تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

خیلی وقتها پیش خواندم که "آدمی به اندازه غمهایش انسان است". اکنون پس از سالها فکر کردن در مورد این حرف، به درست بودنش بیشتر اعتماد دارم تا نادرست بودنش. چرا که میدانم بین "غم" با "غصه" و "ناراحتی" و "مشکلات روزمره" تفاوتی است بس شگرف. "غم" هویتی ماورایی دارد و نگرش انسان به زندگی و دنیایی که در آن زندگی می کند و فلسفه جهانبینی اش بیشترین تأثیر را در میزان غمی که در دل و ذهنش بدان دچار است، دارند.

خیلی وقت است که درگیر شدن در این زندگی روزمره لاکردار، من را از پرداختن و پرورش غمهایم بازداشته است. خیلی وقت است که انسان دلشادی هستم و در مورد محتوای زندگی ام اندیشه ای ندارم. خیلی وقت است که روز به روز از درون خالی و خالی تر و از عمق کوچک و کوچکتر می شوم. و بخاطر این است که این روزها بیش از هر زمان دیگری از خود ناراضی ام.

+ نوشته شده در  2008/7/21ساعت 13:15  توسط امیر مجتبی  | 

اينکه آدم همیشه سرحال و رو فرم باشه خیلی سخته. واسه من که محاله. همیشه بعد از اینکه چند روز اوضاع و احوالم روبراهه یه دفعه ای یا یک کار سنگینی پیش میاد که خیلی بهم فشار میاره و یا ممکنه که ناخوش احوال بشم. خوب طبعاً چون تو اين دوره به دلیل مشغله کاری فرصت نمیکنم که ورزش بکنم هم مزید بر علت میشه و از نظر روحی خسته میشم. اما خوبیش اینه که میدونم بالاخره بعد از چند روز ابرهای تیره از تو آسمون زندگیم کنار میرن و دوباره آفتاب همه جا رو میگیره و من خوشحال میشم. امروز هم یکی از همون روزهای آفتابی زندگی منه.

مقاله هایی که واسه کنفرانس تبریز داشتم تموم شدن و اونا رو فرستادم. امروز میتونم حسابی برم running و یک دلی از عزا در بیارم.  

+ نوشته شده در  2008/7/20ساعت 13:43  توسط امیر مجتبی  | 

تو دوره فوق لیسانس با یکی از همکلاسیهام بنام "م" دوست شدم. چون هر دو تامون بچه بودیم رابطمون خیلی زود جدی شد و به خانواده ها رسید و بحث خواستگاری پیش اومد و بدلیل اختلاف نظر و فرهنگ خانواده ها بهم خورد. با اتمام درسم دیگه از "م" خبری نداشتم تا اینکه فهمیدم کمی بعد از اون جریان با "ح"، یکی دیگه از همکلاسیهام که دوستی قدیمی هم با هم داشتیم ازدواج کرده. خوب بطبع متاسفانه رابطه من و "ح" هم بهم خورد و من دیگه خبری ازشون نداشتم. بعد از یکسال که محل کارم رو تغییر دادم بطور کاملا اتفاقی "م" هم تو شرکت جدیدی که رفتم کار می کرد. من خیلی سعی کردم تا رفتارم نسبت بهش کاملا طبیعی باشه و مثل دو تا همکار باشیم. اما متاسفانه اون نمیتونست این مساله رو بپذیره و بخاطر خاطره بدی که از من داشت به محض دیدن من (من پارت تایم میرفتم شرکت و اون تمام وقت بود) عصبانی و بد اخلاق میشد و این قضیه روی کارش تاثیر میگذاشت. من چند بار سعی کردم که بهش بگم اون قضیه مربوط به گذشته بوده و بنا به هر دلیلی دیگه تموم شده و دلیلی نداره که بخاطرش اینقدر از دست من ناراحت باشه اما متاسفانه نشد که نشد. رفتار عجیب "م" به محض دیدن من باعث شد که همه همکارا نسبت به این قضیه حساس بشن و بالاخره ته و توی قضیه رو بفهمن. با وقوع این اتفاقات رفتار "م" بدتر شد تا جایی که بدلیل راندمان پایین کارش مدیر شرکت متاسفانه عذر "م" رو خواست و اون مجبور شد که از شرکت بره. دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه چند روز پیش "م" و "ح" رو توی facebook دیدم.

اونها الان در آمریکا و در شهر نیویورک هستن و دوتایی دارن دکترا میخونن. خیلی از دیدنشون خوشحال شدم و برای هر دو تاشون friendship message فرستادم تا توی لیست دوستانم ادشون کنم. اما متاسفانه "ح" به پیغامم جوابی نداد و "م" هم در جواب من این جمله رو نوشت:

"?Hi. Do you mean foe by friend" 

عمق احساسم شکست. آخه چرا؟ یعنی تو هنوز اینقدر نسبت به من کینه داری؟ مگه من چیکار کردم؟ خوب بود بر خلاف نظر خانواده هامون با هم ازدواج می کردیم و بدبخت می شدیم احمق؟ مگه غیر از اینه که الان با پسر به این خوبی داری تو آمریکا زندگی میکنی؟ دیگه چی میخوای؟ چرا قبول نمیکنی که اون قضیه برگی از زندگی ما بوده که ورق خورده و به گذشته تعلق داره؟ واقعا فکر میکنی که من دشمن تو هستم؟ من الان به تو چی باید بگم؟ من الان به تو چی میتونم بگم؟

خدایا! چرا اینقدر زن و مرد را متفاوت آفریدی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...

