هوا امسال چقدر زود سرد شد. هنوز طعم دلچسب پاییز را نچشیده ایم که انگاری زمستان از راه رسیده است. ساعت هفت شب است و من در اتاق کوچکم در دانشکده هستم. شاید آخرین شبهایی باشد که تا این وقت اینجا هستم. اگر مثل استادم که تا این موقع و یا دیرتر هم در دفترش می ماند چونکه همسرش را دوست ندارد و به بهانه کار سعی می کند تا جایی که می شود دیرتر به خانه برود نشوم پس این شبها احتمالا آخرین شبهایی است که تا این موقع دانشگاه هستم. با خودم فکر میکنم اینکه یک نفر زندگی اش را دوست ندارد یعنی چه؟ چه می شود که بعضیها زندگیشان را دوست دارند و آن را عاشقند ولی بعضی دیگر نه؟ چرا بعضیها نسبت به زندگیشان احساس رضایت و خوشبختی دارند و بعضی دیگر و یا شاید بهتر است بگویم خیلیها چنین احساسی ندارند؟ نمی دانم. فکر کردن من به مفهوم زندگی دیری است که برایم بی پاسخ مانده است. شاید بهتر این باشد که بگویم زندگی را دیگر نباید فکر کرد. زندگی را باید تماشا کرد و از این تماشا کردن لذت برد. خسته ام. این چند روزه از صبح تا نصف شب نگاهم به مانیتور بوده است. می روم کمی پیاده روی کنم تا حال و هوایم عوض شود. از در شرقی دانشگاه زیر پل حافظ میزنم بیرون. با خودم فکر می کنم که تا چهار راه ولیعصر قدم بزنم و برگردم. پس می آیم به سمت چهار راه کالج. خیابان شلوغ است و مردم از سر کارشان راهی خانه هایشان هستند. مثل اینکه دانشجویان دانشگاه علمی کاربردی که دو قدم بالاتر از چهار راه است هم تازه کلاسهایشان تمام شده است که اکثراً در حالت کوپل و آرم این آرم در حال قدم زدن هستند. برای فرار از شلوغی و جیغ و دادشان میروم به آن سمت خیابان که خلوت تر است و به سمت چهار راه ولیعصر براه می افتم. از جلوی مغازه های لباسِ مردانه فروشی رد می شوم. مانکنهای خوش تراش، بارانی و پالتوهای گرانقیمتشان را پوشیده اند و هر یک با ژستی مخصوص بخود مردم را نگاه می کنند و فخر می فروشند. با خودم می گویم یک روز که بالاخره پولدار خواهم شد لباسهایم را از بهترین مارکها انتخاب خواهم کرد. پیاده روی خیابان را تازه تعویض کرده اند. دستشان درد نکند. خیابان بنظرم قشنگ می آید. پل که تمام می شود میرسم به اول پارک تئاتر شهر. تصمیم می گیرم که از داخل پارک بروم. پارک خلوت است و اکثر نیمکتهایش خالی. تا بر روی نیمکتی می نشینم سردی چوبش بدنم را می لرزاند. نمیدانم چرا ولی احساس خوبی دارم. از زندگی ام احساس رضایت دارم و قدر چنین احساسی را در این دوره و زمانه خوب می دانم. غرق در افکارم هستم که پسرک فال فروشی می گوید: "فال بدهم؟". لبخندی میزنم و می گویم: "یکی را خودت برایم بیرون بکش." بدون درنگ اینکار را می کند و می گوید: "دویست تومان." باز هم لبخندی میزنم و پولش را حساب می کنم تا برود. فال را باز می کنم. بیت اولش را می خوانم:
به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم
بلند می شوم. به سمت دانشگاه براه می افتم. هوا سرد است ولی دوست دارم که تا صبح پیاده روی کنم.
