چقدر خوبه وقتهایی که سرگرم کارهایم هستم یک آن بی هوا میای تو فکرم، میبینمت و بهت میخندم و باهات حرف می زنم و نازت میکنم و خستگی از تنم میره بیرون.
... اما حیف زود میری.
دل نوشته ها
چقدر خوبه وقتهایی که سرگرم کارهایم هستم یک آن بی هوا میای تو فکرم، میبینمت و بهت میخندم و باهات حرف می زنم و نازت میکنم و خستگی از تنم میره بیرون.
... اما حیف زود میری.
اینکه آدم تو چه رشته ای درس بخونه واقعاً تو نگرشش و چهارچوبی که برای زندگیش درست میکنه خیلی تأثیر گذاره. مثلاً کسایی که رشته فنی یا محض میخونن به دنیا و زندگی هم بیشتر به چشم دو دو تا چهار تا نگاه میکنن یعنی دوست دارن همه چیز مطابق قوانین و منطق باشه و بیشتر آدمهای منظمی هستند نسبت به افرادی که مثلاً هنر خوندن. حتی به نظرم پایبندی به اخلاقیات و آداب رسوم عرف در اونها نیز نسبت به افرادی که در رشته هایی که بیشتر با روح و روان آدم سر و کار دارند بیشتره. بعنوان نمونه میشه به تحقیقی اشاره کرد که در دانشگاه ولسلی آمریکا در ارتباط با رشته دختران دانشجو و ویرجین بودن اونها انجام شده. نتایج اون رو میتونید در دیاگرام زیر ببینید: دختر خانمهایی که در رشته Studio Art (خودم نمیدونم چه گرایشی از هنر میشه) تحصیل میکنن 0% شون و دخترهایی که تو رشته ریاضی درس میخونن 83% ویرجین هستن.
آیا واقعاً میشه این مسایل رو بهم ربط داد؟
ديروز از صبح تا شب پاي لپ تاپم بودم. بالاخره يكي از كارام تموم شد. ولي شب حالم خيلي بد بود. پاهام بخاطر بي تحركي درد مي كرد. احساس ميكردم تشعشعات لپ تاپ بدجوري روي سيستم بدنم اثر گذاشته و احساس خوبي نداشتم. واسه همين ساعت 9:30 با وجود اينكه بخاطر تبريك روز پرستار به مامانم مهمونهاي فاميلي قرار بود بيان خونمون تصميم گرفتم برم باشگاه انقلاب واسه رانينگ. واقعاً به هواي آزاد احتياج داشتم و رفتم. خنكاي هوا در آخر شب و محيط دلچسب جاده تندرستي واقعاً اون چيزي بود كه من نياز داشتم و اونها هم بي هيچ منتي خودشون رو در اختيار من گذاشته بودن. با وجود اينكه بدنم خسته بود اما خوب دويدم و استرس انباشته شده از صبح رو تخليه كردم. ورزش براي من هميشه بهترين راهكار واسه برطرف كردن ناآراميهاي روحي بوده و باعث شده كه دوباره قدرت روحي و جسمي خودم رو بازيابي كنم.
ساعت 11 داشتم ميومدم كه سوار ماشين بشم و برگردم كه ناگهاني تصميم گرفتم برم توي زمين بزرگ گلف قدم بزنم. توي اون تاريكي تنهاي تنها بودم. روي چمنها دراز كشيدم. صداي هياهوي شهر از دور بصورت مبهم شنيده ميشد ولي سكوت وهم انگيزي حاكم بود كه هر از گاهي صداي حركت برگ درختها در اثر باد خنك اونو ترسناكتر هم ميكرد. آسمون با ستاره هاش قشنگ ديده ميشد. همچنين منظره اي وسط تهران! ناخودآگاه حسهاي دور دوران كودكي بيادم اومد كه مسافرت مي رفتيم خونه پدربزرگم در يك شهر كوچيك و آروم. شبها توي حياط باغ مانند خونه مي خوابيدم و از درخشش اونهمه ستاره تو آسمون لذت ميبردم و از سرما تا خود صبح ميلرزيدم. در يك آن دوباره لذت اون دوران واسم زنده شد. ديشب مثل اون موقعها آسمون پر ستاره نبود ولي همونشم واسه اينكه حسهاي دور رو در من زنده كنه كافي بود. دوست داشتم هنوز پدربزرگم زنده بود و اون خونه باغ خراب نشده بود و ميتونستيم بريم اونجا. من آدم خيلي احساساتي نيستم اما نميدونم چرا ديشب گريم گرفت. آخرين باري كه گريه كرده بودم يادم نيست. گريه كردنو زياد دوست ندارم و اونو كار مردونه اي نميدونم اما ديشب دوست داشتم كه گريه كنم. چرا ما اينقدر خودمونو درگير اين زندگي كرديم؟ از صبح تا شب سگدو ميزنيم به اميد اينكه در آينده زندگي راحتي داشته باشيم ولي اين آينده هيچ وقت نميرسه. مگه غير از اينه كه هدف آدم از زندگي لذت بردن از اونه؟ مگه آدم چند بار زندگي ميكنه؟ يه وقت ميرسه كه ميبينيم چقدر پير و داغون شديم بدون اينكه فهميده باشيم چطور اينهمه سال گذشته.
