تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

بزرگي آدمها به سن و سال نيست، به رفتاريه كه از خودشون نشون ميدن.

بزرگي آدمها به سن و سال نيست، به معيارهاييه كه توي زندگي دارن و براشون مهمه.

بزرگي آدمها به سن و سال نيست، به شخصيت و طرز تفكرشونه.

بزرگي آدمها به سن و سال نيست چونكه سن فقط يك عدده بلكه به ديديه كه نسبت به دنيا، زندگي و بقيه آدمها دارن.

+ نوشته شده در  2008/10/20ساعت 16:59  توسط امیر مجتبی  | 

نباید ماند. باید رفت ...

هر انسانی توی زندگیش میتونه و این حق رو داره که یک حیطه کاملاً شخصی و خصوصی (Personal Zone یا Private Zone) برای خودش داشته باشه. بعضیها از این حق به خوبی استفاده میکنن و میدونن که چه گنج باارزشیه و از پرداختن به کارها و علایقشون در اون منطقه شخصی و خصوصی که توی زندگیشون دارن نهایت لذت رو میبرن و بعضیها هم اصلاً همچنین حقی رو برای خودشون قائل نیستن و اصلاً ممکنه تصور اینکه یکسری از کارها و علایقشون رو با کسی قسمت نکنن براشون مشکل باشه. این قضیه خصوصاً زمانی که آدم زندگیش رو با کسی دیگه ای به شراکت گذاشته ممکنه دارای پیچیدگیهای بیشتری نسبت به زمانی که تنهاست باشه. من اسم این حیطه خصوصی رو واسه خودم گذاشتم: جزیره تنهایی. تنهایی نه به این معنا که آدم تنها و بی کس هست بلکه به این معنا که ممکنه یک نفر هم که از قضا دوستان زیاد و روابط اجتماعی خوبی هم داره دوست داشته باشه که بعضی وقتها بره توی یک جزیره کوچیک که هیچ کسی اونجا نباشه و اون بتونه با خیال راحت و دور از هیاهوی دنیا به اون کارهایی بپردازه که دوست داره: فکر کنه، کتاب بخونه، بنویسه، ساز بزنه، فیلم ببینه، طرح بزنه و یا هزار و یک کار دیگه که بستگی به روحیه اون آدم داره. پیدا کردن یک همچنین جزیره قشنگی توی زندگی پراسترس و فشار امروزه خیلی کار سختیه و به هر کسی که تونسته یک همچنین دنیای خصوصیه با ارزشی برای خودش بسازه باید یک دست مریزاد درست و حسابی گفت. کارهایی رو هم که آدم دوست داره توی جزیره تنهایی خودش انجام بده ممکنه اصلاً به این معنی نباشه که کارهایی مرموز و یا مشکوک هستن بلکه فقط به این معنی باشه که دوست داره اونها رو توی سکوت و آرامش انجام بده. خلاصه اینکه دوست داشته باشه با تنهایی خودش حال کنه. و چقدر خوبه که همه مون یاد بگیریم به دنیای خصوصی آدمها و جزیره های تنهاییشون احترام بذاریم و این حق رو برای همه حتی همسر و یا پدر و مادرمون و یا عشقمون قائل باشیم که دوست داشته باشن یه زمانهایی رو برای خودشون و فقط خودشون داشته باشن. رفتن توی این جزیره تنهایی به معنای بریدن از بقیه و کم شدن محبت نیست بلکه لازمه بیشتر شدن یک عشق پایدار و تمام نشدنیه. داشتن چنین جزیره پربهایی توی این زندگی لاکردار فقط یک شرط داره و اونم اینه که: آدم تنهایی غنی ای داشته باشه. آدمهایی که تنهایی ای غنی و با ارزشی دارن خیلی محکمتر هستن و در برابر مشکلات و سختیهای زندگی مقاومتر. آدمهایی که دوست دارن یه زمانهایی تنها باشن تا با خودشون خلوت کنن تکیه گاه محکمتری برای بقیه هستن و دوست دارن که به اطرافیانشون و یا کسی که باهاش زندگی میکنن و یا عاشقشن آرامش بدن. رفتن توی جزیره تنهایی یه جور دوباره ساختنه. یه جور روحیه گرفتن و تجدید قوا کردنه برای رسیدن به آرزوها. آرزوهایی شاید محال ...