چرا زندگیها اینقدر سخت و بی اساس شده. در بین دوستانم حداقل چهل - پنجاه درصدی هستند که یا طلاق گرفته اند و یا در حال طلاق گرفتنند. برخی دیگر هم که دارند زندگی می کنند در حال خیانتند. خیلیها هم که هنوز مجردند. درصد کمی هستند که متأهل شده اند و از زندگی خود احساس رضایت دارند. اما در بین آنها که جدا شده اند خیلیهاشون مثل خودم دانشجو هستند و درس و مشق را ول کرده اند و روانی شده اند. آخه چرا زمانی که میخواستید ازدواج کنید موضوع به این مهمی را اینقدر ساده گرفتید که حالا این بلا را سر خود در بیاورید. البته خود طلاق چیز بدی نیست و من اصلاً به کسی که طلاق گرفته به دید انسانی که شخصیتش دچار مشکل است نگاه نمیکنم. بنظرم او انسانی است که مرتکب اشتباه شده. فقط همین. اما از اثراتی که حداقل در یک دوره زمانی ولو کوتاه بر روح و روان آدم می گذارد نمی توان بسادگی گذشت. موضوع قابل توجه اینجاست که رواج طلاق را در هر طیفی از خانواده ها میشه دید. مهدی، شاگرد اول دانشکده، با پیشینه مذهبی در خانواده خودش و همسرش، بعد از یکسال عقد طلاق گرفته. اکبر هم همینطور. پسر ساده ای که با اصرار خانواده اش با یک دختر دانشجو مثل خودش ازدواج کرد و بعد از شش ماه کارشان به دعوا و بعدش جدایی رسید و مشکلات روحی که باعث شد یکسال از درسش عقب بیافتد. الان هم که دارد قسط های مهریه را می دهد. محسن که خودش مذهبی نیست با دختری تقریباً مذهبی ازدواج کرد و سفر ماه عسل هم رفتند اروپا و بعدش بسرعت کارشان به جدایی کشید. شهریار که هم خودش و هم همسرش در شرایط مالی فوق العاده بالا، پس از یکسال عشق و عاشقی با هم ازدواج کردند و بعد از یکسال هم از هم جدا شدند. جالب اینجا بود که هم حق طلاق را به همسرش داد و هم مهریه بالا برایش گرفت و مطمئن بود که همسرش عاشقش است. اما در زمان جدایی هزار تا سکه هم نقداً پرداخت کرد. و از این دست اتفاقها که امروزه دیگر شنیدنشان عادی شده. من نمیگویم که آدمی که ازدواج کرده باید به هر قیمتی عذاب زندگی مشترک با کسی را که دوست ندارد تحمل کند. می گویم چرا به اهمیت ازدواج پی نبرده ایم؟ قرار است کسی را انتخاب کنی که می خواهی یک عمر با او زیر یک سقف باشی. در کنار مسائلی از این دست که بتوانی با خصوصیات بعضاً صد در صد متفاوت یک نفر با خودت کنار بیایی و آنها را بپذیری باید آنقدر بزرگ شده باشی که بتوانی مسئولیت یک زندگی را هم بپذیری. دیگر فقط خودت نیستی. دیگر فقط دلتنگ شدنها و ابراز محبتها و قربون صدقه رفتنها نیست. همه اینها و هزاران دلیل دیگر دلیل بر اینست که تا زمانی که شخصیت آدم پایدار (stablized) نشده و نمی داند که چکاره است و از زندگی چه می خواهد اصلاً نباید به ازدواج فکر کند. برای همین است که در جوامع پیشرفته غربی به این راحتیها با هم ازدواج نمیکنند. البته یک بحثی در این مورد است که آدم هر چقدر هم که بالغ شده باشد تا زمانیکه با یک نفر ولو خیلی هم همدیگر را دوست داشته باشند زندگی مشترک را شروع نکرده باشد نمی تواند او را بشناسد. برای همین است که در جوامع غربی اکنون زندگی به شکل پارتنرشیب بسیار در بین جوانان رواج پیدا کرده و حتی دولتها