هميشه با ديدن آسمون پر ستاره اين سوال درذهن من زنده ميشه كه هدف خدا از آفرينش دنياي به اين بزرگي چي بوده؟ (من به خدا اعتقاد دارم و معتقدم كه خدا اونها رو آفريده) چرا خدا اينهمه كهكشان و سياره و ستاره رو آفريده در حاليكه ما نميتونيم بريم اونها رو ببينيم؟ اين سياره ها و ستاره ها دارن چيكار ميكنن؟ اگه نبودن چي ميشد مگه؟ اين دنيا تا كجا ادامه داره؟ آخر دنيا كجاست؟ مگه ميشه توي دنياي به اين بزرگي كه كره زمين تو اون به اندازه يك دونه ارزن هم نيست فقط موجودات روي كره زمين وجود داشته باشن؟ هدف خدا از ساختن يك همچنين ساختار عريض و طويل فقط اين نبوده كه دور هم بچرخن. پس اون بالاها چه خبره؟ يكي از آرزوهاي من اينه كه جواب اين سوالها رو بدونم.
...
آخر شب كه اومدم خونه خيلي خوشحال بودم. ديشب خيلي راحت و سبك خوابيدم.
امشب جشن داشتیم. من و یلدا. به مناسبت شش ماهگی عشقمون. چقدر زود گذشت. یه روسری صورتی خوشگل واسش خریده بودم ولی بهش گفتم که تو خونه بازش کنه. تا رسید خونه بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد. آدمها بعضی وقتها با کوچکترین کارها میتونن دل بقیه خصوصا کسایی رو که دوستشون دارن شاد کنن اما خیلی وقتها غافل از اون میشن. من خودم واقعا اینطوری هستم. نه فقط نسبت به یلدا بلکه نسبت به خیلیهای دیگه، مادرم، پدرم ... احساس میکنم نسبت به خیلیها مدیون هستم. امیدوارم تا اونها زنده هستن بتونم جبران کنم.
قرار گذاشتیم که این هفته خانواده من زنگ بزنن با خانواده یلدا صحبت کنن. امیدوارم که همه چیز بخوبی پیش بره. شاید تا یکی دو هفته دیگه بریم خواستگاری. من و ازدواج؟! اصلا فکرش رو نمی کردم حالا حالاها بخوام ازدواج کنم. اما هم واسه من و هم واسه یلدا بهتره که رابطمون رسمی بشه. خصوصا واسه اون ادامه این وضعیت مشکله. امشب یلدا ازم پرسید اگه پدرش خیلی سختگیری کنه چیکار میکنم؟ منم یاد فیلم روز واقعه افتادم که طرف ۳۶ بار رفته بود خواستگاری دختر مورد علاقه اش تا بالاخره موفق شده بود اونو بگیره. بهش گفتم که نگران نباشه و همه چیز رو بسپاره به من (آخر اعتماد بنفس). کلا یلدا خیلی از مسایل واسش مهمه در حالیکه من به اونها تا الان اصلا فکری نکردم. با شناختی که از پدر یلدا بدست آوردم به نظرم مرد سختگیریه و حتما خیلی شرایط سخت خواهد گذاشت. اما من بسان یک جنگجوی مبارز آماده نبرد هستم. کلا من آدم امیدواری هستم.
این روزها فشار درسهام هم خیلی زیاد شده. چند تا کار رو با هم باید انجام بدم که از همشون هم عقبم. واسه همین روحیه ام خیلی خوب نیست. هیچ وقت دوست ندارم یک کاری رو تو منگنه انجام بدم. من عاشق آرامشم.
پارسال به همراه استادم پروژه ای رو برای شرکت آب و نیرو انجام دادیم که انصافاً زحمت زیادی براش کشیدیم و کار خوبی هم از آب دراومد. شرکت مهاب قدس بعنوان مشاور طرح برای ارزیابی پروژه و داوری در مورد کار انجام شده از پرفسور ون بیک (Van Beek) برای بررسی کار دعوت کرد تا به ایران بیاد. ایشون استاد دانشگاه دلف در هلند هستند و همچنین در موسسه هیدرولیک دلف هم مدت زمان زیادی کار کردند. برای پاسخ به سوالات و توضیح در مورد کار انجام شده یک روز تمام پیشش بودم و در این بین با هم از هر دری صحبت کردیم.
مهمترین نکته ای که خیلی برام جالب بود سادگی بیش از اندازه این آدم بود. چرا این انسانها اینقدر بی ریا و افتاده هستند. واقعا خوش بحالش بخاطر اینکه اینقدر داره راحت زندگی میکنه. با وجود علم زیادش مثل یک همدوره ای با هم بحث و تبادل نظر می کردیم. هر سوالی که می پرسید حکایت از دانش و آگاهی بالای اون داشت در حالیکه وقتی به استادهای خودمون نگاه می کنم میبینم چقدر اکثرشون با این جور رفتار بیگانه اند.
