تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

My Desk

این میز کامپیوتر منه. از طریق این نوت بوک میام توی دنیای مجازی و میرم بیرون. البته فقط از این طریق نیست. میزم به شکل L هست که سمت راست هم یک کامپیوتر قرار داره منتها بدلیل قدیمی شدن کمتر مورد استفاده قرار میگیره. البته باید اعتراف کنم که نوت بوک مال خودم نیست. از طرف شرکتی که در حال انجام پروژه ای برای آن هستیم بعنوان خدمات کارفرمایی در اختیار استادم قرار داده شده که ایشون هم اونو در اختیار من گذاشتن. جا داره که در اینجا از ایشون تشکر کنم چون این نوت بوک به انجام سایر کارهام نیز خیلی کمک کرد.

+ نوشته شده در  2008/9/21ساعت 14:24  توسط امیر مجتبی  | 

تو ناز می کنی

            من ناز می کشم

                            این منطق کیه؟

                                            انگار پیش تو فرقی نمی کنه

                                                                              کی عاشق کیه

هر آدمی تو وجودش استعداد و پتانسیل انجام یک کار خاص رو به بهترین شکل ممکن تو این دنیا داره. تنها کاری که باید بکنه اینه که عرضه داشته باشه و اون استعداد رو در خودش کشف کنه و بفهمه که تو چه کاری میتونه بهترین باشه. فرق انسانهای موفق و ناموفق هم همینه. انسانهای موفق قبل از هر چیزی، خودشون و استعدادهاشون رو شناختند. اما بر عکس، انسانهای ناموفق کسایی هستن که نمیدونن چه کاری از دستشون برمیاد و واسه چه کاری ساخته شدن.  

+ نوشته شده در  2008/9/20ساعت 10:44  توسط امیر مجتبی  | 

تا این زمان تبت تنها کشوری است که در آنجا بعضی از زنان چند شوهر قانونی دارند و این کار را به اصطلاح علمی Polyandry می نامند. از آنجا که اطمینان داشتیم هیچ چیز در جهان بی دلیل نیست مانند همیشه دست به دامن تحقیق زدیم تا واقعیت این کار را درک کنیم، پس از تحقیق طولانی متوجه شدیم تنها دلیل این کار مشکلات اقتصادی است و دو دلیل برایمان آوردند:
دلیل اول: پدری که چهار فرزند دارد، یکباره یک دختر را به عقد چهار پسرش در می آورد و البته طبق قراردادی که دارند زن مذبور هر شب یا هر هفته را با یکی از برادران بسر می برد، با این کار اولا پدر اجازه نمی دهد که اساس خانواده اش گسیخته شود بلکه بالعکس وجود زن واحد سبب اتحاد آنان می گردد و همه پروانه سان دور یک چراغ پرواز می کنند، ثانیا ثروت پدر که از همه مهمتر است پراکنده نمی شود و به هدر نمی رود!

دلیل دوم: اگر همان پدر در مدت یکسال چهار دختر را برای چهار فرزندش عقد کند و زنان مذبور جداگانه باردار شوند، در مدت یکسال یک خانواده چهار نفری، دوازده نفر خواهد شد. اما چون زمین تبت زیاد حاصلخیز نیست و مواد غذایی محدود است، می کوشند که از تولید نسل تا جائیکه مقدور می باشد جلوگیری کنند و با این کار جمعیت تبت را همیشه به همان اندازه ای که هست حفظ کنند. ما پس از شنیدن این دلایل به مردم تبت لقب مناسبی دادیم، لقبی که از هر جهت در خور آنهاست(اکونومیست های متفکر)! و در آخر این سئوال برایمان پیش آمد که در آن جا چه بلایی به سر فرزندان می آورند و فرزندی که از یک زن واحد بوجود می آید مال کدام برادر است؟ معلوم شد که اولاد اول به برادر بزرگتر تعلق خواهد داشت و به همین قیاس فرزندان بعدی به برادران کوچکتر خواهد رسید.
بچه ها به ترتیب تعلق به برادر بزرگتر پدر و به بقیه عمو می گویند.

