تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

از سفر برگشتم. چند روزی به اتفاق یکی از بهترین دوستانم به جزیره زیبای کیش رفتیم. سفری بسیار زیبا و به یاد ماندنی. هنوز خبری از شلوغی دم عید نبود و هوا و دریا هم در حد فوق فوق العاده بودند. تمام شبها تا پاسی از نیمه شب در آلاچیقهای پارک ساحلی مرجان نشستیم و بساط چایی و قلیان و گپ و گفت و آواز و خاطره برقرار بود و دختران زیبا لب ساحل دوچرخه سواری می کردند. در هتل آپارتمان دیدنیها اقامت داشتیم که نزدیک ساحل بود و خاطره صبحانه های طولانی در پلاژ رستوران هتل رو به دریای آبی بی پایان برای همیشه جاودانه خواهد ماند. بیاد ماندنی ترین بخش سفر برای من غواصی در زیر آب بود. ماهی هایی با رنگهایی که در هیج جا آنها را ندیده ام و صخره های مرجانی بسیار زیبا و وحشتی که در اعماق آب سرد آدم را فرا می گیرد. دوست داشتم همانجا می ماندم. دسته های بزرگ ماهیان که با نظمی پیچیده به این سو و آن سو شنا می کردند. اگر فرصتی شد عکسهایی که از زیر آب گرفتیم را اسکن می کنم و اینجا می گذارم. هر چند زیبایی که در واقعیت هست در عکسها بخوبی نمایان نیست. واقعاً زیبا بود. پارک دلفینها هم خیلی قشنگ بود. حرکاتی که شیرها و  گرازهای دریایی و دلفینهای باهوش می کردند آدم رو به این فکر می انداخت که دنیا چقدر پیچیده تر از آنی کار می کند که ما فکر می کنیم. بازارهای تمیز و شیک هم بخش دیگری از سفر بودند که گشت و گذار و خرید در آنها هم لذتبخش بود. کاش زندگی بگونه ای بود که اینقدر ما را درگیر خود نمی کرد و بیشتر از این فرصت برای دیدن و درک و لذت بردن از زیباییهای آن داشتیم. کاش می شد همیشه یک مسافر بود.

حال و هوای این روزهای تهران هم زیبا و دیدنی است. درختان با برگهای تازه جوانه زده شان با آن رنگهای سبز زیبایی که نشان از تولدی دوباره است خیابانهای تهران را زیباتر از همیشه کرده اند. مردم در تکاپوی شب عید در حال دویدن هستند. دنیا در حال تازه شدن است. پس ما هم باید تازه شویم. نباید همیشه در حال و هوای گذشته ماند. وفادار ماندن به اصول و آرمانها و آداب و رسوم و سیر کردن در خاطرات خوب و بد گذشته را باید با تازه شدن و باز کردن دریچه هایی نو در زندگی تلفیق کرد. هر چند که کلاً من خودم آدم قدیمی پسندی هستم و اولد فشن را بسیار بیشتر ترجیح می دهم، اما نباید گذاشت که تعلق خاطر به گذشته ها باعث تبدیل شدن رود خروشان وجود آدمی به یک مانداب نرسیده به مقصود شود. باید رفت تا رسید. سال خوبی را برای همه شما عزیزان آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 10:57  توسط امیر مجتبی  | 

و بدین ترتیب من در ۱۰۸۰۰ روز (محاسبه تقریبی) از زندگی ام موفق به دریافت درجه دکتری در رشته مهندسی عمران شدم. بابت این قضیه خوشحالم و از اینکه باری که بر دوشم بود رو تونستم بخوبی به مقصد برسونم احساس رضایت می کنم. جلسه دفاع بخوبی هر چه تمامتر برگزار شد و در پایان جلسه هم داوران پس از دو ساعت سوال و جواب، تقدیر و تشکر کردند و نمره تزم بودن نیاز به انجام اصلاحات ۶/۱۹ شد.  

