تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

 باشگاه انقلاب، جاده تندرستی، جمعه ۱۱/۱۸، ساعت ۲

 

- خیلی دوست داشتم مثل نیکلاس کیج توی فیلم Next از اتفاقاتی که طی ۲ دقیقه آینده اتفاق می‌افته خبردار باشم. مثلاً قبل از اینکه کانال تلویزیون رو عوض کنم بدونم الان چه برنامه‌ای داره پخش می‌شه یا چه حرفی زده می‌شه. یا عکس العمل کسی که دارم باهاش حرف می‌زنم در برابر حرفی که می‌خوام بگم چیه. عاشق قدرتهای ماورای طبیعی هستم. اگه خدا از اینجور قدرتها به من می‌داد حتماً ازشون در راه خیر استفاده می‌کردم. 

- ترجمه فارسی نوستالوژیک، میشه "غمیادنامه".

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 15:21  توسط امیر مجتبی  | 

تولدی دیگر، خلقی دوباره

اگر فکر می‌کنید که ادامه تحصیلات خصوصاً در مقاطع بالا کار راحتیه باید بهتون بگم که سخت در اشتباهید. البته میتونه راحت باشه. بستگی به خودتون و انتظاری که از خودتون دارید داره. من چون خودم خیلی آدم پر توقعی هستم (و این خصوصیت بعضی جاها خیلی خوبه ولی بعضی مواقع نه) و دوست دارم کاری رو که انجام میدم به بهترین و کاملترین شکل ممکن از آب در بیاد، برای همین خیلی وقتها بهم سخت هم میگذره. اما جنس سخت گذشتنش از جنسیه که دوستش دارم. راحتی و استراحتی که بعد از یک دوره کار سخت نصیب آدم میشه لذتش خیلی خیلی بیشتر از استراحت معمولیه. دیدید آدم بعضی وقتها که میاد خونه از فرط خستگی نمیتونه حتی بشینه و دوست داره که فقط خودش رو ول کنه روی تخت و در عرض چند ثانیه هم خوابش میبره و وقتی هم که بعد از ۴-۵ ساعت از خواب پا میشه انگاری همسفر اصحاب کهف بوده و تازه متولد شده؟ ولی از نظر ذهنی و روحی خوشحاله و از وضعیتی که داره راضی. فشار این مدت هم برای من اینگونه بود. ولی در عوضش تز دفاع دکترایم رو کامل و آماده کردم و خیلی هم دوستش دارم. خیلی از قسمتهاش رو دوست دارم چند بار بخونم و از خوندنش هم خسته نمیشم. البته الحق و الانصاف نباید از زحمتهایی که استادم هم کشید گذشت. داشتن یک همچنین استاد راهنمایی با این سطح از سواد و علم خصوصاً در مقطع دکتری یک نعمته. الان یکی از مشکلات تزم اینه که ۳۰۰ صفحه شده که تقریباً ۸۰-۹۰ درصدش واقعاً مطالب سنگین علمیه و خوندن این حجم از مطالب بصورت یکجا قطعاً برای بسیاری از داوران و هیأت ژوری که خیلیهاشون اصلاً حال و حوصله شو دیگه ندارن کار مشکلیه.

با این حرفم خواستم بگم که توی ایران هم میشه کار علمی خوب و سطح بالا انجام داد. همه چیز توی زندگی آدم به خود انسان بستگی داره. خیلی از دوستانم الان دارند تو آمریکا و کانادا فوق لیسانس و دکترا میخونن، در حالیکه میدونم کاری رو که دارن انجام میدن در حد نصف کاری که من کردم هم نیست. اونجا هم خوب و بد داره. بعضیهاشون هم واقعاً دارن در بهترین سطح ممکن و با سختی و فشار خیلی زیاد کار میکنن. یعنی اینکه خیلیها فکر میکنن چونکه طرف رفته تو آمریکا یا کانادا دکترا گرفته پس حتماً کاری که کرده توش ما تحت علم پاره شده و مرزهای علم رو جابجا کرده اصلاً فکر درستی نیست. یا اینکه الان همه فکر میکنن که برای ادامه تحصیل حتماً باید برن خارج از کشور. اگه هدف از رفتن برای ادامه تحصیل در حقیقت فقط فرار از اینجا باشه اون یه بحث دیگه اس. کسی که اینجا رو دوست نداره حتی اگه بهترین امکانات رو در اختیارش بذارن باز هم نمیتونه با جون و دل کار کنه. خیلی ها به بهانه درس خوندن دوست دارن که برن زندگی در جایی دیگه رو تجربه کنن. این خودش یک راه خوب و جالب برای دیدن استایلها و جنبه‌های مختلف زندگیه. اما اگه کسی که فقط قصد درس خوندن داره بگه توی ایران فایده نداره چون سطح کار و سواد پایینه من این حرف رو قبول ندارم. چونکه الان می‌بینم که هم اساتید خوب و هم کارهای علمی خیلی خوبی در ایران وجود داره. هر چند که این واقعیت هم هست که تعدادشون به اندازه کافی نیست. این مهم میطلبه که آدم اگر پر توقع باشه، زحمت بیشتری بایست بکشه. خوب درس خوندن تو ایران زحمت بیشتری داره. واسه همین هم خیلی از این بچه تنبلها و گشادها الان رفتن خارج و دارن درس میخونن.