هم در صدد به رسمیت شناختن این شکل از زندگیها و خانواده ها هستند. بنظر خود من این شکل از زندگی اشکالی ندارد و اگر دو طرف عاقل باشند یک مدت با هم در یک خانه مثل زن و شوهر زندگی کنند و بعدش اگر همانطور عاشق هم بودند و مشکلی با هم نداشتند با هم ازدواج میکنند. اگر هم که دیدند نمیتوانند با هم کنار بیایند خیلی راحت و با یک خداحافظی ساده از هم جدا می شوند. اما باید دید این فرمها در جامعه ما قابل پیاده شدن هستند؟ نمیتوان از کنار آداب و رسوم و فرهنگ و مذهب جامعه ای که در آن زندگی میکنیم براحتی گذشت. پذیرش این مسأله برای خانواده های ایرانی محال است. می توان گفت که شاید این شکل از زندگی بالاخره روزی هم در ایران مقبول شود اما مطمئنا آن روز در این نزدیکیها نیست. در جامعه ما هنوز از اولین سوالهایی که اکثر پسران از دختران می پرسند اینست که ویر.جین است یا نه. و قبل از او با چند نفر دوست بوده است. و آیا هنوز به آنها فکر می کند. و ... حتی برای خیلی از دختران هم مهم است که همسرشان قبلاً با کسی زندگی نکرده باشد. پس تنها راهی که می ماند همین سعی در شناختن تمام خصوصیات روحی، فکری، جسمی و شخصیتی طرف مقابل قبل از ازدواج از هر راه ممکن است. بشرط اینکه قبلش خودت را هم خوب شناخته باشی. البته بدیهی است که این حرفها برای رابطه ای است که قرار است به ازدواج منتهی شود. اینهمه حرف زدم که بگویم عزیز دلم: (۱) تا زمانی که بزرگ نشده ای به ازدواج فکر نکن. (۲) فردی را که به هر لحاظ فکر کردی که برای زندگی با تو مناسب است تا جایی که می توانی بشناس و خودت را هم صادقانه به او بشناسان. (۳) بعدش اگر دیدی که بیشتر از قبل دوستش داری و او هم تو را دوست دارد بهش پیشنهاد ازدواج بده و مثل یک مرد هم پای حرفت بایست. بقیه را دیگر بگذار به پای همان تقدیری که قبلاً گفته ام و بدان که در زندگی خیلی چیزها دست تو نیست. تو تمام سعی خود را کرده ای و عقل و احساس خود را بکار گرفته ای، دیگر همان چیزی می شود که باید بشود. توکل را هم هیچ وقت فراموش نکن. حالا که تا اینجا خوانده اید انشای زیر را هم که برایم ایمیل شده بود لطفاً بخوانید و بدانید که هر چی زندگی را سخت تر بگیرید زندگی هم بر شما سخت تر خواهد گرفت.
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه و شير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرجهاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تر است. تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند. عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من
انتظار، فرسایشِ زندگیست. و بدتر از آن اینست که تکلیف خودت را ندانی. و بدتر از آن اینست که از خودت بدت بیاید. و بدتر از آن اینست که دلت برای خودت بسوزد که چرا اینقدر احمقی بیش نیستی. و بدتر از آن باز هم اینست که بفهمی دنیا آنگونه که تو دوست داری نیست. و باز هم بدتر از آن اینست که باید قبول کنی که قافیه را باخته ای. پس به حرمت شرف و غرور بیش از این چیزی نگو و حرفهایت را در خودت فرو شکن و هیچ وقت فراموش نکن که از هر دست که بدهی از همان دست پس می گیری. بدون ردخور.
