من نمیتوانم بخودم بقبولانم که نبایستی غمخوار مردم بیگناه غزه باشم. چگونه و در کجا می توان زندگی اینهمه زن و کودک بی پناهی که هر روزه می میرند در حالیکه دولت غاصب اسرائیل کشتن آنها را کاری درست و در راستای مبارزه با تروریسم می داند، دادخواهی کرد؟ از اینکه کاری از دستم بر نمی آید واقعاً شرمگین و برای خود متأسفم. و چقدر کوچکند انسانهایی که در لوای روشنفکر بودن ریختن خون اینهمه انسان بیگناه را نتیجه طبیعی رفتار گروههای مبارز فلسطینی می دانند. چگونه می توان رفتار این دو طرف را یکسان دانست؟ ریختن خون غیر نظامیان و انسانهای معمولی ساکن هر کدام از طرفین دعوا کاری است باطل و ظالمانه. اما چگونه این انتظار را از فلسطینیان دارید وقتی که خون هموطنان بیگناهشان را اینگونه می ریزند آنها هم دست به اقدام متقابل نزنند؟ جواب آتش، آتش است. خون در برابر خون. ما احساس تنفری که یک فلسطینی نسبت به اسرائیل دارد را هیچ وقت درک نخواهیم کرد. چرا که سرزمینمان غصب نشده و از خانه هایمان رانده نشده ایم. نسبت به دزدی که به خانه تان آمده و بتدریج اتاق به اتاق دارد خانه تان را تصاحب می کند و شما را از بدیهی ترین حقوقتان محروم می کند و طوری هم وانمود می کند که صاحب حقیقی خانه شما اوست چه احساسی دارید؟ هر وقت که توانستیم خودمان را جای یک مظلوم بگذاریم این حق را داریم که نسبت به فریادی که می کشد و مشتی که از سر خشم گره می کند قضاوت و داوری کنیم.
۱- عدم دسترسی راحت به اینترنت و فشار آماده سازی کامنتهای جناب استاد بر روی تزم در این چند روز باعث شده که خیلی کمتر از وقت روزانه ام را برای گشت و گذار در دنیای مجازی و وبلاگ خوانی و همچنین وبلاگنویسی بگذارم. آدم زمانی که از یک موضوعی که درگیر آن شده است فاصله می گیرد، خواه خواسته و یا خواه ناخواسته، خیلی بهتر می تواند آن را سبک و سنگین کند و مورد ارزیابی قرار دهد. مثلاً همینکه چند روزی اصلاً به نت دسترسی نداشته باشد و یا اگر هم داشته باشد در حد محدود چند دقیقه در روز، آنوقت است که می بیند نه تنها چیز عمده ای را از دست نداده بلکه زمان باز شده ناشی از حذف این پروسه در طول روز را می تواند به کارهای بسیار مفیدتری اختصاص بدهد. همینکه آخر شب قبل از خواب بجای خواندن وبلاگهایی که هر شب می خوانی و یا سایتهای که اگر جمالشان را نبینی خوابت نمی برد، کتابی را بخوانی و یا اگر حالش را داشته باشی فیلم دلی را ببینی دریافت فرهنگی ات خیلی بیشتر از خواندن احوالات دیگران و اتفاقاتی که در زندگیشان افتاده، خواهد بود. اما همینکه این فرآیند مقطعی تمام شود دوباره زندگی به روال پیشین بر می گردد و کرم سرک کشیدن به زندگی دیگران دوباره در تنبان آدمی جان می گیرد. اصلاً این اینترنت بی پدر و مادر جنبه تفریحی اش اعتیاد آور است. واقعاً وقتی که از بیرون به این وبلاگستان نگاه می کنی میمانی که آیا بودنش بیشتر فایده دارد یا نبودنش. در این بین قطعاً وبلاگهایی هستند که خواندن مطالبشان واقعاً لذتبخش است، اما وقتی که میایی تو دیگر فقط قانع به آنها نمیشوی و هی از این خانه به آن خانه سرک می کشی و زنجیره این پروسه روز به روز بزرگتر می شود. خلاصه که فعلاً تصمیمم بر اینست که وقتم را کمتر برای خواندن وبلاگها بگذارم و استفاده ام از اینترنت بیشتر برای فعالیتهای علمی - فرهنگی - پژوهشی و به اصطلاح خودمان روشنفکرانه باشد. واقعاً لذت کتاب و فیلم خیلی بیشتر از اینترنت است.
۲- برای من اینگونه است که زمانهایی که غمگینم حس نوشتنم بیشتر در می آید. اما این روزها خوشبختانه یک خوشی نامحسوسی در من وجود دارد که دلیل آنهم قطعاً دوست داشتن کیاناست. با کیانا به من خیلی خوش می گذرد و هر چند که میزان دیدارهایمان و صحبتهایمان هم خیلی زیاد نیست، اما احساس دوطرفه دلنشینی بین ما وجود دارد. همین احساس باعث شده که همان خوشی ای که در ظاهر شاید نبینی اما در ته قلبت آن را احساس میکنی در من بوجود آمده باشد و در نتیجه حس نوشتنم کمتر در بیاید. البته یک دلیل این خوشی می تواند این باشد که دوستی من و کیانا هنوز عمر زیادی ندارد و به قولی در دوره ماه عسلمان بسر میبریم. شاید با گذشت زمان گیر دادنها کم کم شروع شود و این احساس همیشه برقرار نماند. اما فعلن که دوره قربانت بشوم ها و فدایت شوم ها و بوس فرستادنهاست. ان شااله که عمر این دوره حداقل به صد و بیست سالی برسد.
