تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر رفتم شرکت جناب دوست. خانم کارنینا هم بود. اما بنظرم خیلی عصبانی اومد. نسبت به دفعه قبل زیباتر به نظر می رسید و همچنین مرموزتر. با دوستم اصلاً در مورد این قضیه و قصدم صحبت نکردم و طوری برخورد کردم که انگاری هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده و من دیگه تصمیم ندارم در مورد خانم کارنینا بیشتر بدونم. بعد از اینکه صحبتهای کاریمون تموم شد ساعت ۵/۴ از شرکت اومدم بیرون و تو ماشین منتظر بیرون اومدن خانم کارنینا شدم. نزدیکهای ساعت ۵ اومد بیرون و از اینکه دیدم تنهاست خیلی خوشحال شدم. پیاده شدم و مسافتی رو با فاصله تقریباً زیادی پشت سرش پیاده رفتم. تو این مدت همش با خودم فکر میکردم که چجوری باهاش صحبت کنم و برخورد احتمالیش چگونه خواهد بود. بعد از اینکه به اندازه کافی از شرکتشون فاصله گرفتیم نزدیکش شدم. یک قدم مونده بود که بهش برسم قلبم داشت از توی حلقم میومد بیرون. میخواستم منصرف بشم و برگردم. اما نشدم. نزدیکش که شدم آروم و مؤدبانه سلام کردم. برگشت و از دیدن من تعجب کرد. اما لبخند زد و جواب سلامم رو داد. و من شروع به صحبت کردن کردم. صحبتمون کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید که بیشترش رو هم من حرف زدم. خودم از حرفهایی که زدم خوشم اومد. من هر وقت بخوام یه حرفهایی رو از قبل تو ذهنم آماده کنم اصلاً اونجوری که دلم میخواد در نمیاد. ولی وقتهایی که فی البداهه حرف میزنم خودم بعداً تو حرفهایی که زدم میمونم. دیروز هم همینکارو کردم. تا رسیدم بهش تصمیم گرفتم تمام اونچیزی رو که تو ذهنم آماده کرده بودم رو بذارم کنار و هر چیزی رو که الان احساس میکنم بهش بگم. خلاصه بهش گفتم که نه من اونو زیاد میشناسم و نه اون منو. اما صادقانه احساس میکنم که ازش خوشم میاد و دوست دارم که بیشتر باهاش آشنا بشم البته اگه امکانش وجود داشته باشه. لحنم آروم و مطمئن بود و انگاری دیگه برام اهمیت نداشت که اون چه جوابی خواهد داد. بنظرم من بایستی باهاش صحبت می کردم و اینکارو کرده بودم. دیگه بقیه اش دست من نبود و این نگرش باعث شد که احساس خوبی بهم دست بده و فکر میکنم که این احساس روی اونهم تأثیر گذاشت. وقتی که خیلی آروم و جدی گفت که قصد دوستی با کسی رو نداره براش توضیح دادم که قصدم یک رابطه بیخود و بی هدف نیست و دوست دارم کسی رو پیدا کنم که بتونم دوستش داشته باشم. محترمانه ازش خواستم که قبول کنه با هم بیشتر آشنا بشیم و قبول کرد. از هم خداحافظی کردیم و قرار شد که امروز همدیگه رو ببینیم.

