو زندگیشون از لحاظ شخصیتی رشد می کنن و کاملتر میشن اما من اینطوری نبودم. من شخصیت خودم رو در سه چهار سال پیش بیشتر از الان دوست دارم. درسته که در عرض این مدت از لحاظ شغلی و درآمد و تحصیلات و حتی ظاهری نسبت به قبل بهتر شدم اما احساس میکنم که از درون خالی شدم. قبلا اصلا برام مهم نبود که دخترها بهم محل نمیذارن. یعنی در حقیقت خودم اصلا تو این فازها نبودم. واقعا اصلا احساس نمیکردم که به داشتن دوست دختر نیاز دارم. اما الان اینطوری نیستم. توی این مدت اخیر که درگیر رابطه با یلدا بودم دو تا دختر دیگه هم بودن که دوست داشتن با من دوست بشن و من در عین اینکه همیشه از این کار متنفر بودم اونها رو تو ذهن خودم با یلدا مقایسه میکردم. و حتی در جواب یکیشون که یه جورایی ازم پرسید که قصدم از رابطه با یلدا چیه و تا کی میخوام باهاش باشم طوری بهش جواب ندادم که مطمئن بشه باید بره سراغ کار و زندگی خودش. شاید این کارها هیچکدومشون ایرادی اساسی نداشته باشه و اینو میدونم که همه مردها اینطوری هستن و تو ذهنشون خانمهای دیگه رو با معشوقشون مقایسه میکنن ولی من فکر نمیکردم که خودم هم اینکارو بکنم. چرا اینقدر پست شدم؟ چرا ظاهر دخترا اینقدر برام مهم شده؟ چرا هنوز ۱۰ روز از تموم شدن رابطه قبلیم نگذشته با یک دختر دیگه دوست شدم؟ دوست دارم برگردم به همون حالتهای پیشین. سرم تو لاک خودم باشه و به قول خیلیها "اوسکول عقب مونده" باشم. واقعا اونموقعها عذاب وجدان کمتری داشتم.

 

+ نوشته شده در  2008/7/10ساعت 16:1  توسط امیر مجتبی  | 

مطالب قدیمی‌تر