تبليغاتX
شب يلدا
دل نوشته ها

 این یکی دو روز، برای مأموریت کاری به شهر بجنورد سفر کرده بودم. جو انتخابات توی شهرهای کوچک مثل شهرهای بزرگ نیست، اما اینکه فکر کنیم رأی آقای احمدی نژاد در شهرهای کوچک خیلی بالاست اصلاً فکر درستی نیست. مردم الان در تمامی شهرها اخبار و مناظرات رو پیگیری میکنن و قدرت تشخیص آنها خیلی بالاتر از گذشته شده. امیدوارم هر اتفاقی که میخواد بیفته به خیر و صلاح همه باشه و باعث نشه که بعداً مردم سرخورده بشن.

بنظرم مناظره رضایی و احمدی نژاد مناظره جالبی بود و آقای رضایی خیلی خوب و مسلط تونست مسیر مناظره رو بر خلاف دو نفر قبلی هدایت کنه. حرفها و برنامه های رضایی در مورد مسائل اقتصادی از موسوی و کروبی پخته تر بنظر میاد، اما فکر میکنم پیاده کردن این برنامه ها نظیر مناطق فدرال اقتصادی توی مملکت ما حالا حالاها کار داشته باشه. اون چیزی که معلومه اینه که رأی آقای رضایی اصلاً به اندازه دو کاندیدای دیگه رقیب احمدی نژاد نیست چرا که پایگاه اجتماعی زیادی نداره؛ در حالیکه بنظرم شخصیت و تسلط اجرایی قابل قبولی برای رئیس جمهور شدن داره. کاندیدای من: موسوی. به دلیل اینکه ما برای رسیدن به یک جامعه آزاد، خصوصاً در مملکتی با ساختار مذهبی و سنتی شدید، نیار به حرکت و شعارهای معتدل داریم. تندروی و قصد پیاده سازی تغییرات سیاستی شدید، ثابت شده که در مملکت ما با مراکز تصمیم گیری متعدد در بالا با مشکل مواجه میشه که نتیجه ای جزء سرخوردگی مردم و بی تفاوتی نسبت به شرایط مملکت رو در پی نخواهد داشت.  

فکر بستن این وبلاگ چند وقتیه که توی ذهنم داره منو صدا میزنه. دلیلهای متعددی هم برای اینکار منو وسوسه میکنه. هم اینکه شاید اینجا زیادی از زندگی خصوصی ام نوشتم و هم اینکه اشتیاقم برای نوشتن در اینجا نوسانیه و بالا و پایین میره و این باعث میشه که فاصله ننوشتنهایم در اینجا بعضی وقتها زیاد بشه. در حال حاضر استفاده زیادی از فیس بوک میکنم و با توجه به اینکه امکان نوشتن هم در اونجا وجود داره با خودم فکر میکنم که شاید بهتر باشه که همین اندک نوشتن رو هم ببرم اونجا و اگه دوستانی هستن که خوندن اینجا رو دوست دارن هم میتونن بیان اونجا. اگه با این قضیه موافق هستید یا با کامنت یا ایمیل بهم اطلاع بدید لطفاً. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 9:37  توسط امیر مجتبی  | 

بين رفقاي محل، دو تا از بچه ها يكي مملي بود با قد بلند و لاغر كه بعضي مواقع رفتارهاي ناموزوني داشت و يكي هم سعيد كه قد كوتاه و چاق بود. يكروز جلوي همه رفقا كه جمع بوديم و صحبت مي كرديم بين مملي و سعيد دعوا شد و كارشون به درگيري كشيد. خوب معلوم بود كه مملي با اون قد و هيكل، خيلي راحتتر ميتونست سعيد رو بزنه و همينطور هم بود. اما وسط همون زد و خورد چند دقيقه اي، سعيد ناگهاني پريد و يك كشيده محكم و صدادار خوابوند تو گوش مملي. همه موندند. مملي جلوي ١٠ نفر از دوستاي هم محليش از سعيد يك تو گوشي خورده بود كه باورش نميشد. مملي با اون قد و هيكل جلوي همه زد زير گريه و با اينكه كلي سعيد رو كتك زده بود و خوني ماليش كرده بود، اون تو گوشي صدادار رو هيچ وقت هيچكي از بچه هاي محل فراموش نكردند. حالا حكايت انتخابات الان در خصوص انتخاب بين موسوي و كروبي هم يه جورايي اينجوري شده. توي برتري تيمي و عناصري كه توي گروه كروبي هستند نسبت به گروه موسوي شكي نيست. حتي ممكنه حرفهايي كه كروبي و تيمش ميزنن خيلي نزديكتر به اونچيزهايي باشند كه طيف جوانان و قشر تحصيلكرده مملكت و بيشتر اونهايي كه تا حالا خودشون رو دور از نظرات مطرح شده از سوي مسئولين مملكت ميديدن باشه. در مقابل موسوي تا بحال به نوعي هم به نعل زده هم به ميخ و موضع شفاف خودش رو در برابر برخي از مسائل روشن نكرده (مثلاً مطالبات طيف تندروي اصلاح طلبان). به قول خودش يك اصولگراي اصلاح طلبه. حالا من ميخوام به ديد خودم به اين موضوع بپردازم كه چرا به نظرم با توجه به شرايط حال حاضر كشور ما، اين عملكرد موسوي كارسازتره و بر اين اساس انتخاب من مير حسين موسوي هست.