اتاقم سردتر از بقیه نقاط خانه مان است. شوفاژ بی پدر و مادر خانه مان نمیدانم چرا امسال از کار افتاده و شوفاژکار معتاد بدبخت که خانه شان در ورامین است الان دو روز است که دارد با آن ور می رود و هنوز هم نفهمیده که عیبش در کجاست. با بخاری ای که در هال خانه گذاشته ایم هال و اتاقهای مجاور آن هوای مطبوعی گرفته اند ولی اتاق من چون در این گوشه دور افتاده از هال است و دیوار سه وجهش (روبرو و کنار و سقف) - از شش وجهی که هر مکعب دارد - با فضای باز برخورد دارد و همیشه خدا هم درش بسته است اصلاً گرم نیست. برای همین مجبورم روی تختم بنشینم و پتوی نمدی ای را روی پاهایم بیندازم و با لپ تاپم کارکنم. در حال خواندن و ترجمه مقاله ای در مورد توسعه پایدار مدیریت منابع آب هستم: توسعه پایدار مدیریت منابع آب دربرگیرنده قواعد و اصول حرکت از جانب دیدگاه ساخت و ساز بعنوان راهی برای حل مسائل نیازهای آبی به سمت و سوی مدیریت پیشرفته غیر سازه ای بعنوان ابزار مدرن حل اینگونه مسائل است. راه حلهای سازه ای اگر چه غالباً ضروری اند اما هزینه های گزاف آنها و اثرات مخربی که بر محیط زیست دارند کاربرد آنها را در دنیای امروزه با مشکلات عدیده ای همراه ساخته است.... با خودم می اندیشم که بسیاری از مسائل آکادمیک ظاهر زیبایی دارند اما تا بخواهند در عمل پیاده شوند سالها زمان می برد. گوشه مانیتور ساعت چهار و هفده دقیقه صبح را نشان می دهد. تا کی میخواهم مثل یک جغد زندگی کنم؟ ذهن خسته ام دیگر نمی کشد. به صفحه مانیتور خیره می شود اما چیزی را نمی فهمد. فکرم را یله می دهم تا لختی استراحت کند. برود برای خودش به هر کجا که خواست، گشتی بزند، تجدید نیرویی کند و دوباره برگردد و سر جایش قرار گیرد. اما بر نمی گردد. خیال برگشتن ندارد. می رود به آمریکا. با خودم فکر می کنم که اوباما الان چه احساسی دارد؟ حتما خیلی خوشحال است که رییس جمهور قدرتمندترین کشور جهان شده است. اوبامایی که خانواده یک نسل قبلترش حتما در آفریقا برای سیر شدن شکمشان و از یک روز به روز دیگر زنده ماندن با زندگی می جنگیدند اما امروزه او اولین رییس جمهور سیاهپوست آمریکاست. من اگر جای اوباما بودم چه احساسی داشتم؟ نمیدانم. شاید خوشحال بودم. کاش میشد فهمید زمانی که فرشته ها در آن بالا داشته اند تقدیر اوباما را می نوشته اند درباره چه موضوعی در حال اختلاط بوده اند که اینگونه آنها را سرخوش کرده بوده است. سرخوش؟ از کجا میدانی؟ شاید پایان قصه همینگونه رمانتیک نماند و تراژیکی دردناک رقم بخورد ... ذهنم از آمریکا رخت برمی بندد و می رود به آفریقا که اخبار الجزیره مردم کنیا را نشان می داد که در حال رقص و پایکوبی بودند. چقدر رقص آفریقایی ها قشنگ است. من هم رقصم قشنگ است اما به پای رقص آفریقایی ها نمی رسد. چرا اینگونه خوشحال بودند؟ مگر قرار است چیزی به آنها برسد؟ ... فکرم از آفریقا پرواز می کند و می رود به پاریس پیش نازنین دختر دایی ام که آنجا تنهاست و دیشب با هم چت کردیم. دلش برای اینجا تنگ شده بود و از سردی هوا می نالید. دوست داشت که الان در خانه شان بود و مامانش برایش سوپ داغ درست می کرد و او با لذتی وصف ناپذیر آن را می خورد. چقدر دلخوشیهای کوچک زندگی با ارزشند. حیف که ما آنها را فراموش می کنیم ... فکر چموشم از پاریس بلند می شود و می خواهد که برود پیش دختران کره جنوبی. اما نمی گذارم که برود. به فکرم نهیب می زنم که برگردد و بیاید سر جایش بشیند تا بتوانم بقیه مقاله توسعه پایدار منابع آب را بخوانم. می آید اما دیگر اینبار چشمانم است که نمی تواند باز بماند. گوشه مانیتور ساعت چهار و پنجاه و هشت دقیقه را نشان می دهد. لپ تاپ را می بندم، چراغ را خاموش می کنم، پتو را تا روی سرم بالا می کشم و به همه مردم دنیا صبح بخیر می گویم.