نکته جالب دیگه این بود که ایشون به اتفاق همسرش قبل از انقلاب به منظور انجام یک پروژه، سه سال در ایران و در شهر الیشتر (در استان لرستان) زندگی کردند. از اون دوران به عنوان یکی از بهترین خاطرات زندگیش نام می برد و بعدش که برگشتند هلند اسم اولین فرزندش رو که یک دختر بوده بخاطر لرستان گذاشتن لری (Lory). الیشتر رو بیشتر از تهران دوست داشت و میگفت که از زندگی در اونجا واقعا لذت بردن و الان هم حتی دوست داره دوباره بره اونجا زندگی کنه در حالیکه با خودم فکر میکردم من اگه یک هفته از تهران دور باشم انگار از زندگی توی این دنیا عقب افتادم. همچنین در مورد فیلم فتنه که اخیرا بر ضد اسلام تو هلند ساخته شده میگفت که خیلی از مردم عادی این حرفها رو قبول ندارن ولی اونجا چون قانون به هر کس آزادی کامل داده تا نظرش رو اعلام کنه بنابراین کسی هم چیزی نمیگه. خلاصه که این هفته کلی از مصاحبت با مرد ساده یخی چشم آبی لذت بردیم.
تو ماجرای پیش اومده واسه خانم رز حق با کدوم یک از طرفینه؟ در یک طرف ماجرا رز هستش که دوست داره با کسی که عاشقشه ازدواج کنه و در طرف دیگه سسل هستش که اونهم خیلی رز رو دوست داره ولی نمیتونه باهاش ازدواج کنه. این لطمه روحی که در اثر جدایی به این دو نفر وارد شده رو با چه چیزی میشه خوبش کرد؟ مگه میتونن تا آخر عمرشون همدیگه رو فراموش کنن؟ چطور حاضرن این وضعیت رو تحمل کنن؟ من فکر میکنم سسل بخاطر کارهای رز از دستش تو دلش ناراحته و حاضر نیست که دیگه باهاش ادامه بده و این وضعیت رو تحمل میکنه. بنظرم هم اصلی ترین کاری که بخاطرش ناراحته اینه که رز وبلاگ داشته و توی اون در مورد عشقش و رابطشون مینوشته بدون اینکه به سسل چیزی بگه و سسل هم فکر میکنه که این مساله رو همه اونهایی که وبلاگ رز رو میخوندن میدونستن اما اون که نزدیکترین آدم به رز بوده نمیدونسته. من هر چی فکر میکنم نمیدونم که به کدوم یکیشون باید حق داد.
جمعه به اتفاق یلدا و خواهرش و مامانم و خواهرم رفتیم تور روستای ابیانه از روستاهای تاریخی شهرستان نطنز. در حقیقت برنامه ای بود برای اینکه مامانم و یلدا همدیگه رو ببینن. مامانم از یلدا خوشش اومد اما اونطوری که من دوست داشتم با هم صمیمی نشدن. خب تا حدودی هم طبیعی بود چون اولین بار بود که مامانم با کسی که قلب پسرش رو تسخیر کرده (!) روبرو می شد و این باعث شده بود که دو طرف خیلی محتاطانه نسبت به هم رفتار کنند. اما خدا رو شکر در کل مشکل خاصی پیش نیومد و رابطه ما کماکان مسیر طبیعی خودش رو داره طی میکنه. واقعاْ نگه داشتن یک رابطه در یک سطح خوب و راضی کننده یکی از سخت ترین کارهای ممکنه که نیاز به وقت و انرژی زیادی داره.
روستای تاریخی ابیانه جای قشنگی بود. خونه ها همه از خاک رس قرمز رنگ محلی ساخته شده بودند. متاسفانه آتشکده روستا درش بسته بود. توری هم که باهاش رفتیم بچه های باحال و پر انرژی داشت که از ساعت ۶ صبح تا ۱۰ شب مدام در حال رقصیدن بودند.
تابستون سال ۸۶ به بهونه ارائه مقاله در یک کنفرانس رفتم ونیز. خیلی خوش گذشت و واقعاْ سفر قشنگی بود. امشب واسه دانلود مقاله ام با آرم کنفرانس رفتم تو سایت کنفرانس که دیدم یک آلبوم عکس از زمان برگزاری کنفرانس گذاشتن تو سایت. شب آخر کنفرانس تو یک هتل مجلل جشن خداحافظی برگزار کردن که مراسمی بس بیاد موندنی بود. میز کناری ما جایی بود که دبیر کنفرانس و بزرگان مجلس دورش نشسته بودن و طبعاْ عکسهای زیادی از اونها تو سایت بود. توی یکی از این عکسها من هم هستم. منتها از شانس خوبم (!) پشت به تصویر هستم. من همون پسر با پیراهن صورتی در مرکز تصویر و پشت به دوربین هستم.

(عکس با وضوح بیشتر : اینجا)
پ.ن: اینکه بطور کاملاْ اتفاقی یکسری خاطرات قشنگ رو بیاد بیاری خیلی حس لذتبخشیه.