تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

دیه گو آرماندو مارادونای کبیر    خوان ریکلمه  

بعد از ایران دومین کشوری که تو دنیا دوسش دارم آرژانتینه. اونم بخاطر روح عشقیه که تو تک تک مردم این کشور فقیر و عقب مونده جریان داره. مردم آرژانتین عاشق فوتبال هستن و تبلور این عشق رو برای همیشه میشه در بازیهای فراموش نشدنی دیه گوی کبیر دید. چقدر از برد دیروز آرژانتین برابر برزیل پر مدعا تو بازی نیمه نهایی المپیک خوشحال شدم. این خوشحالیهای کوچک مرهمی گذرا بر روحیه خراب این روزهایم هستن. نمیدونم چرا در اثر یک آشنایی دو روزه و رفتنت اینجوری خراب شدم. فکر میکردم خیلی با جنبه تر از این حرفها باشم. بگذریم. بپردازیم به فوتبال. شماره ۱۰ آرژانتین همیشه بزرگترین بازیکنهای فوتبال جهان رو بخود دیده و برای بسیاری از مردم آرژانتین و حتی جهان حالت یک پدیده مقدس رو پیدا کرده. در حال حاضر هم این پیراهن آبی و سفید زیبای آمریکای لاتین بر تن خوان ریکلمه با تکنیک هست که هنوز به اونچه که حقشه در فوتبال جهان نرسیده. به نظرم فرق عمده فوتبال زیبای آرژانتین با فوتبال نمایشی برزیل در روحی اِه که در ساقهای پاهای اونها جاریست. برزیلیها خیلی پر مدعا هستند و چون چندین دوره قهرمان جام جهانی شدن دیگه فکر میکنن که دارای بهترین فوتبالن در حالیکه بازیکنان آرژانتین در عین بی ادعایی ناب ترین فوتبال رو دیروز به نمایش گذاشتن و برزیل رو به تحقیر کشوندن. خیلی دوست دارم که قهرمانی آرژانتین رو در جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی ببینم. 

+ نوشته شده در  2008/8/21ساعت 2:19  توسط امیر مجتبی  | 

ایمان بیاوریم به اینکه عشق و نفرت دو روی یک سکه اند.

+ نوشته شده در  2008/8/20ساعت 21:1  توسط امیر مجتبی  | 

Women's Beach Volleyball

رسماً وقتی مسابقات والیبال ساحلی خانمها رو نگاه می کنم آخرش نمیفهمم که کدوم تیم برد و کدوم تیم باخت. دلیلیش رو نمیدونم که چرا تمرکزم روی جریان مسابقه رو کاملاً از دست میدم. فکر میکنم یکی از نشونه های پیری زودرس باشه. 

+ نوشته شده در  2008/8/19ساعت 23:3  توسط امیر مجتبی  | 

چقدر به دلم نشستی. نمیدونم چرا ولی حسی رو بهم دادی که خیلی دوسش دارم. حس مبهم خواستن. حس قشنگ دوست داشتن. حس زندگی رو یه جور دیگه دیدن. ولی صد افسوس که موندنت خیلی کوتاه بود. بهرحال این حق کاملاً طبیعی تو اِه که اون طوری زندگی کنی که دوست داری. دوست نداری اینجا بمونی و حاضری با کسی باشی که ببرتت اونور دنیا. امیدوارم به اونچیزی که میخوای برسی. از اینکه منو بیشتر با خودم آشنا کردی ازت ممنونم. ازت بخاطر اینکه اینقدر ساده خودت بودی ممنونم. از اینکه خیلی کم موندی ولی کسی شدی که هیچ وقت فراموشت نکنم ازت ممنونم. 

+ نوشته شده در  2008/8/19ساعت 3:44  توسط امیر مجتبی  | 

تا حالا اینقدر بیهوده نبوده ام.

پ ن: مرده شور این استقلال بی صاحب رو ببرن. حیف من که طرفدار این تیم آبدوغ خیارم و اینهمه بخاطرش غصه میخورم.