+ نوشته شده در  2008/10/19ساعت 11:37  توسط امیر مجتبی  | 

من الان توی یک کافی نت در فلکه بزرگ تبریز نشستم و دارم این لحظه از زندگی خودم رو در این صفحه ثبت میکنم. خیلی دوست دارم جریان آینده زندگیم جوری نباشه که احیاناً مجبور بشم این وبلاگ رو پاک کنم تا بعد از ۱۰-۲۰ سال دیگه بتونم بیام و این خاطرات رو بخونم و به یاد بیارم که در همچنین شبی که این پست رو نوشتم کجا بودم و چه حالی داشتم. البته تا حالا هم خاطرات و اتفاقات و احساساتم رو هر وقت که حالشو داشتم بصورت مکتوب نوشتم اما بدیش اینه که تا حالا ۱۰-۱۲ تا سررسید شده که دیگه جمع و جور کردنشون و نگهداریشون سخت شده و خب چون بعضی هاشونو دوست ندارم هیچ کسی بخونه نوشتن در اینجا رو بیشتر میپسندم. این ثبت کردن حسهایم رو دوست دارم چرا که میدونم زندگی همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه و حال و هوای منم همیشه در حال تغییره. مقاله هام رو به خوبی ارائه دادم و فردا برمیگردم.

شهر تبریز رو دوست میدارم چون مردم سرزنده و شادابی داره. الان که ساعت ۱۰ شبه جووناش که اتفاقا خیلی خوشگلو خوشتیپن تو خیابونن و دارن حالشونو میبرن. اینجا دست کمی از تهران نداره. کافی نت داره تعطیل میشه و مجبور به رفتنم در حالیکه دوست داشتم مینوشتم. این دو سه روز از دنیای مجازی دور بودم و الان مثل یک معتاد دارم احساس مفرح بودن میکنم. میلم رو چک کردم که توش دو سه تا ایمیل ویژه بود و کلی باعث خوشحالی گردید. از اینکه شارونا با حامد بهم زده و الان ناراحته ناراحت شدم چون میدونم که دختر با احساسیه و دوست دارم به اون چیزی که دوست داره برسه. پست جدید خانم لنگ دراز رو هم خوندم و خندیدم و برام جالبه که چرا در موردش فکر میکردم که دختر باوقار و سنگینیه. گیس طلا رو خوندم و باز هم به هوش و خلاقیت این دختر تحسین گفتم و هزار و یک چیز دیگه که باعث شدن الان احساس کنم که زندگی رو دوست دارم.

برایم روشنتر از قبل شد که ذره ذره وجود من عاشق سفره ...

+ نوشته شده در  2008/10/15ساعت 22:27  توسط امیر مجتبی  | 

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش

آدم هر چیزی رو که بدست میاره واسش باید یه هزینه ای رو بپردازه. هزینه فهمیدن حقیقت زندگی هم، گذشتنِ عمره. عمری که دیگه هیچ وقت برنمیگرده.

خدایا! چی میشد منو با این دیدی که الان به زندگی دارم به پنج سال پیش برمیگردوندی. چی میشد هان؟ اگه این لطفو در حق من بکنی به بزرگی خودت قسَمِت میدم که به هیچ کس هیچی نگم. باور کن راست میگم.

راهی سفرم. به دیار تبریز میرویم.

+ نوشته شده در  2008/10/13ساعت 10:50  توسط امیر مجتبی  | 

عکس جنبه تزئینی دارد.