 

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 4:51  توسط امیر مجتبی  | 

این روزهایم در آرامش می گذرد. بیشتر درگیر درسهایم هستم. در حال حاضر دارم برای کنفرانسی که مهر ماه در تبریز برگزار می شود دو مقاله می نویسم. تا آخر تیرماه برای ارسال مقالات فرصت هست. یکیش دیروز تمام شد. تو این چند روز باقیمانده هم دومیش را باید تمام کنم. از دست استاد راهنمایم دلخورم. قبلا هر مقاله ای که می نوشتم اسم او را می گذاشتم اول و اسم خودم را دوم. اما او بعد از ویرایش مقاله جای اسمها را عوض می کرد که اینکارش برایم با ارزش بود. خیلی از استادهای راهنما در ایران این کار نمی کنند و علی رغم اینکه تمام زحمات را دانشجو می کشد اسم خودشان را بعنوان نویسنده اول درج می کنند. استاد من هم دیروز برای بار دوم این کار را کرد. نمی دانم دیگر چرا مثل قبل جای اسمها را عوض نمی کند. اگر از اول همینگونه برخورد می کرد ناراحت نمی شدم چون توقعی نداشتم. آدم هر جور که از اولش برخورد کند همانجور هم دیگران از او توقع دارند. من خودم از اینکه آدم دمدمی مزاجی باشم و دیدم نسبت به مسایل را ناگهانی تغییر دهم اصلا خوشم نمی آید. از اولش اسمم را می گذاشتم دوم از این به بعد هم همینکار را می کنم. حالا مقاله دیروزی یک مقاله کنفرانسی بود که ارزش زیادی ندارد. اما مقاله قبلی چی که آنرا برای یک ژورنال معتبر بین المللی فرستادیم؟ چون بدلیل موضوع مقاله احتمال citation بالایی داشت و در زمان رفرنس دادن معمولاً به اسم نویسنده اول اشاره می شود و از بقیه با نام "همکاران"، اسم خودش را گذاشت اول. ای بی معرفت. این جور جاهاست که معلوم می شود آدم چقدر پای حرفش می ایستد. من خود این قضیه برایم اهمیت چندانی ندارد. برایم مهم اینست که یک انسان باید ثابت قدم باشد و اگر مسلکی برای خودش داشت به آن پایبند بماند. من خودم هنوز برای زمانی که استاد شوم تصمیمی نگرفته ام که اسم خودم را در مقالات بگذارم اول یا اسم دانشجویم را. شاید غم و غصه اعتبار و پست من را هم مجبور به اینکار کند. ولی می دانم که اگر تصمیم به هر کدام گرفتم تا آخرش همانطور می ماند.

یکی دو هفته دیگر مراسم نامزدی خواهرم است. باید بروم یک دست کت و شلوار نو برای خودم بخرم. ناسلامتی برادر عروس هستم. وای که چقدر از مراسم و دنگ و فنگهای ازدواج بدم می آید.

+ نوشته شده در  2008/7/14ساعت 12:23  توسط امیر مجتبی  | 

آدمی که قبلاْ بودم رو بیشتر دوست دارم. اون موقع ها مسایلی که تو ذهنم مطرح بودن ارزش بیشتری نسبت به مسایلی که الان به اونها فکر می کنم داشتن. چند وقته که دیگه حال و حوصله فکر کردن در مورد فلسفه زندگی و کارهایی که می کنم رو ندارم. فکر کنم قبلنها با خودم بیشتر صادق بودم. بیشتر کتاب می خوندم و بیشتر به کارهایی که می خوام انجام بدم فکر می کردم. نمیدونم چرا الان دیگه اونطوری نیستم. همه تو زندگیشون از لحاظ شخصیتی رشد می کنن و کاملتر میشن اما من اینطوری نبودم. من شخصیت خودم رو در سه چهار سال پیش بیشتر از الان دوست دارم. درسته که در عرض این مدت از لحاظ شغلی و درآمد و تحصیلات و حتی ظاهری نسبت به قبل بهتر شدم اما احساس میکنم که از درون خالی شدم. قبلا اصلا برام مهم نبود که دخترها بهم محل نمیذارن. یعنی در حقیقت خودم اصلا تو این فازها نبودم. واقعا اصلا احساس نمیکردم که به داشتن دوست دختر نیاز دارم. اما الان اینطوری نیستم. توی این مدت اخیر که درگیر رابطه با یلدا بودم دو تا دختر دیگه هم بودن که دوست داشتن با من دوست بشن و من در عین اینکه همیشه از این کار متنفر بودم اونها رو تو ذهن خودم با یلدا مقایسه میکردم. و حتی در جواب یکیشون که یه جورایی ازم پرسید که قصدم از رابطه با یلدا چیه و تا کی میخوام باهاش باشم طوری بهش جواب ندادم که مطمئن بشه باید بره سراغ کار و زندگی خودش. شاید این کارها هیچکدومشون ایرادی اساسی نداشته باشه و اینو میدونم که همه مردها اینطوری هستن و تو ذهنشون خانمهای دیگه رو با معشوقشون مقایسه میکنن ولی من فکر نمیکردم که خودم هم اینکارو بکنم. چرا اینقدر پست شدم؟ چرا ظاهر دخترا اینقدر برام مهم شده؟ چرا هنوز ۱۰ روز از تموم شدن رابطه قبلیم نگذشته با یک دختر دیگه دوست شدم؟ دوست دارم برگردم به همون حالتهای پیشین. سرم تو لاک خودم باشه و به قول خیلیها "اوسکول عقب مونده" باشم. واقعا اونموقعها عذاب وجدان کمتری داشتم.