منبع : سفرنامه برادران امیدوار ، جهانگردان ایرانی

+ نوشته شده در  2008/9/16ساعت 4:0  توسط امیر مجتبی  | 

چه ماه رمضون سختی شده امسال. فاصله بین افطار تا سحر کمه و در عوض تا دلت بخواد فاصله بین سحر تا افطار زیاد. رسماً از ساعتهای ۳-۴ عصر به بعد کم میارم و کرکره رو میکشم پایین. تو این روزها که هر چی بیشتر باید تمرکز روی تزم داشته باشم و بذارم پشتش تا بتونم توی ۳-۴ ماه آینده دفاع کنم، حال و روزم مزخرفتر از همیشه شده و اصلاً اونجوری که باید روی درسم تمرکز ندارم. بدیش اینه که اصلاً هم نمیدونم دلیل این حال ناخوش مسخره ام چیه. دیگه واقعاً داره حالم از خودم بهم میخوره. حالا این فشار تشنگی و گرسنگی ماه رمضون هم دیگه نور علی نور شده. اما کاریش نمیشه کرد. مردِ و عهدش. بخاطر کارهایی که کردم باید این تنبیه رو بجون بخرم تا بلکه رستگار شوم. تازه من اگه از کسی خوشم بیاد تا آخرش پاش وامیستم و کیه که ندونه من چقدر از خدا خوشم میاد. بعد از افطار هم که تا ۳-۴ ساعت آدم حس هیچ کاری رو نداره. اما امشب بر تنبلی این چند وقته غلبه کردم و آخر شب رفتم باشگاه انقلاب تا یکم ورزش کنم. ماشااله هزار ماشااله چه خبر بود. جاده مملو بود از زیبارویانِ مه چهره. انگاری بر عکس شده. تو این روزها و شبها که همه مردم مشغول عبادت و راز و نیاز و توبه از کارهای گذشته شون هستن شبهای باشگاه انقلاب شلوغتر از هر زمان دیگه ای شده و دختران جوان با پوشش و آرایش آخرین فشن های روز دنیا خرامان خرامان برای تفریح و پیاده روی به اونجا میان. واقعاً اینی که میگن قشر مرفه کجا از غم و غصه مردم خبر داره راست میگن بخدا. ولی خدا حفظشون کنه. هیچ کاری هم که اگه توی این دنیای بی ارزش انجام ندن عوضش کلی روحیه آدم رو شاد میکنن. خداییش من که با دیدن این دختر خانم های زیبا کلی به زندگی امیدوار میشم. خوبیشم اینه که هیچ وقتِ هیچ وقت به این فکر نمیکنم که بخوام با یکیشون دوست بشم یا در موردشون یه فکرهای دیگه ای بکنم چونکه تجربه بهم نشون داده که چقدر پر فیس و افاده هستن و آدم از رابطه عاطفی باهاشون هیچ لذتی نمیبره. در ضمن خیلی هم مشکل پسندن و کلی واسه خودشون شرط و شروط عجیب غریب دارن. خلاصه اینکه من با یه حس استغناء (=بی نیازی) بهشون نگاه میکنم که اتفاقاً خیلی هم حس خوبیه. فقط دیدن اینکه چقدر خوشحال و خوشگلن و انگاری هیچ غمی تو این دنیا ندارن به من یکی که حس لذتبخشی میده. البته میدونم که اونا هم حتماً غم و غصه های خودشون رو دارن. حتماً اونا هم عاشق میشن و خیلی هاشون هم به عشقشون نمیرسن و یا کسی که دوستش دارن اونا رو دوست نداره و یا اونیکه دوستشون داره رو دوست ندارن. اصلاً کدوم آدمیه که تو زندگیش غصه نداشته باشه. اما من دوست دارم فکر کنم که اونا هیچ غمی ندارن. اینجوری لااقل دلم خوشتره و همین باعث میشه که با دیدنشون روحیه ام شادتر بشه و به زندگی امیدوارتر بشم. با خودم میگم چرا من نباید مثل اونا شاد باشم. چرا نباید اگه الان احساس خستگی میکنم و دلم گرفته نباید هر چی زودتر دلیل این خستگی رو از توی زندگیم بردارم. واقعآ زندگی ارزش سخت گذروندن رو نداره. آدم باید در پی این باشه که از این فرصتی که در اختیارش قرار داده شده که همون زندگیه نهایت لذت زیبا رو ببره. لذت زیبا نه لذت زشت. من عاشق لذت زیبا هستم.