۳- روز اولی که با کیانا صحبت کردم دو شرط برای این رابطه گذاشت: یکی اینکه بهیچ وجه اهل ثکص نیست و دیگر اینکه از پارتی خوشش نمی آید. من هم موافق بودم چرا که خودم هم اینگونه نیستم و بنظرم اینکه پسری اینگونه باشد اصلاً هم عجیب نیست. اما کیانا دیروز گفت از اینکه من این شرایط را پذیرفته ام و توی این مدت هم اصلاً سر این موضوع با هم حرفی نداشته ایم برایش خیلی عجیب است، چرا که کسانی که قبلاً مایل به دوستی با او بوده اند یا این شرایط را نپذیرفته اند یا اگر لفظاً قبول کرده اند پس از مدت کمی سر این موضوع با هم به مشکل برخورده اند و دوستیشان ادامه پیدا نکرده است. اینکه این موضوع برای خیلیها مهم است و برای من نیست باعث شده که این فکر بدجوری مرا درگیر خود کند که آیا من اسکُل نیستم؟
۴- آقای استقلال هم که این روزها حالش خوب است و خوب هم دارد به ما حال مضاعف می دهد. امیرخان دیگر واقعاً ثابت کرده که ژنرال بلامنازع لیگ ایران است و انصافاً هم بازیخوانی اش حرف ندارد. امروز هم که استقلال مس کرمان را برد و از آنطرف هم پرسپولیس به ذوب آهن باخت آنهم سه بر یک. قبلاً همه مربیان سیستم بازی استقلال را قدیمی میدانستند اما حالا دیگر کمتر تیمی هست که با دفاع عمقی بازی نکند. برخلاف آقای استقلال، حال جناب پرسپولیس این روزها تعریف چندانی ندارد و عنقریب است که در دربی ۲۵ بهمن استقلال بزند پرسپولیس را لت و پار کند. البته امیرخان چون جوانمرد و لوطی است حتماً به بچه ها در رختکن می سپارد که بیشتر از یکی دو تا نزنند. بهر حال ما که مثل آنها نیستیم. رفاقت سرمان می شود.
از این چهار دلیل، قانع کننده تر می خواستید برای اینکه حس و حال آدم مثل سابق نباشد؟

گذاشتن اسم این وبلاگ بنام "شب یلدای من" ارتباطی به خود شب یلدا نداشت. بخاطر علاقه ام به دختری بنام "یلدا" و همچنین علاقه ام به فیلم شب یلدا با بازی زیبای فروتن بود. پارسال در این زمان "یلدا" در زندگی من بود و من با آغاز سال ۸۷ این وبلاگ رو برای ثبت خاطرات و حال و هواهام ساختم. بعد از اون، جریانات رابطمون رو هم در وبلاگ نوشتم و اینکه چی شد که دیگه دوستی ما ادامه پیدا نکرد. "یلدا" از زندگی من رفت اما "شب یلدای من" موند و من باهاش انس گرفتم. اتفاقاً یکی دو ماه پیش با "یلدا" تماس گرفتم تا جویای احوالش باشم. گفتش که از اون خواستگاری که بخاطرش دیگه مایل به ادامه دوستی با من نبود پس از مدتی خوشش نیومده و جریان ازدواجش منتفی شده و فعلاً هم که دیگه خبری نبود. و همچنین گفت که اصلاً مایل به دوستی با هیچ پسری دیگه نیست و تنها راه مناسب رو بررسی کردن خواستگارانش برای ازدواج میدونه. از اینکه صداش رو شنیدم خوشحال شدم و براش آرزوی موفقیت کردم. خواستم بهش بگم که یک همچنین جایی هست که اگه دوست داشت میتونه برخی از خاطرات اون دوران رو بخونه اما نگفتم. یادمه اون روزی که نوشتم رابطه من و یلدا تموم شد دو سه نفری از نقاط مختلف دنیا بهم ایمیل زدن و گفتن که اینجا رو میخونن و از اینکه چنین اتفاقی افتاده ناراحت شدن. برام جالب بود. بهرحال من در این وبلاگ بیشتر خاطرات قشنگ و لحظه های خوشی رو که با هم داشتیم بیشتر ثبت می کردم در حالیکه در اواخر میزان قهر و دعواهای ما بیشتر شده بود. من متأسفانه و یا شایدم خوشبختانه از لحاظ رفتاری خیلی پسر آروم و خونسردی هستم در حالیکه یلدا خیلی آتشین و تا حدودی هم عصبی بود و در برخی مواقع که با هم بحثمون میشد اون اونور تلفن داشت خودشو پرپر میکرد در حالیکه من خیلی آروم بودم و این قضیه باعث ناراحتی بیشتر اون هم میشد. بهر حال هر چی بود گذشت و اکنون خاطراتش برام مونده. امیدوارم یلدا هم بتونه اون کسی رو که دوست داره پیدا کنه و باهاش خوشبخت بشه.