اولين دليل تفاوت خود اين دو تا آدم در كاريزماي شخصيتشون هست. نه اينكه موسوي هم از اين لحاظ ايده آل باشه. اما فكر كنم همه قبول داشته باشن كه شخصيتش و يا حتي بنوعي كلاس كاريش از كروبي بالاتره. بهر حال، رئيس جمهور شخص اول مملكت در مسائل اجرائي و سياست خارجي هستش و فردا قراره كه اين آقا بعنوان نماينده مردم ايران در همه جا حاضر باشه و صحبت كنه. من فكر ميكنم وجهه اي كه مير حسين براي ايران بدست بياره تو اين جنبه بيشتر از كروبي باشه.

اما دليل دوم و مهمتر اينه كه درسته كه كروبي آدمهايي رو توي تيمش داره كه از لحاظ قدرت سياسي وزينتر و شجاعتر از تيم موسوي هستن اما فراموش نكنيم كه توي مملكت ما انتخاب وزرا و مسئولين نياز به گذشتن از فيلترهاي تنگ نظر بسيار زيادي داره. من نميدونم كسايي كه طرفدار كروبي بخاطر تيمش هستن به اين موضوع ذره اي احتمال نميدن كه از بين اين آقايون بسياريشون اوكي مقامات بالاتر رو براي گرفتن پستهاي وزارت يا معاونت احتمالن نميگيرن. مگر همين آقاي مهاجراني توي كابينه خاتمي نبود؟ مگه مجلس استيضاحش و بعد بركنارش نكرد؟ خاتمي چيكار تونست بكنه؟ يا مگه كرباسچي رو قوه قضائيه براش پاپوش درست نكرد و بعدش زندان نرفت؟ خاتمي يا رفسنجاني چيكار كردن؟ مجلس الان كه از مجلس بركنار كننده مهاجراني و عبداله نوري راستي تره و كروبي هم بايد از همين مجلس رأي اعتماد وزيراش رو بگيره. خب حالا يه عده اي ميگن كه فرق كروبي با خاتمي همينجاست. كروبي اگه نذارن تيمش بياد سر كار ساكت نميمونه و حرفاش رو ميزنه. كاري كه خاتمي نكرد. مثل همون سعيد توي قصه اول اين صحبت، اگه كتك بخوره از بالا اما بالاخره اون تو گوشي رو ميزنه. قبول. ميزنه. ولي چه فايده؟ چه دردي رو دوا ميكنه اين كار؟ شرايط بهتر كه نميشه هيچ، از اينيم كه هست بدتر ميشه. اصلاً شايد كلاً كروبي رو بخاطر شلوغ بازيهاش بذارن كنار و يكنفر صد درجه بدتر از احمدي نژاد بذارن سر كار. بنظر من موسوي دقيقا واسه همين موضوعه كه ميخواد طرفداري هر دو جناح رو داشته باشه. موسوي ميدونه كه اگه اوكي سران طرف مقابل رو نداشته باشه عملاً نميتونه كاري رو از پيش ببرهو همونطوري كه خاتمي نتونست. به قول ٣٥ درجه، دموكراسي آسانسور نداره. اگه ميخواهيم به يك جامعه دموكرات و آزاد برسيم بايد طبقه به طبقه و گام به گام پله ها رو بريم بالا. يهويي نميشه از طبقه همكف رفت به طبقه دوم. و به همين دليل بنظر من انتخاب مير حسين موسوي نسبت به كروبي خيلي ثمربخش تر خواهد بود. مير حسين طرفداري بسياري از سران اصولگرا و حتي مجلس رو با خودش داره و اين موضوع قطعاً به پيدايش شرايط مناسبتر براي حركت آرام به سمت جامعه اي آزادتر كمك بيشتري ميكنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 13:2  توسط امیر مجتبی  | 

به به!