+ نوشته شده در  2008/8/17ساعت 23:50  توسط امیر مجتبی  | 

عبور از زیر پل گیشا

پ ن: چی بگم والا!

+ نوشته شده در  2008/8/17ساعت 0:59  توسط امیر مجتبی  | 

I hate Fridays. I hate ... I hate ... I hate ... I hate ... I hate

+ نوشته شده در  2008/8/16ساعت 0:2  توسط امیر مجتبی  | 

زندگی مثل یک بازی قمار میمونه و هر قماری هم یک برنده داره و یک بازنده. کسی هم که در مقابل تو نشسته و داره باهات بازی میکنه یک قمارباز بینهایت قهاره. قماربازی که همه برگهاشو همون اول بازی واست رو نمیکنه و بسته به بازی ای که تو از خودت نشون میدی اونم پا به پای تو جلو میاد و بازیشو عوض میکنه. پس اگه میخوای تو این قمار برنده باشی باس چشماتو خوب وا کنی. باس نشونه های بازی طرفت رو ببینی و بگیری و بر اساس اونها بازی خودتو بچینی. بایستی که یاد بگیری چجوری میشه دست طرف رو خوند. تو هم باید یک قمارباز قهار و پخته باشی تا بتونی قمار زندگی رو ببری. اگه بخوای همینجور اله بختکی و هر دم بیل بازی کنی مطمئن باش که میبازی. قمار زندگی بدیش اینه که به کسی رحم نمیکنه. میدونی اگه بخوای یک خصوصیت بارز تو آدمهایی که بردهای کَلون داشتن پیدا کنی چیه؟ ریسک. یه بازیگر تموم عیار میدونه که کجا و به چه اندازه ای باس ریسک کنه. بدون ریسک مطمئن باش که چیز زیادی تو این قمار عایدت نمیشه. آره. میتونی تو این بازی هیچ وقت رقم بالایی رو نخونی. میتونی به کم خودتو عادت بدی تا اگه هم باختی انگاری که هیچ چیزی رو از دست ندادی. ولی در عوض بردش هم لطفی نداره. ولی اگه تخم اینو داشته باشی که به وقتش سر میلیون و میلیارد بازی کنی اونوقته که اگه ببری دیگه .... خودت که بهتر میدونی چی میشه. این بازی هم مثل تموم بازیها یکسری قواعد و آداب و رسوم واسه خودش داره. منتها بدیش اینه که قواعدش جایی نوشته نشده تا بری بخونی و یادشون بگیری. خودت باس اونا رو بفهمی. خودت باس یاد بگیری که چه حرکتی درسته و چه حرکتی فوله. اصلاً میدونی چیه؟ قمار زندگی خیلی بستگی به خود تو داره. این تویی که کیفیت بازی رو تعیین میکنی. واسه همینه که برا آدمهایی که یاد میگیرن چطوری بازی کنن اینقدر جذابه. حالا ممکنه همیشه هم برنده نباشن. اما دوس دارن که قمار کنن. در اینصورت دیگه برد و باخت واست درجه دوم اهمیت رو پیدا میکنه. مهمتر از برد و باخت خود بازیه. تو با خود بازی حال میکنی. وقتی میبینی که هر چی پخته تر و کاملتر بازی میکنی حریفت هم برگی رو رو میکنه که اصلاً فکرش رو نمیکردی اونوقته که عاشق بازی کردن میشی. انگاری بازی تو حریفت رو به وجد میاره و بازی اون هم متقابلاً تو رو. وقتی میبینه تونستی یکی از نشونه های بازیشو بفهمی و بهش برسونی که بابا! آخه اونقدرها هم که تو فکر میکنی ما اوسکُل نیستیم ها به مولا انگاری از تو خوشش میاد. شاید در چنین زمانی حتی تو دلش تو رو هم تحسین بکنه. اونوقته که دیگه حکماً اونهم دوست داره با تو شیک بازی کنه و کلاس بازیشو ببره بالا. وای که چقدر لذت داره بازی ای که کلاسش بالا باشه. بازی ای که دو طرفی که روبروی هم نشستن دو تا دست خونِ تیرن. بازی ای که به این زودیها تموم نمیشه. بازیِ زندگی. 