فکر کنم قبلاً نوشته بودم که بنظرم زندگی آدم روی یک منحنی سینوسی شکل حرکت میکنه. یعنی حداقلش مطمئنم که در مورد خودم اینطوریه. بعضی وقتها آدم روی قسمت اوج منحنی قرار داره و اتفاقات خوب و خوشایند براش میافته و بعضی وقتها هم روی ناحیه پایین منحنی سیر میکنه و بقول معروف خوب نمیاره و تیرش به سنگ میخوره. اینکه کی روی قسمت اوج باشیم و کی روی قسمت افت دست خودمون نیست. یعنی من نمیدونم که آیا دست خودمون هست و نمیتونم زمانش رو تعیین یا جابجا کنم. فکر کنم اینکه میگن به نحوه قرار گرفتن ستاره ها و اجرام آسمانی ارتباط داره پر بیراه نباشه. اما باور کنید که میتونم بفهمم که الان رو دوره اوج منحنی هستم یا روی دوره افت. این رو هم مطمئنم که هیچ انسانی توی دنیا وجود نداره که همیشه در قسمت اوج منحنی باشه. همه آدمها روزهای خوب و بد در زندگیشون دارن و اینکه آدم بتونه بفهمه که کی روز خوبشه و کی روز بدشه خیلی میتونه به آدم کمک کنه. اگه در قسمت افت منحنی باشم سعی می کنم توی اون چند روز دست به کارهای ریسکی و یا خیلی مهم نزنم. بقول معروف سرم رو میندازم پایین و مسیر معمولی رو صاف و ساده میرم. اما وقتی که ببینم روی قسمت اوج منحنی هستم مطمئن میشم که کاری رو که قراره انجام بدم به بهترین شکل میتونم انجام بدم و نتیجه اش هم اونجوری خواهد بود که میخوام. روز دفاع هم روزی بود که میدونستم روی قسمت اوج هستم. یعنی دو سه روز قبلش توی چند تا کار کوچیک بد آوردم اما میدونستم که روز دفاع ورق بر میگرده و روز خوش یمنی برای من خواهد بود که همینگونه هم شد. شاید با خودتون بگید که تو چه آدم خرافاتی ای هستی! باید بگم که خرافاتی نیستم اما قبلاً هم گفتم که معتقدم تقدیر و سرنوشت همه ما قبلاً تعیین شده و ما بازیگران سناریوهای زندگی خودمون هستیم. بهر حال از این بحثهای فلسفی بگذریم که شاید اینجا جاش نباشه.

این مرحله هم از زندگی من تموم شد و از این لحظه به بعد بایستی بدنبال تحقق آرزوهای بعدی خودم باشم. ۲۳-۲۲ سالم که بود این هدف رو برای خودم تعیین کردم که تا قبل از ۳۰ سالگی تحصیلاتم رو تا بالاترین درجه تموم کنم که اکنون محقق شده. حالا میتونم با خیالی آسوده تر به بقیه راه فکر کنم. یکسری کارهای مهمی هستند که حتماً باید انجامشون بدم. اول از همه دوست دارم که شخصیت خودم رو خیلی بهتر از این چیزی که هست کنم. دوست دارم یک انسان خوب باشم. باور کنید که به من ثابت شده که خصوصیات اخلاقی و معرفت آدم ارزشش بالاتر از همه چیزه. دوست دارم اینهمه اشکالاتی که توی اخلاق و رفتارم هست رو درست کنم. کی گفته که دیره و شخصیت آدم بعد از یک سنی دیگه تغییر ناپذیره؟ آدم توی ۹۰ سالگی هم میتونه شخصیتش رو عوض کنه. من هم قصد دارم که از اینهمه غرور و خودخواهی که متاسفانه در من وجود داره کم کنم و در عوضش انسانهای دیگر رو فارغ از خصوصیات ظاهری و اجتماعیشون دوست داشته باشم. اینقدر آدم بی محبتی نباشم و بتونم از ته دل به دیگران عشق بورزم. البته فکر نکنید که با یک آدم عوضی و سنگدل طرف هستید ها! اتفاقاً آخر جلسه دفاع همه استادها و داورها کلی از خصوصیات اخلاقی خوب من برای پدر و مادرم تعریف کردند و گفتند که من واقعاً پسر خوبی هستم. :-) اما راستیتش اینه که اونها دقیقاً که منو نمیشناسن. من جلوی اونها خب خودمو خیلی خوب نشون دادم اما در واقعیت میدونم که اونجوری که اونها میگن نیستم. ولی به همین سوی چراغی که بالای سرم روشنه قسم میخورم که شما از امروز به بعد با آدم دیگه ای طرف خواهید بود. من واقعاً سعی خواهم کرد که از هر لحاظ یک انسان خوب و دوست داشتنی باشم.  