خیلی دوست دارم بدونم این دختر (دختری در
بالکن) که هر روز ساعتها میومد روی بالکن اتاقش در هتل پنج ستاره جزیره زیبای
لیدو وامیستاد و با خنده های قشنگ و بلند با کسی تلفنی صحبت می کرد چی میگفت که
اینطور سراسر وجودش سرشار از حس ناب شادی بود. آیا اونها هم همین حرفهایی رو بهم می
زنند که ما می زنیم؟
خیلی دوست دارم بدونم که آخر دنیا کجاست. بالاخره این دنیا
باید یه جایی تموم بشه. خب بعد از اینکه تموم شد اونورش چیه؟ دیواره؟ آیا کتابی هست
که در این زمینه نوشته شده باشه؟
خیلی دوست دارم که همسر آینده ام دختری مهربون
از کشور کره جنوبی باشه. دختران کره جنوبی خیلی دختران قانع و بسازی هستند و در سخت
ترین شرایط زندگی در کنار همسر خود می مونن و سختیها رو تحمل می کنن. اونها حتی
حاضرن که توی یک کمد هم با آدم زندگی کنن و و شیرینی زندگی رو به همسران خودشون
بچشونن و برخلاف دخترهای بقیه نقاط دنیا اصلن توقع زیادی از زندگی ندارن.
من یه
روزی بالاخره از اینجا میرم. درسم که تموم شد میرم یه جایی که هیچ کس منو نشناسه و
یک زندگی تازه و جدید رو از صفر شروع می کنم.

من از آن دسته از انسانهایی هستم که نمی توانند دست از آرزوهایشان بردارند. من برای هر کاری و هر چیزی و هر کسی که قرار است در زندگی ام باشد و یا بدست من رقم بخورد یک ایده آلی در ذهن خویش ساخته و پرورانده ام که در بسیاری از اوقات فاصله داشتن آنچه که در واقعیت با آن مواجه می شوم با آن ایده آل ذهنی، روح و روانِ من را به فاکِ عظما می دهد. کاش هیچ وقت، هیچ جا، هیچ فاصله ای نبود. خصوصیت مسخره دیگری هم که دارم اینست که میمیک صورتم دقیقاً احوالات درونی ام را به تمامی آدمیان عالم نشان می دهد و درست همان زمانی که دوست دارم با خودم تنها باشم هر غریبه ای می یابد که من در چه حال و هوایی سیر می کنم چه برسد به دوست و آشنا. چقدر دوست داشتم وقتهایی که ناراحت بودم قدرت این را داشته باشم که از ته دل بخندم و دیگران را نیز بخندانم.
حالا هم اگر اهل بخیه هستید این ترانه ناز (تقدیر) را با صدای همیشه عاشق شادمهر دانلود و گوش کنید. (لینک)
۱- فردا روز شکوه آبی های پایتخت خواهد بود. استقلال با پیروزی که فردا در برابر ذوب آهن بدست خواهد آورد یک گام محکم دیگر بسوی قهرمانی در لیگ امسال بر خواهد داشت. استقلال با مربیگریِ هوشمندانه امیرخانِ ژنرال رفته رفته منسجم تر شد تا اکنون که خود را به اصلی ترین مدعی قهرمانی لیگ تبدیل کرده و همه حریفان را با بردهای بالاتر از سه گل بدرقه می کند. فردا هواداران عاشقِ آسمان و دریای آبی در میعادگاه آزادی شکست امروز پرسپولیس و پیروزی تیم محبوبشان بر ذوب را جشن خواهند گرفت. اما پرسپولیس با نتایج نوسانی خود نشان داده که حال و روز خوشی در این فصل ندارد. و از تیمی که بازیکنانش عملاً در داخل میدان سر یکدیگر پرخاش می کنند بیش از این نیز انتظاری نمیرود. امروز که بازی پرسپولیس - فجر پخش می شد همه دیدند که نیکبخت چگونه دی کارمو را پس از هر بار از دست دادن توپ مورد لطف و عنایت ویژه خود قرار می داد.