از این حرفها بگذریم که این قصه و در حقیقت این غصه سر دراز دارد. غصه اصلی همه این حرفها در اصل یک حرف دیگه اس. و اون هم عشق به ایرانه. عشق به خاک. عشق به وطن. عشق به هویت. عشق به اصل. عشق به ریشه. عشق به هوای اینجا. عشق به کوچه و خیابون اینجا. عشق به مردم اینجا. عشق به دخترای خوشگل و مهربون و با احساس اینجا. عشق به بقال و سبزی فروش سر کوچه. عشق به سینما رفتنهای پنجشنبه. عشق به نشستن پای برنامه نود دوشنبه شبها. عشق به مادر. عشق به پدر. عشق به استقلال. عشق به آبی. عشق به امیرخان ... و عشق به عشق. کسی که این عشقها رو داشته باشه یا نمیتونه بره یا اگه رفت حتماً یه روزی بر میگرده. باز هم بگذریم که همه چیز رو باید گذاشت و گذشت.

و اما زندگی عشقی خودم هم متأسفانه هنوز سر و سامانی نگرفته. دوستی من و کیانا هم بیشتر از ۴۰-۵۰ روز دوام نیاورد. من واقعاً شرمنده خودم و دوستانی هستم که کلی دعا و تفأل زده بودند که این دوستی به یک عاقبت فرخنده منتهی میشه. دلیلش هم این بود که کیانا علیرغم تمام خوبیهایی که داشت خیلی دختر سرد و آروم و بی سر و صدایی بود. سرد که میگم نه از نظر مقولات جسمی و فیزیکی چونکه اصلاً سمت اینگونه مسائل جذاب نرفتیم، بلکه از نظر احساسی و رفلکس نشون دادن در برابر عواطف و احساسات من. حالا این قضیه یا به این برمیگشت که چون تا حالا رابطه های دوستی زیادی نداشت بلد نبود و یا نه واقعاً اهل احساسات نبود. و من چون خودم خیلی بچه با عشقی هستم اصلاً نمیتونم با دخترهایی که فقط از دریچه عقل و منطق به زندگی نگاه میکنن کنار بیام. برای همین هم این قضیه رو بهش گفتم و ازش خواستم که یه خورده به احساساتش هم اجازه بده که پرواز کنه. اما اون گفت که احساساتش رو برای کسی میذاره که بدونه قطعاً برای همیشه مال هم هستن و تا این قضیه برای ما ثابت نشده نمیتونه اینکارو بکنه. خوب من هم اولش قبول کردم و سعی کردم که این اطمینان رو بهش بدم. اما اون واقعاً دختر احساساتی نبود. مثلاً در جواب احساسات من میگفت: "مرسی. خیلی ممنون". کیانا یک دختر عاقل و منطقی به معنای واقعی کلمه بود. و این خصوصیت هر از چند گاهی باعث سرد شدن رابطه ما میشد. برای همین هم بهتر دیدیم که ادامه ندیم. شاید این تصمیمی که گرفتم اصلاً منطقی نباشه. چونکه یک دختر خوب، باکلاس، با خانواده خوب و فهمیده رو از دست دادم. اما هر طور که به قضیه نگاه کردم دیدم رابطمون اون گرمی و محبتی که من دوست دارم رو نداشت. برای همین از هم جدا شدیم. جالب اینجاست که شب آخر بعد از دو ساعت سخنرانی پشت تلفن که براش کردم فقط دو جمله گفت: "امیدوارم اون کسی رو که میخوای پیدا کنی و باهاش خوشبخت بشی. خداحافظ. تَق". البته اون تق آخرش توی حرفهای اون نبود بلکه صدای گوشی تلفن بود که با عصبانیت اونو گذاشت. بهر حال برگ سیاه دیگری هم در این بخش از زندگی من ورق خورد و خانم کیانا هم به خاطرات من پیوست. نمیدونم آخر این داستانهای مسخره عشقی من که دیگه حال خودم هم ازشون داره بهم میخوره و تنها بخشی از زندگی و وجودمه که نگرانشم چی میشه. امیدوارم اون کسی رو که میخوام پیدا کنم.

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 14:17  توسط امیر مجتبی  |