 

+ نوشته شده در  2008/7/10ساعت 16:1  توسط امیر مجتبی  | 

دیروز از بیمه ایران خودرو زنگ زدن گفتن که یک نفر مدارک من رو پیدا کرده و چون آدرس خونمون عوض شده نتونسته بوده منو پیدا کنه و زنگ زده بیمه اطلاع داده. شمارشو دادن که زنگ بزنم. زنگ زدم بهش و قرار گذاشتیم و مدارک رو کامل بهم تحویل داد. خیلی خوشحال شدم و خیلی ازش تشکر کردم. یک آقای جوان از این آدمهای لوطی و با معرفت بود. واقعاْ ازش ممنونم و امیدوارم تو زندگیش همیشه روبراه باشه. از اینکه اینجور آدمها پیدا میشن خیلی خوشحالم.

بعد از تموم شدن دوستیمون یکی دو روز اول بهم سخت گذشت. من رابطه رو تموم نکردم اما مایل بودم که تموم بشه. چون من اصلاْ دوست ندارم که الان ازدواج کنم اما یلدا نمیتونست صبر کنه و به قول خودش موقعیتهای ایده آلی داشت. با بی خبر رفتن به قم واسه مراسم پدر بزرگ شوهر دختر داییش و جواب تلفنهای من رو ندادن یه جورایی بهم فهموند که زیاد دیگه مایل نیست که ادامه بده در حالیکه ما همیشه بهم خبر میدادیم که کجا میریم. هر چند بعدش اس ام اس داد که من عزادار بودم و تو منو درک نکردی اما خودش هم میدونست که دیگه نمیخواد ادامه بده. واسه همین با جدایی موافقت کرد. بهر حال اینهم برگی از زندگی من بود که ورق خورد. تقریباْ هفت و نیم ماه با هم دوست بودیم و خاطرات خوشی با هم داشتیم. حالا دیگه به آینده ام فکر میکنم. بدون فشار میتونم درسم رو تموم کنم و اگه امکانش فراهم شد واسه دوره post doc برم خارج. کاری که خیلی دوست دارم انجام بدم اما در صورت ازدواج نمیشد.

+ نوشته شده در  2008/7/4ساعت 14:13  توسط امیر مجتبی  | 

رابطه من و یلدا تموم شد.

+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 16:58  توسط امیر مجتبی  | 

به یلدا زنگ زدم میگم کجایی؟ میگه قم! بطور ناگهانی پا شده رفته قم واسه مراسم فوت یکی از اقوام دورش که امروز فوت کرده ولی بدون اینکه به من چیزی بگه. حداقل میتونست یک اس ام اس بزنه که یک همچنین اتفاقی افتاده و داره میره. هنوز اون بهونه گیریهایی که واسه دربند رفتنم درآورد از یادم نرفته تازه من بهش گفته بودم اما بدون اینکه به من بگه پا شده رفته قم. از اینکه اینقدر خودشو قاطی زندگی همه میکنه اصلا خوشم نمیاد. من الان باید چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  2008/7/1ساعت 15:18  توسط امیر مجتبی  | 

کارت ملی و کارت ماشین و بیمه نامه و کارت سوختم رو که همشون با هم توی یک کیف کوچیک بودن گم کردم!!!

هر چی فکر میکنم نمیدونم کجاست. هر چی میگردم پیدا نمیشه. خدا کنه اگه جایی افتاده باشه یک آدم با وجدانی اونو پیدا کرده باشه و بندازه تو باجه پست.

توی این گیر و ویر تز اینجور مصیبت دیگه نوبره والا. 

+ نوشته شده در  2008/7/1ساعت 0:18  توسط امیر مجتبی  | 

یه دسته گل زرد و یه جا شمعی خوشگل به مناسبت قدردانی از خوبیهای تو.
+ نوشته شده در  2008/6/26ساعت 2:53  توسط امیر مجتبی  |