پ. ن. ۱: منو ببخش! میدونی که این روزها حال و روزم چندان رو به راه نیس.

پ. ن. ۲: آزادی هم دانشگاهی های عزیزم مبارک.

+ نوشته شده در  2008/8/15ساعت 2:43  توسط امیر مجتبی  | 

عشق از سه حرف تشکیل شده: ع ش ق
+ نوشته شده در  2008/8/14ساعت 3:30  توسط امیر مجتبی  | 

این استقلال هم خوب بلده حال ما رو بگیره. دیگه یکی نیست به این بازیکنهای پر ادعا بگه آخه پگاه گیلان هم باختن داره. یاد جام رمضان چهار سال پیش فوتسال تو دانشگاه افتادم که تیم ما و تیم بچه های شمال که اسمش رو گذاشته بودن پگاه گیلان رسیدیم فینال. هشت بر سه بردیمشون و قهرمان شدیم. یادش بخیر. چه دوران خوبی بود. دیگه الان وقت نمیکنم اونطوری فوتبال بازی کنم. حالا این استقلال با اون علی علیزاده چلاق و اون علیرضا عباسفرد بی مخ که حتی یکبار هم پاش به توپ نخورد میاد به پگاه گیلان می بازه. یکی نیست به امیرخان بگه آخه واسه چی فرهاد مجیدی و یداله اکبری و هادی شکوری رو میذاری رو نیمکت. آخه عزیز من قبول که علیزاده داره بازی با پاش بهتر میشه ولی مگه استقلال جای فوتبال یاد گرفتنه؟! البته از این هم نباید بگذریم که یک دلیل دیگه باخت هم نبودن حسین کاظمی و وحید طالب لو بود که دلیلش تصمیم های خودسرانه سرمربی تیم ملی جناب علی خان داییه. من که میدونم اون از عمد واسه اینکه به امیرخان ضربه بزنه ور میداره بازیکنهای کلیدیشو نگه میداره تو اردو. بعدشم از تیم دره پیت خودش ده نفر رو دعوت میکنه تا بازیهاش لغو بشه و تیمش بتونه یه خورده از این وضعیت هچلهفتی که داره در بیاد. آقای علی دایی! پس ببین هر چی که فحش تو استادیوم نثارت میکنن مسببش خودتی. حالا ببین بازی با استقلال، تیفوسیها چجوری از خجالتت در بیان. خودم هم میام استادیوم و میام توی ورودی شماره 2 جاییکه فقط مخصوص تماشاگرنماهاست اونوقت بهت سلام میکنم.

اما بنظرم بازی استقلال - پگاه یک صحنه خیلی قشنگ داشت و اونم زمانی بود که آدریانو آلوز گل زد بعدش اومد کنار زمین نشست. چقدر خوشحالیه اون بچه ای که توپ جمع کن کنار زمین بود قشنگ بود. بنظرم بیشتر از 10-12 سال نداشت اما اومد و آدریانو رو بوسید و نازش کرد. حالا بقیه بازیکنهای پگاه هم ریخته بودن اونجا و کسی حواسش به این بچه نبود اما دست آدریانو رو بصورت حالتی که دو نفر میخوان مچ بندازن گرفت و هی میزد به پشتش و ازش تشکر میکرد. واقعا رفتار اون بچه مثل یک مرد بود و از ته دلش خوشحال شده بود. من که فکر میکنم خدا بخاطر همین یک کاری که آدریانو کرد و دل اون بچه رو شاد کرد میبردش بهشت.

+ نوشته شده در  2008/8/11ساعت 1:46  توسط امیر مجتبی  | 

Always There Is Another Movement That Nobody Thinks About It. Open Your Eyes. 