دیشب ساعت ۵/۹ داشتم از دانشگاه می اومدم خونه. سر دو راهی یوسف آباد یه خانم جوون با یک پراید سفید منتظر مسافر بود. یه خورده پایینتر از ایستگاه خطی ها وایستاده بود و یه نفر جای خالی داشت. جلو یه خانم جوون نشسته بود و عقب هم دو تا مرد. منم رفتم سوار شدم. بینیشو عمل کرده بود و ظاهر خوبی هم داشت. ولی خیلی لاتی حرف میزد. من معمولن تو تاکسی که میشینم یه سلام خسته نباشیدی با راننده میکنم. نشستم و گفتم سلام. مطمئن بودم که یا جوابی نخواهم شنید و یا یک سلام خیلی خشک. میدونستم که حتماً میدونه با وضعیتی فعلی جامعه که خیلی از مرداش به پشه ماده هم رحم نمیکنن دست به شغلی زده که از دید خیلیها شغل مناسبی برای یک زن نیست. و این چقدر بده که در جامعه ما ارزش افراد بر اساس شغلشون تعیین میشه. من خودم تو این زمینه از همه آدمای دنیا افتضاحترم. اما برعکس اونچیزی که انتظارشو داشتم گفت: "سلام آقا. خسته نباشید. شبتون بخیر". راه افتاد. خیلی واسم جالب بود که برا چی مسافرکشی میکنه. همینکه راه افتاد و از جلوی ایستگاه تاکسیهای خطی رد شد راننده های خطی که همگی واستاده بودن و نگاش میکردن شروع کردن به متلک انداختن و یکی دوتاشون هم سنگ زدن به ماشینش. اما هیچی نگفت و گازشو گرفت و رفت. دست به فرمونش هم خیلی قشنگ بود. معلوم بود که راننده است. از چارراه فتحی شقاقی که اومدیم بالاتر خانم جلویی کرایه شو داد و گفت سر خیابون شصت و چهارم (آخر یوسف آباد بالاتر از بستنی رضا) پیاده میشم. خانم راننده هم ۴۰۰ تومن ازش کم کرد و بقیه شو داد. خانم مسافر گفت که نرخش ۳۰۰ تومنه و من همیشه ۳۰۰ میدم. خانم راننده گفتش که خانم تا اون بالا کسی نمیره همه تا میدون کلانتری میرن و ۳۰۰ میگیرن. حالا اگه میخوای تا آخرش بری نرخش میشه ۴۰۰ تومن. بنظرم بیراه نمیگفت. خطی های یوسف آباد معمولن تا میدون میرن. خلاصه نه این کوتاه میومد نه اون. آخرش خانم راننده گفت که خانم بیا پولتو پس میدم و هیچی ازت نمیگیرم و میدون کلانتری پیادت میکنم. ولی مسافر گفت نه منو برگردون بذار سر خط سوار یه ماشین میشم که بره تا آخر. حالا دیگه ما تا وسطای مسیر هم رسیده بودیم. یه دفعه ای دور زد. ای بابا! جون ما بیخیال شین. آدم بخاطر ۱۰۰ تومن که اینکارا رو نمیکنه. تازه خوبه شما دو تا خانم هستید. من برام عین روز دیگه روشن شده که خانمها توی اجتماع خیلی کمتر هوای همدیگه رو دارن نسبت به مردا. یعنی اگه این قضیه بین دو تا مرد بود بالاخره یکیشون کوتاه میومد و قضیه فیصله پیدا می کرد. من گفتم خانم ۱۰۰ تومن اضافشو من میدم. آخه این چه کاریه؟! داریم از خستگی و گرسنگی هلاک میشیم. بذار بریم به کار و زندگیمون برسیم. اما فایده ای نداشت و اینا حاضر نبودن کوتاه بیان. هیچی دیگه. برگشت سر خط. ولی به مسافره گفت بذار اول جلوی خودت از این خطی ها بپرسم تا معلوم بشه من راست میگم. دو تا بوق زد و یکیشون اومد جلو و بهش گفت کرایه تا آخر یوسف آباد چقدره. یارو هم چونکه با این لج بود فهمید که قضیه از چه قراره و زود گفت که ۳۰۰ تومنه. خانمه هم پیاده شد. تا خواست سوار خطیه بشه بهش گفت که ولی من تا میدون بیشتر نمیرم! خانمه پیاده شد و ما هم راه افتادیم. یکمی جلوتر هم یه آقایی سوار شد و تا گفت سلام خانم خسته نباشید خانم راننده هم گفت ممنون آقا درمونده نباشید و کم کم صحبتشون گل انداخت و منم حواسم به بیرون پرت شد. وقتی رسیدم خواستم که پیاده بشم خانم راننده گفت: "ببخشید دیگه آقا. به سلامت. حلال کنین."