بعد از این کار یکسری کارهای مهم دیگه هم هستن که نوشتنشون خیلی مفصله و شاید حوصله شما رو هم سر ببره ولی قطعاً بدرد همه شما هم خواهد خورد. اما من از نوشتنشون صرفنظر میکنم تا یهویی همه اندیشه های گرانبهایی که در سر دارم یکدفعه رو نشه و شما هم خودتون یکمی زحمت بکشید و فکر کنید و همش از روی دست دیگران تقلب نکنید. در حال حاضر در حال تدارک یک سفر چند روزه به اتفاق یکی از دوستام هستم. با تمام وجود به این سفر احتیاج دارم. من همیشه بعد از سفر مثل انسانی هستم که دوباره عاشق شده: عاشق زندگی کردن

+ نوشته شده در  2009/3/8ساعت 15:43  توسط امیر مجتبی  | 

شدیداً درگیر آماده سازی دفاع هستم. تاریخ دفاع چهارشنبه ۱۴/۱۲/۸۷ تعیین شد. روز مرگ و زندگی. روز تموم شدن یک مرحله دیگر از زندگی من و ورود به مرحله بعدی. امیدوارم که همه چیز بخوبی پیش بره و چهارشنبه شب برای من یکی از بهترین شبهای عمرم باشه. جلسه پیش دفاع بخوبی برگزار شد و هیأت ژوری کار تزم رو تأیید کردند و هیچ ایرادی بهش نگرفتند جز یک مورد: همونطور که حدس میزدم زیاد بودن حجم مطالب بطوریکه یکی از داورها گفت که از حد استاندارد خارجه و باید پایان نامه خلاصه تر بشه و یا بخشی از مطالب جانبی به پیوستها منتقل بشه که قرار شد همین کار رو بکنم. یک سری سوالات ماینور هم کردند که جواب دادم. امیدوارم که در جلسه اصلی هم مسأله خاصی پیش نیاد. گاد ویلینگ.

یک تشکر مردونه و درست و حسابی هم باید از لپ تاپ نازنینم بکنم. چرا که بدلیل حواس پرتی زیپ کوله ام رو نبسته بودم و از پشتم با شدت افتاد روی زمین. یعنی من در یک لحظه دنیا روی سرم آوار شد. تمام زندگی من در حال حاضر در این لپ تاپه و بعلت تنبلی اصلاً هم اهل بک آپ گرفتن نیستم. اما خوشبختانه هیچیش نشده بود و اصلاً هیچ آسیبی ندید. واقعاً لپ تاپهای Dell خصوصاً مدلهای Latitude ش لپتاپهای جون سخت و کاری هستند. تا آخرش پات وامیستن. ازت ممنونم رفیق بی ادعای شبهای تنهایی من. این قضیه یکبار هم سر فوق لیسانس برام اتفاق افتاد منتها اون موقع یکی دو هفته مونده به دفاع هارد کامپیوترم نیمسوز شد. شما نمیدونید من چقدر اون چند روز احساس غبن و بدبختی میکردم، اما خوشبختانه با لطف یکی از دوستان اطلاعات تزم همش ریکاوری شد و برگشت و من رو هم برگردوند. بهر حال اینی که میگن زندگی صحنه جدال و مبارزس راست میگن بخدا. آدم بعضی موقعها ناک اوت میشه و از رینگ میفته بیرون اما بایستی که بتونه دوباره خودش رو احیا کنه و سر پا بایسته و بر گرده تو صحنه. حالا من هم یه همچین احساسی دارم الان. دارم خودم رو ریکاوری میکنم تا برگردم وسط میدون زندگی. از اینکه در این لحظه در چنین جایی هستم و چنین احساسی دارم راضی هستم و قدر این احساس رو میدونم.

+ نوشته شده در  2009/2/21ساعت 13:18  توسط امیر مجتبی  |