اول اينكه: متأسفانه من از آن دسته انسانهاي مزخرف جاه طلب و بلندپرواز ِحال بهم زني هستم كه اگر بهترين چيزها را هم به من بدهند باز هم وسوسه بيشتر داشتن و بالاتر رفتن لحظه اي رهايم نمي كند. براي همين هيچ وقت قدر داشته هايم را ندانسته ام چرا كه به آنها بعنوان موقعيتهايي موقت نگريسته ام. كاش مي توانستم بگويم كه چقدر بد درديست اينكه آدم بخاطر ظن اسير شدن در آنچه كه دارد و هست، ظن ترسيدن از درجا زدن و ظن از دست دادن فرصتهاي پيشرفت در آينده، جرأت انديشيدن به حال و يا حتي بدتر از آن جرأت انديشيدن واقعي به ديگران را نداشته باشد. به چنين انساني، اگر بشود نامش را انسان گذاشت فقط بايد گفت: اي خودخواه! برو بمير چرا كه قطعاً دنيا بدون تو جاي زيباتري است.

دوم اينكه: شكل زندگي آدم زماني كه دانشجوست و درس مي خواند با زماني كه درسش تمام شده و سر كار مي رود چقدر فرق داردها! قبلاً با عشق و علاقه تمام مي توانستم تا نيمه هاي شب بيدار بمانم و به هر كاري كه عشقم مي رسيد بپردازم؛ اما اكنون انگاري كه روزها سر كار بيل زده باشم، ساعت ١٢ نشده آنچنان خوابم مي گيرد كه نگو و نپرس. در حاليكه دوست دارم هنوز بتوانم بيدار بمانم و به يكسري از كارهاي عقب افتاده ام برسم، فيلم ببينم، كتاب بخوانم و يا اينترنت گردي كنم، اما انگاري اصلاً دست نيافتني است ديگر، لاكردار.

سوم اينكه: ما با هم براي يك شغل آبرومند و زيبا به تفاهم كامل رسيده ايم: من يك آكاردئون نواز باشم و او هم يك آوازه خوان. سر چهارراهها، بين ماشينهايي كه پشت چراغ قرمز ايستاده اند و سرنشينان آنها غرق در افكار و آرزوها و روياها و يا بدبختيهاي خود هستند، راه بيفتيم و نغمه زيبا بودن زندگي را سر بدهيم.

و چهارم اينكه: حسهايي كه يك انسان در طول زندگي خويش مي تواند آنها را تجربه كند هيچ وقت تمام شدني و تكراري نيستند. يعني اينكه آدم مي تواند تا آخرين لحظه عمرش احساس و لذتي را تجربه كند كه تا حالا آنها را نديده بوده است؛ حسهايي مثل طعم دلپذير خوردن يك ته چين داغ؛ مي تواند پله به پله به شناخت و درك عميقتري از خود و زندگي برسد؛ و اين بستگي به اين موضوع دارد كه آدم چقدر بدنبال تجربه كردن و پيمودن راههايي باشد كه تا حالا آنها را نرفته و نديده است. راههايي كه شايد هيچ انتهايي نيز نداشته باشند و آدم نداند كه سر از كجا در خواهد آورد. مسيرهايي كه در عين اينكه آدم را از پايان خود مي ترسانند، شوق آغاز كردن را هم در او متولد مي كنند. و بي شك اينست راز درك جنبه هاي ناشناخته جهان و زندگي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 18:24  توسط امیر مجتبی  | 

هیچ وقت دو راهی‌های انتخاب‌برانگیز را دوست نداشته ام.

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 1:10  توسط امیر مجتبی  | 

امسال، تا زمان حاضر، خيلي سال خوب و پر از اتفاقي براي من بوده است. يكي از مهمترينهاش اينه كه از اول سال در يك مؤسسه تحقيقاتي معتبر دولتي مشغول بكار شدم. البته قصدم از كار كردن در اينجا ماندن تا زماني است كه جواب يكي از دانشگاههايي كه براي هيأت علمي در آنها اقدام كردم معلوم بشه. شغلي رو كه بيشتر از هر كاري اونو دوست دارم استاديه دانشگاس. اما در طي همين مدت كمي كه از آمدنم به اينجا گذشته احساس مي كنم كه از شرايط كاري كه دارم خيلي راضي هستم. بعلاوه اينكه با رفتن مدير پروژه اي كه در آن مشغول بكارم، پيشنهاد مديريت اين پروژه بزرگ هم به من داده شده است. حالا قرار شده كه راجع به اين قضيه فكر كنم و جواب خودم رو بدم. ميدونم كه ميتونم از پسش بر بيام، فقط تنها موردي كه فكرم رو بخودش مشغول كرده اينه كه من تجربه مديريت يك پروژه بزرگ و جامع رو ندارم و يكي ديگه اينه كه نسبت به تمام نيروهاي اينجا كم سابقه ترم. شايد اين مسأله باعث ناراحتي برخي از همكارهاي قديمي اينجا بشه. اما با اين وجود فكر ميكنم كه اين پيشنهاد رو قبول كنم، چونكه خيلي تجربه كاري مفيدي براي من خواهد بود. محيط اينجا رو خيلي عاشقشم. يك محوطه بزرگ باغ مانند قديمي كه پر از درختان بيد مجنون و كاج و چنارهاي سر به فلك كشيده و باغچه گلهاي رنگارنگه. هواي بهار امسال هم كه تكميل كننده ناخوشي احوال ماست. 