+ نوشته شده در  2008/9/15ساعت 2:53  توسط امیر مجتبی  | 

روح سرگردان من آبستن چسیت؟

+ نوشته شده در  2008/9/14ساعت 4:25  توسط امیر مجتبی  | 

ژنرال

معلوم هست داری چی کار میکنی مرد؟ نمیشد عیش ما رو تبدیل به عزا نمیکردی؟

پ. ن: قلعه نوعی پس از شکست مقابل صبا: این استقلال قهرمان خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  2008/9/13ساعت 2:31  توسط امیر مجتبی  | 

امپراتور تنها

قرمزهای پایتخت دیروز در استادیوم آزادی و در برابر دیدگان ۶۰ هزار تماشاچی بار دیگر نشان دادند که دارای شخصیت یک تیم قهرمان نیستند. حملات بی هدف و بی برنامه این تیم نتیجه ای را در بر نداشت تا تیم سخت کوش مس کرمان در یک ضد حمله سریع و غافلگیرانه در دقیقه ۸۱ تک گل بازی رو به نفع خودش به ثمر رسوند. البته بنا به نظر کارشناسانِ داوری قضاوت مسعود مرادی به ضرر پرسپولیس بود و داور بازی یک پنالتی مشکوک رو به سود این تیم نگرفت اما باید پذیرفت که فوتبال همینه و اشتباهات داوری جزئی جدایی ناپذیر از اون. بهر حال اون چیزی که واضحه وضعیت نابسامان پرسپولیس در این فصله که مدیران اون فقط در هم و غم جذب بازیکنان نامدار و پر مدعا و بی انگیزه به سر می برند. اما جنبه دراماتیک بازی دیروز برای من تنهایی افشین قطبی بود. امپراتور سرخها که بر خلاف منش و گفتار زیبایی که فصل گذشته در پیش گرفته بود عدم نتیجه گیری پرسپولیس در این فصل رو به قضاوتهای مزخرف داوران نسبت داده، این روزها با وحشت عواقب ناشی از تصمیم اشتباهی که منجر به بازگشتش به فوتبال ایران شد دست و پنجه نرم میکنه. امپراطور دیروز تنها بود و پراسترس و این تشویش رو بخوبی میشد در عکس العملهای ناشیانه و بچه گانه اش بعد از بهدر رفتن محدود فرصتهای تیم پرسپولیس دید. این روزها بوی برکناری در فضای تیم پرسپولیس بیش از هر زمان دیگه ای به مشام میرسه و این قضیه برای امپراتور بهیچ وجه خوشایند نیست. امپراتور این قانون خدشه ناپذیر نه تنها در فوتبال بلکه در همه چیز رو نادیده گرفت که: همیشه در اوج، خداحافظی کن.

+ نوشته شده در  2008/9/12ساعت 14:36  توسط امیر مجتبی  | 

من اگه میتونستم دارویی اختراع میکردم که با اون دخترا بتونن اولین عشقشون رو فراموش کنن. چونکه ۹۹٪ دخترها در اولین عشقشون شکست میخورن و بعدش دیگه هر کی وارد زندگیشون میشه رو با اون مقایسه میکنن.

+ نوشته شده در  2008/9/10ساعت 5:43  توسط امیر مجتبی  | 

 

امشب یکی دیگر از شبهای زیبای این سرزمین پر از راز بود. شبی بود که در آن زنان عرب حسرت داشتن پسرانی همچون پسران آریایی را دیگر بار بر دل خود چشیدند. پسرانی که تلفیقی از رعنایی و غیرتند. پسرانی که ذره ذره این خاک پاک را عاشقند و برای آن جان خود را فدا خواهند کرد. امشب دگر بار عرب فهمید که معنای آریا چقدر با شکوه است. امشب شب غیرت بود و عشق بازی. امشب تبدیل به یکی از ماندگارترین لحظه های عمر من شد. زمانیکه جواد گل مساوی را به عرب زد و همه اهل خانه در خواب بودند و من متکا در دهان خود فرو بردم و فریادی کشیدم به قدمت ۱۴۰۰ سال. و اشک ریختم و دوباره فریاد کشیدم. امشب شبی دیگر بود تا من برای یکهزارمین بار بگویم: خدایا! از اینکه عشق این سرزمین بی همتا را در دل من قرار دادی از تو ممنونم.

+ نوشته شده در  2008/9/7ساعت 3:1  توسط امیر مجتبی  | 

دو تا مقاله که برای کنفرانس مدیریت منابع آب در تبریز نوشته بودم واسه ارائه پذیرفته شد. ۲۳-۲۵ مهرماه به شهر خوش آب و هوای تبریز میرویم. توی این گیر و ویر روزمرگیهای خسته کننده این زندگی یه همچین مسافرت اجباریی یه دنیا لذت داره. به قول بعضیها خوچحالم.