۲- رابطه من و پریسا که در پست قبلی به آن اشاره کرده بودم (که خود پست را حذف کردم چون از لحاظ نگارشی دوستش نداشتم) به اتمام رسید و برگ دیگری به پرونده قطور رابطه های حداکثر یک هفته ای زندگی مسخره من افزوده شد. اگر هم مایلید که بدانید چگونه تمام شد باید بگویم که همه چیز سر یک شوخی مسخره از طرف من شروع شد و بعدش پریسا دقیقاً عین یک بچه دو ساله این قضیه را کش داد تا کار به جدایی رسید. البته دلیل شوخی من حرف کاملاً بچه گانه ای بود که پریسا زد که در جواب سوال من که ازش پرسیدم "تو دوست داری با چه کسی ازدواج کنی؟" برگشت گفت: "با تو" (در حالیکه ما قبلاً قرار بر یک دوستی ساده گذاشته بودیم و خودش هم مکرراً اینو می گفت) و من هم سریعاً در جواب گفتم که "من با تو ازدواج نمی کنم چونکه مامانم میگه* دختر حتماً باید حداقل ۵ سال از پسر کوچیکتر باشه چه برسه به اینکه تو از من بزرگتری!". سر همین حرفی که منِ احمق زدم پریسا حسابی از دستم دلخور شد و بعدش دعوا کرد و بعدش قهر و بعدش جدایی. آخه شما بگید. این حرفی که من زدم ناراحتی داره به خدا؟ قبول دارم که خود سخن، کاملاً حرف مسخره و بی اساسیه ولی سر همچنین قضیه ای باید از کسی جدا شد؟ ای خدا! صد هزار بار تو رو شکر می کنم که من را دختر نیافریدی. به خدا خودش توی این یک هفته به شوخی اگه چه چیزایی که به من نگفته باشه خوبه. یعنی من اصلاً روم نمیشه بهشون فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام اینجا بنویسمشون. پریسا یک دختر زرنگ بود که بلد بود همزمان با هم ده تا پسر رو تشنه ببره تا لب چشمه و برگردونه. و من هم یک پسر ساده احساساتی از همه لحاظ تعطیل. اما در مجموع رابطه بانشاطی داشتیم. بهر حال پریسا هم به خاطره های زندگی من پیوست و من الان هر چقدر هم که بخواهم در موردش قضاوت کنم فایده ای نداره. فقط باید از این تجربیات درس گرفت و در مراحل بعدی زندگی اونها رو بکار برد. میدونم که بعضیهاتون ممکنه فکر کنید که من چه پسر هوسبازی هستم که همش بدنبال روابط متعددم و شاید اصلاً به پسری که داره از یکی از دانشگاههای معتبر کشور در یک رشته سخت مهندسی دکترا میگیره اصلاً نمیخوره که یک همچنین زندگیِ نافرمی داشته باشه، اما در این لحظه و در این مکان مقدس دست راستم را بالا میبرم و بخداوندی خدا و به سوی همین چراغی که بالای سرم روشنه قسم میخورم که اینگونه نیست. باور کنید من خودم آرزوی اینو دارم که دختر رویاهایم را پیدا کنم و یک عشق افلاطونی رو بپاش بریزم. اما چکار کنم که پیدا نمیشه. هر چقدر هم که سنم میره بالاتر سخت گیرتر میشم. خودم هم از این وضعیت خسته شدم و بدم میاد. دیگه تصمیم گرفتم که فعلاً اصلاً به این قضیه فکر نکنم و مثل یک مرد تنها باشم. حداقل الان که اینهمه درگیر تزم هستم اصلاً به صلاح نیست که خودم رو درگیر یک رابطه عاطفی بکنم.
۳- دیشب به اتفاق خانواده رفتیم تئاتر کمدی دو خواستگار برای رعنا (سینما حافظ، خیابون جمهوری بعد از باغ سپهسالار، ساعت اجرا هشت و نیم شب، قیمت بلیط ۵۰۰۰ تومان). وای خدا از اولش تا آخرش خنده بود و رقص و آواز. صدا و اداهای خواننده آهنگها هم خیلی جالب و قشنگ بود. اگر اهل جدی گرفتن همه چیز هستید که خب اصلاً بهتون توصیه نمیکنم که برید ببینید ولی اگه دوست دارید سه ساعت به هیچ چیزی فکر نکنید و خوش باشید برای تقویت روحیه پیشنهاد مناسبیه. خصوصاً این روزها که فیلمهای رو پرده سینماها چنان چنگی به دل نمیزنه.