و اما ... همونطور که میدونین این روزها خانم کارنینا وارد زندگی من شده. اسم واقعی خانم کارنینا "کیانا" هست. تا حالا دوستی من و کیانا هیچ مشکلی نداشته و من خیلی احساس خوبی نسبت بهش دارم. روز بروز هم علاقه من و اون نسبت بهم بیشتر میشه. کیانا خیلی دختر کتابخونی هست و بر خلاف اونچه که در موردش تصور میکردم تا حدود زیادی به آداب و رسوم دینی پایبند. دختری عاقل، مغرور، تودار و آروم که باعث میشه آدم برای شناختن لایه های درونی ذهن و قلبش نیاز به صبر و آرامش بیشتری داشته باشه و این برای منی که شناختن آدمها رو دوست دارم خیلی لذتبخشه. پنچ شنبه با هم رفتیم شهر کتاب نیاوران که میشه گفت اولین جاییه که با هم رفتیم. خیلی خوش گذشت و من کتاب "خاله بازی" نوشته بلقیس سلیمانی رو خریدم. قبلاً کتاب "بازی آخر بانو" رو ازش خونده بودم که بنظرم کتاب باارزشی اومد. امروز هم بعد از ظهر رفتم دنبال کیانا و با هم دوری زدیم. برای اولین بار تونستم دستهای ظریف زیبا و دخترانه اش رو بگیرم و با هم کلی صحبت کردیم. عکسهایی که از اتاقش رو گرفته بود بهم نشون داد که چقدر زیبا و با سلیقه اون رو ساخته بود. اتاقی پر از عروسک و مجسمه و قاب عکس و نقاشی و شمع و کتاب و ... فکر کنم من اگه عکس اتاقم رو بهش نشون بدم دچار حالت تهوع بشه. کیانا بهم گفت که تا حالا رابطه ای طولانی با کسی نداشته و این اولین رابطه ای هست که احساس میکنه دوست داره اونو ادامه بده. برای همین دیروز زنگ زده جایی تا استخاره بگیره. اما با کمال تعجب طرف بهش گفته که جواب استخاره "بد" هست. برای همین تا حدودی نگران بود. این نگرانی امشب هم بیشتر شد. طبق سنت دیرینه ما ایرانیها که در شب یلدا تفأل به حافظ میزنیم اونها هم در خونشون که مهمونی بر پا بوده همین کار رو کردند و جواب فال کیانا این غزل اومده: "ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"! خلاصه فعلاً که عوامل غیبی همه دست به دست هم دادن تا توی دل این دختر رو خالی کنن. خوب بهر حال اون یک دختره و حتماً مثل من به این راحتی به این قضیه دوستی نگاه نمیکنه، برای همین هم دوست داره که خیالش از هر لحاظ راحت باشه. پسرها اکثراً با جایگزین کردن عشقشون مشکلی ندارن و اگر بعد از یک مدتی دیدن که دختری که شاید زمانی هم خیلی دوستش داشتن اون کسی که میخواستن نیست راحت تر میتونن فراموشش کنن و بعد از مدتی عاشق دختر دیگه ای بشن. البته نه همه پسرها ولی خب معمولاً ضربه های روحی ای که پسرها توی شکست روابط عاطفی میخورن کمتر از دخترهاست. اما دختر خانمها عموماً اینگونه نیستن و تا مدتهای مدید در دوران افسردگی ناشی از شکست عاشقی بسر میبرن. همین وبلاگستان بی صاحب بهترین دلیل برای همین مدعاست. نسبت وبلاگهایی که دختران شکست خورده در فراق عشقشون و یا درباره حال و هوای خراب روحیشون در اون مطلب مینویسن به وبلاگهایی مشابه برای پسران سر به فلک زده. برای همین احساس میکنم که کیانا هم نگران اینه که اگه رابطه ما شدیدتر بشه من همون آدمی باشم که دوست داره باشه. جالب اینجاست که از یک طرف احساس میکنم که من رو دوست داره و دوست داره که با هم باشیم و از یک طرف نمیدونه که در قبال این استخاره و فال و این حرفها بایستی چیکار کنه. طفلکی. خدایا تو چقدر خوبی که زنها رو اینگونه با احساس آفریدی. اگه زنها هم مثل ما مردها بی احساس بودن دنیا چه جای مزخرفی بود. امیدوارم که بتونم دل کیانا رو آروم کنم و قلبش رو مطمئن. هر چند که خودم هم به استخاره و فال تا حدودی اعتقاد دارم. دلیل اینکه جناب حافظ چرا اینجوری ما رو مورد لطف و عنایت خویش قرار دادن رو نمیدونم. شاید حکمتی در آن نهفته است. حتماً حکمتی در آن نهفته است. زمان تنها چیزی است که جواب سوالهای مرا خواهد داد.