پ ن: خیلی عجیبه واسم! واسه یه کنفرانس داخلی ۱۲۴۰ تا (چه خبره بابا!) مقاله فرستادن که از این بین ۶۵۳ تاش رد شده، ۳۴۳ تاش بصورت پوستر پذیرفته شده و ۲۴۴ تاش بصورت ارائه شفاهی. یعنی میگی واقعاً نرخ تولید علم تو ایران رفته بالا؟!

+ نوشته شده در  2008/9/6ساعت 12:22  توسط امیر مجتبی  | 

آدما دو دسته ان. یه عده شون تو زندگیشون آرمان دارن، دوست دارن با شرف باشن و دوست ندارن روحشونو بفروشن و یه عده دیگه این جور چیزا واسشون مهم نیست. اگه جزوِ دسته اولی بدون که خیلی راه سختی رو انتخاب کردی. بدون که همش باید عذاب بکشی. بدون که بعضی وقتها ممکنه کم بیاری و دیگه بیخیالی طی کنی. اونوقته که دیگه رسماً روحت به فاک میره. ولی عوضش چه حالی میده وقتی که مصمم میشی دوباره همه چیزو بسازی.  

+ نوشته شده در  2008/9/1ساعت 12:28  توسط امیر مجتبی  | 

دیروز رفتیم  فیلم حس پنهان در سینما فرهنگ. موضوع فیلم چندان جذاب نبود و به مشکل کلیشه ای خیانت مردان پرداخته بود. محمد رضا فروتن در نقش همیشگی خودش که یک مرد عاشق پیشه شکست خورده است ظاهر شده. مهتاب کرامتی که یک دکتر روانشناسه از حل مشکل زندگی خودش و اختلافی که با همسرش داره ناتوانه. بچه دار نمیشن. بر اثر یک اتفاق محمد رضا فروتن با دختر جوانی (نیوشا ضغیمی) آشنا میشه که بهش علاقمند میشه. اما برادر این دختر (حامد بهداد) که در اثر یک حادثه تصادف دچار مشکلات عصبی شده از این ارتباط آگاه میشه و مخالفت میکنه. خلاصه پس از مقادیری کش و قوس در داستان، دختر جوان پی به اشتباهش میبره و حامد بهداد هم میمیره و محمدرضا فروتن هم دست از عاشقیت برمیداره. این بود پایان داستان من در مورد حس پنهان. در مورد بازی حامد بهداد در این فیلم تعریف زیادی شنیده بودم که بجز چندین صحنه، بنظرم چیز خاصی نبود. یکیش اون صحنه ای بود که حامد بهداد رفت شرکت فروتن تا باهاش صحبت کنه اما فروتن نبود ولی حامد بهداد با دیدن گردنبند قدیمی مادرش روی دیوار دفتر که خواهرش به فروتن هدیه داده بود عصبی شد و با بازی قشنگی گردنبند رو برداشت و اومد بیرون. یکی دیگه هم صحنه ای بود که بهداد برای مشاوره رفت پیش مهتاب کرامتی و حرفهایی که زد قشنگ بود. یکی از جمله هایی که یادم مونده اینه: "اگه کسی رو دوسش داری خوب نیگاش کن". راست میگه. هیچ چیزی تو این دنیای لامروت قشنگ تر از نگاه کردن به کسی که دوستش داری نیست. تو سینما بعضی وقتها جمله های قشنگی میشنوم که دوست دارم یادم بمونه ولی یادم میره. اما کلاً از بازی حامد بهداد خوشم میاد. نکته ای که برام عجیب بود این بود که فیلم پر بود از صحنه های کلوزاپ از صورت بازیگران خصوصاً خانم مهتاب کرامتی. من منتقد حرفه ای سینما نیستم اما دلیل علاقه وافر کارگردان به چهره مهتاب کرامتی برام عجیب بود.

دیروز خیلی خوش گذشت.