امروز بعد از ظهر رفتم دنبال خانم کارنینا و با هم مفصل صحبت کردیم. خیلی مهربون شده بود و بیشتر اون حرف زد تا من. بعد از اینکه نظراتشو گفت و سؤالهایی رو که براش مهم بود پرسید و من هم حرفهام رو زدم دیگه با هم صمیمی شده بودیم و انگاری چند وقته که همدیگه رو میشناسیم. موقع خداحافظی احساس خوبی داشتم و اون رو هم خیلی خوشحال دیدم. از اینکه رفتم باهاش صحبت کردم خیلی خوشحالم. هزار بار تا حالا به خودم گفتم وقتهایی که با حسهات رفیقی اونکاری رو که دلت میخواد و میگه انجامش بده. دو دل نباش. منتها بدیش اینه که آدم همیشه با حسهایش رفیق نیست. فعلاً قرار شده که با هم باشیم تا ببینیم میتونیم با هم بمونیم یا نه. از صحبتهای امروز خانم کارنینا احساس میکنم که قبلاً کسی رو دوست داشته و نمیدونم چرا فکر میکنم هنوز هم از نظر روحی و فکری نتونسته رها بشه. خودش مستقیماً چیزی نگفت اما در مورد اینکه اصلاً دوست نداره عاشق بشه بارها حرف زد. کاش این درگیری، اگه وجود داشته باشه، در حدی نباشه که نتونه روح و ذهنش رو آزادنه مال خودش ببینه. بنظرم این خیلی طبیعیه که هر دختر یا پسری توی زندگیش عاشق شده باشه. اما اگه بهر دلیلی این عشق به جدایی رسید چقدر خوبه که آدم بتونه به زندگی ای که در پیش رو داره نگاه کنه و خودش و روحش رو اسیر گذشته نکنه. امیدوارم که این حسم واقعیت نداشته باشه و یا اگر داره خانم کارنینا دختری باشه که بتونه از پسش بربیاد، که بنظرم میتونه. دختری که بیشتر از اونکه احساساتی باشه سعی میکنه منطقی و آروم مسائل رو ببینه. فعلاً فقط باید کمی صبر کرد تا زمان نقش خودش رو بازی کنه. این جریان طبیعی زندگی است که اتفاقات آینده رو رقم خواهد زد. آینده ای که کسی خبری ازش نداره و منهم عجله ای برای دونستنش ندارم. باد ما را با خود خواهد برد. شاید فصل جدیدی از زندگی من شروع شده باشد.

+ نوشته شده در  2008/12/17ساعت 4:6  توسط امیر مجتبی  | 

وقتهایی هستند که دوست داری کسی تو زندگیت باشه که ته قلب و ذهنت از بودنش خوشحال باشی. و یه زمانهایی هستن که دوست داری صداش رو بشنوی و حالش رو بپرسی و از هر دری باهاش صحبت کنی. و بعضی روزها که از سر کار یا دانشگاه خسته برمی‌گردی قراری باهاش بذاری و ببینیش و از دیدنش خوشحال بشی و لحظه‌های قشنگ و بیادموندنی رو باهاش تجربه کنی. زندگی بهمین سادگی برای من میتونه قشنگ و لذتبخش باشه. چرا حس دوست داشتن و دوست داشته شدن را بایستی زندانی در خاطرات گذشته کرد؟ چرا باید همیشه بدنبال بهانه‌ای برای دلتنگی بود در حالیکه می‌توان با ساده ترین بهانه‌ها خندید و خوش بود؟ آری! اصلاً من از طرفداران مسلک الکی خوش بودن در زندگی هستم. من واقعاً با تنهایی مشکل دارم و زمانهایی که تنها هستم ناشادم. وقتی که همچنین کسی رو در زندگی خودم نمی‌بینم احساس می‌کنم که یک فصل شیرین از زندگی رو از دست داده‌ام. بنظرم زندگی حقیرتر از اونه که ارزش غصه خوردن و سخت گرفتن رو داشته باشه. همه این مقدمه چینی‌ها رو کردم که بگم دوباره احساس می‌کنم که از کسی خوشم اومده (یا بعبارتی خوشم می‌آیه). از هفته قبل که به دعوت یکی از دوستانم و برای مذاکره در مورد کاری به شرکتشون رفتم مجذوب یکی از همکارهایش شده‌ام. آنهم فقط طی یک برخورد چند ثانیه‌ای و یک سلام و احوالپرسی ساده. نمیدونم چه چیزی در این خانم خوش پوش و جدی دیدم که منو اینجوری درگیر خود کرده است. بعد هم که از جناب دوست در موردش پرسیدم گفت که واقعاً اطلاعات کمی در مورد ایشون داره و اصلاً نمیدونه که وضعیت تجرد و یا تأهلش یا بهتر بگم تعهدش چگونه است و کلاً دختریه که زیاد با پسرها قاطی نمیشه و بغیر از چند دوست خانم محدود با بقیه گرم نمیگیره و سرانجام هم توصیه‌اش این بود که از خیرش بگذرم چرا که به دردسر جواب منفی شنیدنش نمی‌ارزه. اما این خانم چند روزی است که بدجوری فکرم رو به خودش مشغول کرده و هر طوری که با خودم حرف میزنم دلم راضی نمیشه که از خیر خواستنش بگذرم. دوشنبه دوباره بایستی به شرکت جناب دوست بروم تا مذاکراتمون رو نهایی کنیم. و به احتمال خیلی زیاد با خانم کارنینا هم صحبت خواهم کرد. یعنی فعلاً این تصمیم رو گرفتم و اگر دنیا هم در برابر من بایسته نمیتونه منصرفم کنه. هر چند که واقعاً ریسک این پیشنهاد با توجه به شرایط موجود بالاست. کارنینا اسمی است که روش گذاشتم چرا که خیلی بهش میخوره که اسمش کارنینا باشه. فقط امیدوارم که مشکل خاصی پیش نیاد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدن تا این خانم اون روز حالشون خوب باشه و حوصله اینکه بخواد در مورد کسی فکر کنه رو داشته باشه. چون که حتماً میدونید که وقتی که به یک دختر خانم پیشنهاد عاشقی میدید عوامل درونی و بیرونی زیادی در نحوه برخورد و جوابش تأثیر داره که در اینجا از باز کردن بیشتر بحث صرفنظر می کنم. بهر حال اندکی صبر باید تا بعدش بیام بنویسم که چه جریاناتی پیش خواهد آمد. البته اگه حالم خوب باشه و خوشحال باشم که بخوام بنویسم. امیدوارم تاریخ پست بعدی این وبلاگ دوشنبه شب باشه.