+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 1:15  توسط امیر مجتبی  | 

هیچ وقت در بیان نظر و عقیده ات تردید نکن. بجای اینکه بخاطر حجب و حیا و خجالت یک عده آدم رو سر کار بذاری و نتونی نظر واقعی ات رو بیان کنی و خودت هم ناراحت و معذب باشی که با بقیه رک و رو راست نیستی، خیلی راحت نظر و سلیقه ات رو با اعتماد بنفس اعلام کن. اگه اولش کسی از دستت بخاطر اینکار یه خورده دلگیر و ناراحت بشه خیلی بهتر از اینه که یک مدت زمان زیادی بگذره و بعدش متوجه این اختلاف رای بشه. هیچ وقت تو انتخاب کردنهات در حق کسی ترحم نکن. اون چیزی رو انتخاب کن که واقعا با معیارهات انطباق کامل داره. اگه نداشت جرأت رد کردنش رو داشته باش.

+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 11:48  توسط امیر مجتبی  | 

من یک دیوانه تمام عیار هستم.
+ نوشته شده در  2008/8/7ساعت 1:23  توسط امیر مجتبی  | 

نمیدانم چرا امروز دوباره خوش نبودم. فقط تنها چیزی که کمی حالم را بهتر کرد برد استقلال بود. وقتی که مجتبی جباری با اون شوت قشنگش گل اول رو زد لباسش رو داد بالا و عکس پدر مرحومش رو که روی زیر پیراهنیش کشیده بود نشون داد. بعدش هم دستهاشو برد بالا و گلش رو به روح پدرش تقدیم کرد. آفرین پسر.

استقلال امسال رو دوست دارم. بازیکنهای خوبی گرفته که اگه با هم مچ بشن میتونن قشنگ بازی کنن. کاشکی امسال قهرمان بشه. دوست دارم امیر قلعه نویی به حقش برسه. 

+ نوشته شده در  2008/8/6ساعت 2:21  توسط امیر مجتبی  | 

قرنهاست به این حرف اعتقاد دارم که زندگی من آنگونه خواهد بود که تقدیر من است. اما نمیدانم چرا و چگونه این الهام را در دل خویش احساس میکنم که سرنوشتم آنگونه رویایی خواهد بود که دوست دارم آنگونه باشد. پس دیگر خودم را به آب و آتش نخواهم زد. اندکی صبر باید. تا آن زمان که برای رسیدنش لحظه شماری میکنم فراتر از حد تحمل یک عاشق خواهم ایستاد. تا آن روز خواهم ایستاد ... 

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 3:31  توسط امیر مجتبی  | 

هوای عشق تازه نیست تو رگهام          تن نمیدم به رنگ کهربایی

+ نوشته شده در  2008/8/3ساعت 20:30  توسط امیر مجتبی  | 

یکسری قوانین در زندگی بشر وجود دارند که در جایی نوشته و ثبت نشده اند اما اکثر انسانها به نوعی اونها رو در ضمیر ناخودآگاه خودشون قبول دارن. اینکه میگم اکثر انسانها خب طبعاً به این دلیله که بعضیها سر ناسازگاری با این قوانین و آداب دارند و پایبند بودن به اونها رو الزامی نمیدونن. من خودم هنوز نمیدونم که پایبند بودن به این قراردادها درسته یا نه اما به تجربه بهم ثابت شده که نادیده گرفتن این قوانین خیلی سودمند نیست. چونکه این قراردادهای نانوشته (Unwritten Laws) در طی قرنها زندگی بشر بدست اومدن و کسی آدم رو مجبور به تن دادن به اونها نکرده. اما با این حال هنوز هم میشه در مورد این مسایل حرفهای خیلی زیادی زد.