+ نوشته شده در  2008/10/8ساعت 13:11  توسط امیر مجتبی  | 

پاییزان چه غمی در دل خویش دارد؟

هوای تهران این روزها دیگه قشنگ رنگ و بوی پاییزی بخودش گرفته. نمیدونم چرا پاییز که میاد حال و هوای آدم هم باهاش بدجوری عوض میشه. انگاری دوست داری عصرها راسته خیابون ولیعصر رو بگیری و همینجوری با پای پیاده در حالی بخاطر خنکای هوا دستاتو کردی تو جیبت بری بالا. چقدر که این پیاده روهای خیابون ولیعصر جون میده واسه این روزهای تنهایی آدم. مغازه ها رو ببینی و به آدمایی که از کنارت رد میشن با نگاهت سلام کنی. دختر و پسرایی رو ببینی که دست همدیگه رو گرفتن و انگاری که تو این دنیای لاکردار نیستن و دارن تو ابرها با همدیگه عشق بازی می کنن. میدون ونکُ رد کنی و از سر میرداماد هم رد شی و برسی به پارک ملت که رنگ درختاش الانی از هر وقت دیگه ای چشم نواز تره. همینجوری به گذشته و حال و آینده و کسایی که اومدن و کسایی که رفتن و کسایی که ممکن بیان فکر کنی تا برسی به پارک وی و ببینی که دیگه هوا حسابی تاریک شده و تو تازه رسیدی به اون تیکه ای از خیابون ولیعصر که عاشقشی. درختای سر به فلک کشیده چنار که سرهاشونو از دو طرف خیابون اون بالا بالاها به همدیگه چسبوندن و معلوم نیست که یک عمره دارن تو گوش هم چی میخونن و با وزیدن هر نسیمی چند تا از برگهاشونو رها میکنن رو سر و کله آدما. همینجوری بری بالا و از جلوی مغازه های شیک و پیک سر محمودیه و الهیه رد شی و جلوی بساط پسرک فیلم فروش وایستی و فیلماشو زیر و رو کنی و آخر سر یکی دو تا فیلم که نمیدونی خوبه یا بده و چونکه از جلدش خوشت اومده ازش بخری و بازم همینجوری بری تا برسی به مغازه آش و حلیم سید مهدی. اونوقته که احساس کنی که خدا تو رو خیلی دوست داشته که الان تو اینجایی و بری یک کاسه آش داغ بگیری و بخوری و لذت ببری. بعدش تصمیم بگیری که غم و غصه هاتو دایورت کنی و از این زندگی که روز و شبش دارن عین باد میگذرن لذت ببری و قدرشو بدونی. برسی میدون تجریش و روشنایی نور مسجد امامزاده صالحُ ببینی و مردم ُ ببینی که هر کی دنبال زندگی و بدبختی و خوشبختی خودشه. کف پاهات از خستگی درد بگیره و هر جوری با خودت حساب کنی ببینی که چاره ای جز تاکسی گرفتن نیست و بیای وایستی سر خیابون و خدا خدا کنی که صندلی جلو گیرت بیاد تا مجبور نشی یا خودتو مچاله کنی تا به خانم بغل دستی نخوری یا زیر هیکل یکی دیگه خفه نشی ...

آره. حال و هوای این روزهای من خیلی به این پاییز هزار رنگ میخوره.

+ نوشته شده در  2008/9/30ساعت 19:9  توسط امیر مجتبی  | 

این چند روز در گیر بازی در فیلم دوستم بودم. تجربه خیلی جالبی بود. اگر فکر میکنید که ساختن یک فیلم کار راحتیه باید بگم که سخت در اشتباهید. تا بخواد یک پلان چند ثانیه ای برداشت بشه اینقدر تجهیزات و دم و دستگاه اون پشت باید آماده و ردیف بشه که بیا و ببین. این فیلم یک فیلم کوتاه چند دقیقه ای بود که برداشتش ۳ روز کامل طول کشید. شما خودتون دیگه حساب این فیلمهای یکی دو ساعته رو داشته باشید. بعدشم اینکه آدم باید جلوی ده بیست نفر آدم که دارن چارچشمی نگات میکنن حس بگیره و بازی کنه خیلی کار راحتی نیست. اما هر چی که میری جلوتر واست راحت تر میشه این کار. این آخرش همچین زیرپوستی بازی میکردم که انگاری یک بازیگر پروفشنال هستم. کلاً خوش گذشت. اولین حسنش مکان قشنگ فیلم برداری در یک ویلای قشنگ در فشم بود. چه منظره و چه هوای عالی ای داشت. با خودم میگم اگه آدم هر روز رو به یک همچنین منظره ای از خواب پا شه و صدای رودخونه (یا به قول یلدا روخدونه) هم موزیک متن زندگیش باشه دیگه از خدا چی میخواد. بعضی وقتها این ساختمونهای بلند بدقواره و زشت که جلوی دید آدم رو میگیرن و این شلوغی و ترافیک تهران بدجوری جفت پا میاد تو شکم آدم. بگذریم.