۴- هر چی با خودم کلنجار رفتم که اینو ننویسم بخدا نشد. در جواب دوست محترمی که گفته اند "عمیق تر از اون چیزی که نشون میدی بنظر میای" باید بگم بابا تو رو خدا دست بردارید. به اندازه کافی توی اون دنیای واقعی لعنتی باید مواظب رفتار و حرکاتمون باشیم تا به پرستیژمون لطمه ای نزنه. اینجا یکی از حسنهایش اینه که آدم میتونه با خیال راحت خودش رو به دیوونگی بزنه و به زندگی و مسائلش بخنده. نه قراره من برم توی زندگی واقعی یکی از آدمهایِ این دنیای مجازی و نه قراره کسی از اینجا بیاد توی زندگیِ من. به نظرم کل این قضیه وبلاگستان رو اصلاً نباید خیلی جدی گرفت چون یک اسباب بازی مدرن بیش نیست.
* بعداً نوشت: هیچ وقت با هیچ دختری از جانب مادرتون حرف نزنید یا شوخی نکنید. چونکه بدفرم انگ بچه ننه بودن می خورید و بهیچ وجه هم نمی تونید اون رو برطرف کنید. این بود درس اخلاقی این پست. ![]()
مگر در طعم تلخِ وحشيِ لبهايت چه داشتي كه من امروز سرشار از زندگي ام. در حاليكه هواي ابريِ خاكستري امروزِ تهران اين حس را به هر عاشقي القاء مي كند كه دوست داشته باشد تا سر حد مرگ دپ بزند (از نوع ديپ بلو سي) و بعدش برود از بالاي برج ميلاد خودش را پرت كند تا بميرد و راحت شود، اما من سرشار از زندگي هستم. در حاليكه در محل كارم، پشت ميزم و پشت اين كامپيوتر لاكردار اسير اين غم لعنتي پول هستم اما سرمستم از ناب ترين حسي كه ذره ذره وجودم آن را فرياد مي كشد.
كاش اينقدر انسان بي ظرفيت و بي جنبه اي نبودم.

ما مجبور به زیستنیم آنگونه که برایمان مقدر شده است. دست تقدیر، از همان زمان ازل سرنوشت ما را مهر و امضاء کرده و اکنون ما در صحنه زندگی بازیگران سناریوی زندگی خویش هستیم. و چه فکر عبث و بیهوده ایست اگر خیال کنیم که در اجرای این نقش خرده ای آزادی داریم. ما عروسکهای خیمه شب بازی ای بیش نیستیم که بازیگر روزگار با طنابهایی نامرئی ما را به این سو و آن سو می برد. ما در تعیین و انتخاب زمانی که در آن بسر می بریم، مکانی که در آن زندگی می کنیم، خلق و خو و ذات و سرشت و ظاهری که داریم و محیطی که پیرامون ما را ساخته هیچ اختیاری نداشته ایم، در حالیکه اینها تمامی زندگی ما را تحت تأثیر خویش قرار داده اند. اتفاقهایی که برایمان می افتد و مسیر زندگی ما را تماماً دستخوش تغییر می کند هیچ کدام بدست ما تعیین نمی شود. آنها در جایی دیگر تعیین می شوند و رقم می خورند. پس دیگر نباید نگران بود. نباید بی تابی کرد. باید گذاشت و گذشت. باید آسوده خاطر تن داد به آنچه که برایت مقدر شده است چرا که در افتادن با تقدیر کاریست بس بیهوده. از تقدیر خویش، هر چه که هست، باید نهایت لذت را برد و نباید هیچ وقت خود را با کسی دیگر و یا کسی دیگر را با خود مقایسه نمود. چرا که فرصت زندگی کردن و لذت بردن از زیباییهای آن را فقط و فقط یکبار به تو داده اند. زمانی که گذشت دیگر هیچ وقت بازنمی گردد و اگر آنطور که دوست داری از زندگی خویش بهره نبرده باشی فقط حسرت است که برای تو می ماند. هیچ وقت هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و اگر هم بیافتد مهم نیست.