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 13:11  توسط امیر مجتبی  | 

بالاخره پس از یک دوره پر فشار که دهان بنده را زد نسخه darft تزم آماده شد و تحویل استاد گردید. حالا باید منتظر قلع و قمعش توسط جناب استاد باشم. امیدوارم بتونم تا آخر دی تزم رو نهایی و سابمیت کنم و تا آخر بهمن هم دفاع کنم. از قرار معلوم سفر استاد به خارج از کشور داره نهایی میشه و ایشون اسفند راهی سوییس هستش و از قرار معلوم یک سر هم ممکنه که به آمریکا بره و یک 12 ماهی شاید دیگه نباشه. یعنی اگر خدای نکرده کارم به مشکل بر بخوره و نتونم دفاع کنم میره تا یکی دو سال دیگه که اصلاً تصورش هم در مخیله‌ام نمیگنجه. دیگه حالم از هر چی درس خوندنه داره بهم میخوره. اگه از هفت سالگی که در پایگاه نهم شکاری نیروی هوایی در شهر بندر عباس در سال 65 که رفتن به مدرسه را شروع کرده‌ام حساب کنیم اکنون که در آستانه 30 سالگی هستم می‌شود 23 سال. به خدا عمریست برای خودش. توی بیست و سه سال چه کارها که نمیشه کرد و چه آرزوهایی که نمیشه به سرانجام رسوند. ای بابا! کجایی جوونی که یادت بخیر.