نقش من یک سروان ساواک بود که در یکی از صحنه ها باید با دختر کوچولوی یک انقلابی فراری صحبت میکردم. وقتی گریمور کارش تموم شد خودمو که دیدم خیلی با خودم حال کردم. یعنی من ده پونزده سال دیگه خیلی تو دل برو تر از الان هستم . من مطمئنم اگه بتونم تا اون موقع مجرد بمونم و نهضت مقاومت شکست نخوره خیلی دخترای بهتری نسبت به الان میتونم پیدا کنم. نقش اون دختر رو قرار بود یکی از همون بچه های روستای محل بازی کنه که خیلی هم بهش میخورد و خود دختر هم خیلی واسه اینکار اشتیاق داشت. اما تا زمان برداشت رسید و تا اون دختره مقابل من قرار گرفت یه دفعه ای زد زیر گریه که من نمیخوام با این آقا بازی کنم. ای بابا! حالا بیا و درستش کن. هر چی ازش پرسیدیم که آخه چرا و واسه چی نمیخوای چیزی نمیگفت. بچه ها میگفتن چون که خیلی خشنی ازت ترسیده و کوپ کرده. آخه من به این مهربونی کجام خشنه نمیدونم. نمیدونم چرا همه همینو بهم میگن. یه مدت تو فکر این بودم که برم صورتمو یه تغییر دکوراسیون اساسی بدم تا بهم اینقدر نگن اخمالو. خلاصه اینکه هر چقدر واسه دختره شکلک درآوردم تا باهام دوست بشه فایده نداشت که نداشت. آخرش مجبور شدن کار رو تعطیل کنن تا یه دختر دیگه پیدا کنن. اتفاقاً دختر دوم خیلی بچه باهوشی بود و خیلی هم خوب بازی کرد. بنظرم در کل فیلم خوب از آب دراومد. حالا باید تا نهایی شدن کار صبر کرد و دید.

دیدم یک بازی جدید تو وبلاگستان راه افتاده گفتم منم بازی کنم. بازیشم اینه که عجیبترین عکسی رو که در طول این هفته دیدید چی بوده. واسه من که عکس زیر بود:

رسم قدردانی

گویا این بچه دچار یک عارضه نخاعی بوده که اگه همینجوری میمونده، یا میمرده و یا فلج به دنیا می اومده. واسه همین دکترا تصمیم میگیرن که داخل رحم مادرش و در هفته ۲۱ بارداری عملش کنن. پس از اتمام عمل یه دفعه ای رحم تکون خورده و دست بچه بیرون اومده و انگشت دکتر معالجش رو محکم فشار داده. فکر کنم چون عمل نادری بوده یه عکاس ناقلا هم اونجا بوده و تونسته این تصویر رو ثبت کنه. البته این عکس رو یکی از دوستام برام ایمیل زده. من از میزان صحت و سقم ماجرا خبری ندارم. اما بهرحال عکس عجیب و جالبیه. واسه اونایی هم که نگرانن بگم که این بچه الان سالمه و داره قشنگ زندگیشو میکنه.

 

+ نوشته شده در  2008/9/28ساعت 17:52  توسط امیر مجتبی  | 

- چرا ساعتت رو یک ساعت نکشیدی عقب؟

- از این سوسول بازیا خوشم نمیاد.

- !!!

پ ن: این روزها سخت مشغول بازی در اون فیلمی هستم که قبلن گفتم. سر فرصت باید بیام و همه چیز رو شرح بدم. فقط این نوید رو بهتون بدم که منتظر تولد یک ستاره درخشان در آسمان سینمای جهان باشید.

+ نوشته شده در  2008/9/27ساعت 3:12  توسط امیر مجتبی  |