یکی از این قوانین که برای من جالبه اینه که برای پیشنهاد دوستی و یا آشنایی بین یک پسر و دختر که احتمالا به قصد ایجاد رابطه ای باشه که در اون دوست داشتن و عشق هم بوجود خواهد آمد این پسر هست که باید پیش قدم باشه و نسبت به دختر خانم اظهار علاقه و دوستی کنه. خیلی وقتها ممکنه که دختری از پسری خوشش بیاد اما بدلیل اینکه این قانون نانوشته در ذهنش وجود داره نمیره به اون پسر چیزی بگه و هیچ کس هم از این قضیه خبردار نمیشه. مگر اینکه دختری به پسری پیشنهاد دوستی بده معنیش چیه؟ چرا در اینصورت (حداقل در روابطی که من در اطراف خودم دیدم) این رابطه دوام چندانی نخواهد داشت؟ میتونه دلیل این شرایط بخاطر بی جنبه بودن پسرها باشه که با دیدن همچنین دختری خیلی بخودشون مغرور بشن؟ من اینطور فکر نمیکنم. بنظرم دلیل اصلی ناپایدار بودن چنین روابطی اینه که یک مرد در ذات خودش دوست داره که اون باشه که عشقش رو بدست آورده و دوست داره که برای بدست آوردن معشوقش قدرت لازم رو داشته باشه. پسری که ببینه با دختری دوست شده که توسط اون دختر انتخاب شده، اگر دارای حسهای مردونه قوی باشه، احتمالا نمیتونه با این موضوع کنار بیاد چونکه خودش رو یک جنگجوی فاتح در رزمگاه عشق نمیبینه.

من خودم تجربه اینکه دختری بهم پیشنهاد دوستی بده رو نداشتم بنابراین نمیدونم اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم چه عکس العملی نشون میدم. اما دختری بوده که از من خوشش اومده و طوری با رفتار و گفتارش این موضوع رو غیر مستقیم بهم فهموند. بعدش من بهش پیشنهاد دوستی دادم و اونهم طبعاً قبول کرد. فکر کنم این کار بهترین روش حل مسأله در این شرایط برای خانمها باشه. چونکه مستقیماً نمیرن به طرف مقابل پیشنهادشون رو بگن که در صورت منفی بودن جواب پسر غرورشون هم جریحه دار نمیشه. هم اینکه پسر هم در صورتیکه متقابلاً از دختر خوشش بیاد خودش رو بعنوان کسی که پیشنهاد دهنده شروع دوستی است میبینه.

+ نوشته شده در  2008/7/31ساعت 14:37  توسط امیر مجتبی  | 

دیشب مراسم نامزدی خواهرم شقایق بخوبی هر چه تمامتر برگزار شد. امیدوارم که با آرش همیشه خوشبخت و خوشحال باشن. اما اتفاق مهم دیگه شکسته شدن طلسم ازدواج نکردن جوونهای فامیلمون بود. شقایق از من و میترا (خواهر دیگه ام) کوچیکتره ولی از ما خیلی احساساتی تره. همین خصوصیتش هم باعث شد که زودتر از بقیه شریک زندگیش رو انتخاب کنه. یک خواهر دیگه هم دارم به اسم مهلا که امسال کنکور داره. آرزو دارم که هر سه خواهرم به اونچیزی که میخوان تو زندگیشون برسن چون واقعا دخترای خوب و مهربونی هستن. 

+ نوشته شده در  2008/7/30ساعت 13:26  توسط امیر مجتبی  | 

این روزها پیر شدنت رو با چشمان خودم شاهدم. میبینم که تحمل فشار زندگی برات سخت تر شده. برای همین هم هست که زود از کوره در میری و اخلاقت تند میشه. اما میدونم که ته اون دل مهربونت جز خوشبختی بچه هات هیچ آرزویی نداری. من خودمو بخاطر زحمتهایی که تا حالا واسم کشیدی تا آخر عمر مدیونت میدونم.

ولی باید بهم قول بدی که حالا حالاها پیشمون بمونی. تازه یکی از دخترات داره عروس میشه. بعد از اینه که کم کم دوران خوشی زندگی تو و مامان شروع میشه. تویی که اینقدر عاشق بچه کوچیک هستی!