در حین کار روزانه و شبانه خواندن وبلاگهای خواندنی هم صفای خاص خودش را دارد ها! بعضی از سرگذشتها را که در برخی وبلاگها می‌خوانم مثل داستانهایی است که در دوران نوجوانی و جوانی در کتابهای عاشقانه ر. اعتمادی و فهیمه رحیمی می‌خواندم و هیچ وقت هم باور نمیکردم که این داستانها واقعیت داشته باشد. و اکنون هم بعضی وقتها با خودم می‌گویم شاید نویسنده آن وبلاگ هم یک داستان نویس قهار است و از این طریق هم سر خودش را گرم کرده و هم کلی انسان دیگر را. اما بهر حال این احتمال خیلی قوی را هم میدهم که نه! واقعاً سرگذشت خودش را نوشته و حوادثی که در جریان اتفاقات زندگی برایش افتاده را اکنون پس از گذشت زمانی که از کوران آنها بیرون آمده شرح می‌دهد. در این جور مواقع یکی از کارهای که پس از خواندن این سرگذشتها انجام می‌دهم مقایسه شرایط زندگی نویسنده و یا انسانهای درگیر ماجرا و یا رفتارهایی که انجام داده اند با خودم در همان سنی که آنها قرار داشته‌اند و رفتارهایی که ممکن بود از من در این شرایط سر بزند. مثلاً دختری که در سن بیست و یک سالگی برای بودن با پسری که عاشقانه یکدیگر را دوست داشته‌اند چه سختیهایی را که نکشیده و بعد از خانه فرار کرده و چه زندگی سخت و طاقت فرسایی را که تحمل نکرده تا به آرزویش ولو مدتی کوتاه رسیده. و اکنون هم در حال نوشتن خاطراتش است هرگز از بیاد آوردن گذشته و رفتاری که داشته ناراحت نیست و آن دوران را بهترین دوران زندگیش می داند. الحق و الانصاف من زمانی که بیست و یک ساله بودم به اندازه یک بُز هم در مورد اینکه بخواهم کاری خلاف آداب و رسوم و عرف خانواده و اجتماع انجام دهم نه تنها به فکرم بلکه به هیچ کجای دیگر بدنم هم نمی‌رسید. البته از این موضوع هم نباید گذشت که دختران از لحاظ عاطفی خیلی زودتر از پسرها بزرگ می‌شوند. منهم نه اینکه کاملاً از این دنیا پرت و ایزوله بوده‌ام و آدم شوتی باشم. اتفاقاً رابطه‌های عاطفی زیبا و اولین عشقهایم را در آن زمانها داشتم و همه می‌دانند که عشق اول معمولاً یک طعم همیشه بیاد ماندنی در دل آدم از خود بجا می گذارد. اما اصلاً به فکر اینکه بخواهم از چهارچوب متعارف و منطقی در این زمینه خارج شوم نبوده‌ام و بنوعی اعتراف می‌کنم که عقل را همیشه مقدم بر احساس دوست داشته‌ام. و این اصلاً به این معنی نیست که اینگونه که من بوده‌ام بهترین روش است. به نظر من هیچ کسی نمی‌تواند نسخه زندگی خودش را برای دیگران تجویز کند. اما با خواندن خاطرات دیگران واقعاً متعجب می‌شوم. چرا اینقدر استایل زندگی انسانها و نگرشی که به دنیا و زندگی دارند با یکدیگر متفاوت است. ریِلی وای؟

به نظر من آنچه که از همه مهمتر است اینست که وقتی انسان برگشت و به زندگی پشت سرش نگاه کرد احساس پشیمانی از کارهایی که کرده و مسیری که در پیش گرفته نکند، بطوریکه خودش را یک بازنده ببیند و بر فرصتهای گرانبهایی که از دست رفته و دیگر تکرار شدنی نیستند حسرت بخورد در حالیکه دیگر زمانی برای تغییر مسیر و جبران اشتباهاتش وجود نداشته باشد. اینکه آن خانم نویسنده خاطراتش می‌گوید اگر دوباره به آن دوران برگردد دوباره همین رفتاری را خواهد داشت که انجام داده نشان دهنده اینست که خودش را علی رغم تمام این مشکلات و سختیهایی که کشیده و امکانات زندگی‌ای که از دست داده بازنده نمی‌بیند. و چه حرفی از این واضح‌تر که اینکه آدم حس برنده بودن داشته باشد تأثیرش از هر دوا و درمانی بر روح و جسمش کارسازتر و عمیق‌تر است.