+ نوشته شده در  2008/8/29ساعت 13:7  توسط امیر مجتبی  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

 حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه­ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت. چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله­اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود از حسين مي پرسد: كه فضله­ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است، ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده­اش را بايد تامين كند، به زن گفت: نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور، روغن ديگر مشكلي ندارد. بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد. حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند. پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند. با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

منبع: ناشناس

+ نوشته شده در  2008/8/27ساعت 17:46  توسط امیر مجتبی  | 

یکی از دوستانم دانشجوی رشته کارگردانی سینماست. میخواد برای یک جشنواره داخلی یک فیلم کوتاه بسازه که ماجراش در مورد بازجویی یک افسر ساواک از همسر یک انقلابی تحت تعقیبه. حالا به من واسه بازی در نقش افسر بازجو پیشنهاد داده. دلیلش هم اینه که چون من خشن و جدی هستم کافیه که فقط خودم باشم. هیچی دیگه. همینو کم داشتیم که آخر عمری بازیگر هم بشیم. حالا آخر هفته قرار شده جدی تر بشینیم صحبت کنیم. البته من گفتم فقط به شرطی بازی میکنم که نقش مقابلم رو یا هدیه تهرانی بازی کنه یا الناز شاکردوست. خلاصه اگه فردا پس فردا دیدید که عکس داداشتون روی پرده سینماها بعنوان نقش اول پرفروشترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران بود بدونید که قضیه از کجا شروع شده (نخند! ببند نیشتو!). زندگی نامه خیلی از این بازیگرا رو که میبینی خیلیهاشون همینجوری بازیگر شدن دیگه. یعنی طرف اصلا تو این عوالم نبوده و یه دفعه ای همای سعادت اومده نشسته روی دو تا شونه هاشو بلندش کرده و برده گذاشتتش توی این وادی پر از زیبایی و زشتی. از قدیم خوب گفتن که این سیب زندگی تا بخواد برسه به زمین هزار تا چرخ میخوره.

پ ن: یه بچه ۱۷ ساله چطور میتونه یه همچنین احساساتی رو داشته باشه؟!

+ نوشته شده در  2008/8/27ساعت 3:2  توسط امیر مجتبی  | 

دم غروبه و من تو اتاقم هستم و دارم مثلاً روی این تز مادر مرده کار می کنم. کی بشه که این درس لعنتی من تموم بشه و راحت بشم. از پنجره اتاقم بوی خاک آمیخته با نم بارونی که زد رو با تمام وجود میدم تو ریه هام. چقدر که من عاشق بوی خاک بارون خورده ام. اونم وقتی که مثل الان یه نمه بارون بیاد و این بو رو تو کل فضا پخش کنه. انگاری ذره ذره سلولهای این خاکِ پاک تو هوا پرواز میکنن و آدم رو عاشق میکنه. بویی که حالت رو میگیره و دلت رو تنگ میکنه. 

+ نوشته شده در  2008/8/25ساعت 21:49  توسط امیر مجتبی  | 

بعضی وقتها که بخت با آدم یار باشه همه چیز خودش جفت و جور میشه. مثل وقتهایی که توی یک بازی فوتبال تو فوروارد تیمت هستی و از وسطای زمین یکی از بچه ها که هیچ وقت عادت به این کار نداره چشم بسته توپو میفرسته روی دروازه حریفو توپ دقیقاً فرود میاد همونجایی که تو هستی و تو هم بلند میشو با سر به توپ جوری ضربه میزنی که باید بزنی و از قضا دروازه بان حریف هم اشتباهی از دروازه میاد بیرون و توپ از بالای سرش میره میچسبه به تور دروازه و تو میشی زننده یک گل رویایی. شب وقتی که داری میخوابی و به بازی که کردی و گلی که زدی فکر میکنی میبینی که چقدر بخت باهات یار بود که تونستی اون گل رو بزنی و چقدر همه چیز به بهترین نحو ممکن جفت و جور شد. حالا زندگی آدم هم همینطوره. بعضی وقتها که بخت با آدم یار باشه همه چیز خودش جفت و جور میشه. 

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 13:8  توسط امیر مجتبی  | 

هادی ساعی قهرمان تکواندوی جهان و المپیک

ممنونیم ازت بخاطر اینکه دلمون رو شاد کردی. آفرین به تو. با اینکه حریفت تو فینال خیلی بلند قدتر از تو بود، با اینکه دستت آسیب دیده بود، اما میدونستی که چقدر غرور این مردم به این مدال احتیاج داشت. آفرین.

+ نوشته شده در  2008/8/22ساعت 22:23  توسط امیر مجتبی  |