
دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر رفتم شرکت جناب دوست. خانم کارنینا هم بود. اما بنظرم خیلی عصبانی اومد. نسبت به دفعه قبل زیباتر به نظر می رسید و همچنین مرموزتر. با دوستم اصلاً در مورد این قضیه و قصدم صحبت نکردم و طوری برخورد کردم که انگاری هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده و من دیگه تصمیم ندارم در مورد خانم کارنینا بیشتر بدونم. بعد از اینکه صحبتهای کاریمون تموم شد ساعت ۵/۴ از شرکت اومدم بیرون و تو ماشین منتظر بیرون اومدن خانم کارنینا شدم. نزدیکهای ساعت ۵ اومد بیرون و از اینکه دیدم تنهاست خیلی خوشحال شدم. پیاده شدم و مسافتی رو با فاصله تقریباً زیادی پشت سرش پیاده رفتم. تو این مدت همش با خودم فکر میکردم که چجوری باهاش صحبت کنم و برخورد احتمالیش چگونه خواهد بود. بعد از اینکه به اندازه کافی از شرکتشون فاصله گرفتیم نزدیکش شدم. یک قدم مونده بود که بهش برسم قلبم داشت از توی حلقم میومد بیرون. میخواستم منصرف بشم و برگردم. اما نشدم. نزدیکش که شدم آروم و مؤدبانه سلام کردم. برگشت و از دیدن من تعجب کرد. اما لبخند زد و جواب سلامم رو داد. و من شروع به صحبت کردن کردم. صحبتمون کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید که بیشترش رو هم من حرف زدم. خودم از حرفهایی که زدم خوشم اومد. من هر وقت بخوام یه حرفهایی رو از قبل تو ذهنم آماده کنم اصلاً اونجوری که دلم میخواد در نمیاد. ولی وقتهایی که فی البداهه حرف میزنم خودم بعداً تو حرفهایی که زدم میمونم. دیروز هم همینکارو کردم. تا رسیدم بهش تصمیم گرفتم تمام اونچیزی رو که تو ذهنم آماده کرده بودم رو بذارم کنار و هر چیزی رو که الان احساس میکنم بهش بگم. خلاصه بهش گفتم که نه من اونو زیاد میشناسم و نه اون منو. اما صادقانه احساس میکنم که ازش خوشم میاد و دوست دارم که بیشتر باهاش آشنا بشم البته اگه امکانش وجود داشته باشه. لحنم آروم و مطمئن بود و انگاری دیگه برام اهمیت نداشت که اون چه جوابی خواهد داد. بنظرم من بایستی باهاش صحبت می کردم و اینکارو کرده بودم. دیگه بقیه اش دست من نبود و این نگرش باعث شد که احساس خوبی بهم دست بده و فکر میکنم که این احساس روی اونهم تأثیر گذاشت. وقتی که خیلی آروم و جدی گفت که قصد دوستی با کسی رو نداره براش توضیح دادم که قصدم یک رابطه بیخود و بی هدف نیست و دوست دارم کسی رو پیدا کنم که بتونم دوستش داشته باشم. محترمانه ازش خواستم که قبول کنه با هم بیشتر آشنا بشیم و قبول کرد. از هم خداحافظی کردیم و قرار شد که امروز همدیگه رو ببینیم.
امروز بعد از ظهر رفتم دنبال خانم کارنینا و با هم مفصل صحبت کردیم. خیلی مهربون شده بود و بیشتر اون حرف زد تا من. بعد از اینکه نظراتشو گفت و سؤالهایی رو که براش مهم بود پرسید و من هم حرفهام رو زدم دیگه با هم صمیمی شده بودیم و انگاری چند وقته که همدیگه رو میشناسیم. موقع خداحافظی احساس خوبی داشتم و اون رو هم خیلی خوشحال دیدم. از اینکه رفتم باهاش صحبت کردم خیلی خوشحالم. هزار بار تا حالا به خودم گفتم وقتهایی که با حسهات رفیقی اونکاری رو که دلت میخواد و میگه انجامش بده. دو دل نباش. منتها بدیش اینه که آدم همیشه با حسهایش رفیق نیست. فعلاً قرار شده که با هم باشیم تا ببینیم میتونیم با هم بمونیم یا نه. از صحبتهای امروز خانم کارنینا احساس میکنم که قبلاً کسی رو دوست داشته و نمیدونم چرا فکر میکنم هنوز هم از نظر روحی و فکری نتونسته رها بشه. خودش مستقیماً چیزی نگفت اما در مورد اینکه اصلاً دوست نداره عاشق بشه بارها حرف زد. کاش این درگیری، اگه وجود داشته باشه، در حدی نباشه که نتونه روح و ذهنش رو آزادنه مال خودش ببینه. بنظرم این خیلی طبیعیه که هر دختر یا پسری توی زندگیش عاشق شده باشه. اما اگه بهر دلیلی این عشق به جدایی رسید چقدر خوبه که آدم بتونه به زندگی ای که در پیش رو داره نگاه کنه و خودش و روحش رو اسیر گذشته نکنه. امیدوارم که این حسم واقعیت نداشته باشه و یا اگر داره خانم کارنینا دختری باشه که بتونه از پسش بربیاد، که بنظرم میتونه. دختری که بیشتر از اونکه احساساتی باشه سعی میکنه منطقی و آروم مسائل رو ببینه. فعلاً فقط باید کمی صبر کرد تا زمان نقش خودش رو بازی کنه. این جریان طبیعی زندگی است که اتفاقات آینده رو رقم خواهد زد. آینده ای که کسی خبری ازش نداره و منهم عجله ای برای دونستنش ندارم. باد ما را با خود خواهد برد. شاید فصل جدیدی از زندگی من شروع شده باشد.