+ نوشته شده در  2008/12/6ساعت 18:26  توسط امیر مجتبی  | 

دیشب خواب دیدم که یکنفر به من می گوید: کامنت خصوصی داری. من او را نمی‌دیدم. فقط صدایش را شنیدم. صبح اولین کاری که بعد از بیدار شدنم انجام دادم چک کردن وبلاگم بود. امیدی نداشتم که آنچه خواب دیده‌ام واقعیت داشته باشد. اما خود غلط بود آنچه که می‌پنداشتم. در برابر نظرات تأیید نشده این عبارت حک شده بود: (۱). محتوای کامنت چیز خاصی نبود. از نویسنده یک وبلاگ علمی پرسیده بودم که چرا در مورد این موضوعات خاص وبلاگنویسی می‌کنید و او هم پاسخ سوالم را بصورت خصوصی داده بود. آنچه که برایم مهم بود این بود که من از آینده خبردار شده بودم. این روزها چون سرم در لاک خودم است و کاری به کار دنیا و انسانهایش ندارم احساس می‌کنم که کمتر گناه می‌کنم و انسان پاکتری هستم. و همیشه فکر می‌کرده‌ام خدا هم انسانهای پاک را بیشتر دوست دارد. قبلاً به خدا گفته بودم که هر وقت احساس کردی که من را دوست‌تر می‌داری به یک وسیله‌ای مرا از آینده خبردار کن. خدا به حرفم گوش داده بود.

+ نوشته شده در  2008/11/28ساعت 11:42  توسط امیر مجتبی  | 

پرنده های قفسی     عادت دارن به بی کسی

مادرم صدایشان خیلی قشنگ است. هر وقت که حال و حوصله خواندن داشته باشند ترانه های زیبای قدیمی را با یک حس نوستالژی که هیچ وقت نمی توان آنها را در قالب کلمات بیان کرد با صدای بلند در خانه می خوانند و لذتی بس عظیم است که نصیب ما فزرندان بی هنرش می شود. نمیدانم چرا بر عکس مادرم صدای من اینقدر گوش خراش و خالی از ظرافت در آمده است. همیشه حسرت داشتن یک صدای باز و دلنشین را داشته ام تا بتوانم هر وقت که دلم گرفت آواز بخوانم و روح خودم را از زیر یوغ سستی و خستگی و درماندگی به سرزمینهای خیالی پرواز دهم. اگر صدایم خوب بود حتماً یک دوره گرد آکاردئون نواز می شدم که در این شبهای سرد در کوچه ها براه می افتادم و آوازهای عاشقانه برای مردم می خواندم. آنوقت هر کس که دلش گرفته بود، یا هر کسی که عاشق بود، یا هر کسی که ته دلش غم داشت، یا هر کسی که از این زندگی لاکردار بی پدر مادر خسته شده بود و یا هر کسی که تنها بود، می آمد پشت پنجره اتاقش می ایستاد تا آهنگ غم انگیز من را و صدای خسته ام را بشنود. و چه احساسی دلنشین تر از این که احساس می کردم می توانم با صدایم دل یک انسان غمگین را اندکی آرام کنم پس هر چه در توان خویش داشتم به کار می گرفتم تا بتوانم غمگین ترین ترانه زمان را با بلند ترین فریاد ممکن بخوانم و همراه با نوای کهربایی آکاردئون قدیمی ام به او بگویم که احساس تنهایی نکن. سالهاست که تو را می شناسم. غمت را را از دلت بیرون بریز چرا که این روزها مثل همین باد پاییزی زود می گذرند و روزهای خوش فرا خواهند رسید. و بعد می دیدم که همه مردم سرهایشان را یکی یکی از پنجره های خانه هایشان بیرون می آورند و در حالیکه زیباترین خنده های روزگار را بر لب دارند و چشمانشان از اشک خیس شده است من را تا زمانیکه صدایم و نوای آکاردئونم در لابلای کوچه ها گم می شود بدرقه می کنند. اگر صدایم خوب بود حتماً یک دوره گرد آکاردئون نواز می شدم.

+ نوشته شده در  2008/11/25ساعت 20:46  توسط امیر مجتبی  |