میدونم که خیلی نگرانی. میدونم که چرخوندن چرخ زندگی خیلی سخته. ولی بمون. پیر نشو. خسته نشو. ما به موندن تو و مامان واقعاً احتیاج داریم.

+ نوشته شده در  2008/7/29ساعت 2:15  توسط امیر مجتبی  | 

من متأسفانه هنوز این رو نفهمیدم که ارزش انسانها به لباسی که میپوشن نیست. ارزش انسانها به طرز فکر و شخصیتی است که دارند. ارزش انسانها به میزانیست که انسانهای دیگر رو دوست دارن نه موقعیت مالی و اجتماعیشون ... و چقدر بخاطر این فهم و درک کم برای خودم متأسفم.

+ نوشته شده در  2008/7/27ساعت 12:10  توسط امیر مجتبی  | 

چقدر خاطره برانگیزه وقتی که توی عصر یک روز جمعه ایمیل ات رو چک کنی و ببینی که از دختری که سالها پیش بهش علاقه داشتی و بهت جواب رد داده بود و الان اون سر دنیا داره واسه خودش زندگی میکنه ایمیلی برات اومده که توش ازت پرسیده: "میشه بگی که آدم چجوری میتونه کسی رو که خیلی دوست داره ولی مطمئنه که نمیتونه بهش برسه فراموش کنه و بتونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه؟"

و مطمئن باشی که منظورش تو نیستی چون طوری جواب رد به تو داد که هیچ نشونی از دوست داشتن توش نبود ولی اینکه این سوالو از تو پرسیده دوباره تو رو یاد خاطرات قشنگ جوونیت بندازه.

خدایا از اینکه توی این زندگی بی پدر یک چنین حسهایی رو گذاشتی که بخاطرشون آدم حاضره بقیه قسمتهای مزخرفش رو تحمل کنه ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  2008/7/25ساعت 16:44  توسط امیر مجتبی  | 

من دوره لیسانسم رو در دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت ایران گذروندم. سال اول ورود من به دانشگاه مصادف بود با سال فارغ التحصیلی آقای احمدی نژاد در دوره دکترا در رشته حمل و نقل و ترافیک (سال ۷۶). یکی دو سال بعدش آقای احمدی نژاد بعنوان استاد در همون دانشکده خودمون استخدام شد و تدریس میکرد. من چون گرایشم آب بود با ایشون درسی نداشتم اما چون ایشون از اعضای فعال بسیج اساتید دانشگاه بود و همزمان با تدریس دارای پستهای اجرایی نظیر استاندار اردبیل، شهردار تهران و ... بود همه میشناختنش. استاد راهنمای دوره دکترای آقای احمدی نژاد، دکتر بهبهانی بود که هفته پیش بعنوان وزیر آینده راه معرفی شد. دکتر بهبهانی از معدود استاد تمامهای دانشکده بود اما اونچیزی که همه بچه هایی که باهاش کلاس داشتن میگفتن، لات منشی و مشتی گریهایی بود که دکتر بهبهانی داشت که اتفاقا تو گزارشی که دیشب تلویزیون درباره سرکشی ناگهانی دکتر بهبهانی از فرودگاه امام پخش کرد باز هم همونجوری صحبت میکرد: "من سرم درد میکنه واسه اینجور کارا". اونچیزی که الان دارم بهش فکر میکنم اینه که دکتر بهبهانی و احمدی نژاد چقدر با هم فرق داشتند اما الان شاگرد شده رییس جمهور مملکت و استاد شده وزیر راه.

چقدر کارهای دنیا جالبه! چقدر دنیا کوچیکه.

 

+ نوشته شده در  2008/7/24ساعت 4:35  توسط امیر مجتبی  | 

- من و بیشتر دوست داری یا مامانتو؟

- خب معلومه، مامانمو.

- واقعاً؟ چرا؟

- چونکه مامانم تو این ۲۸-۲۷ سال اینقدر اذیتم نکرده که تو توی این ۶-۵ ماه کردی.

- ؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 0:38  توسط امیر مجتبی  |