اتفاق خوشايند ديگري كه برايم افتاد، آشنايي با دختري فوق العاده مهربان و خوش قلب بنام "ليدا" ست. قشنگيه زندگي به اينه كه هميشه آبستن حادثه هاييه كه آدم رو آچمز ميكنه. آشنايي اي كه روز به روز اتفاقات فوق العاده عجيبي در اون رخ داد تا گرماي اين رابطه رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه متصور بودم بكنه. مثلاً توي اولين روزي كه همديگه رو ديديم، ليدا از من خوشش نيومد و ما از هم خيلي زود جدا شديم. اما سر برگردوندن يك سي دي، دوباره قرار شد كه همديگه رو خيلي كوتاه ببينيم و ليدا چونكه يه خورده هم از خشونت رفتاري و ظاهري من ترسيده بود به يك رهگذر تصادفي سپرده بود كه براي چند دقيقه دورادور مواظبش باشه. بقول معروف باديگاردش باشه. از قضا اين آقاي باديگارد، بين اونهمه رهگذر، يكي از دوستان من دراومد كه خيلي هم همديگه رو دوست داريم. بعد از خداحافظي و تموم شدن هر چي كه بود، ليدا باهام تماس گرفت و گفت كه خيلي دوست داره يه شانس ديگه به خودمون بديم و مفصلتر با هم صحبت كنيم ... و اينگونه شد كه در عرض اين يك ماه، ما اصلاً نفهميديم كه چي شد كه الان به اينجا رسيديم. باور كنيد اگر يكنفر سير اين اتفاقات رو بنويسه و از روش يك فيلم بسازه صد درجه بدتر از اين فيلم هنديهايي ميشه كه آدم موقع ديدنشون از فرط باورنكردني بودن اتفاقاتش، خنده اش ميگيره.

سرانجام اين رابطه زيبا رو نميدونم چي ميشه؟ اينكه ميگم زيبا يعني واقعاً درك متقابلي كه از هم داريم خيلي براي من زيباست. شايد با خودتون فكر كنيد با توجه به سابقه اي كه من از خودم اينجا نشون دادم اين دوستي هم دوام زيادي نخواهد نداشت. اما بايستي بهتون اعتراف كنم كه اولاً در مورد من كاملاً در اشتباه بسر مي بريد، ثانياً اينبار اين تو بميري از اون تو بميريها نيست. البته نميگم كه ديگه همه چيز ما براي هم اوكي هست و از همه لحاظ رديفيم با هم. هر رابطه اي مشكلات و مسائل خودش رو داره و اين مشكلات براي ما هم هست. اما اون چيزي كه با ليدا واسم با ارزشه درك عميقيه كه از حرفهاي همديگه داريم. اين درك خيلي براي من آرامشبخش و روح انگيزه و مهمترين مسأله ايه كه در رابطه من و يلدا وجود نداشت. براي من مثل روز روشن شده كه اينكه آدمها چه احساسي نسبت به زندگي داشته باشن كاملاً بستگي به ديد و نگرشي داره كه نسبت به دنيا، زندگي و اتفاقات اون دارن. منهم شايد مثل خيلي ديگه از آدمها با رفتن يلدا بايستي تا ماهها و شايد سالها زانوي غم به بغل مي گرفتم و فقط به اون فكر مي كردم و از اينكه اين اتفاق افتاده سر خورده مي بودم. اما چرا؟ مگر قبول نداريد كه همين لحظه اي كه گذشت بهيچ قيمتي ديگر برنخواهد گشت؟ ارزش عمر آدم خيلي بيشتر از اينه كه بخواد اونها رو در گذشته اسير كنه. من ميدانم كه اتفاقهايي كه در زندگي ما مي افتند توسط ما تعيين نمي شوند، اما نگاهي كه ما به آنها داريم تفاوتهاي زندگي انسانهاي شاد و غمگين را باعث مي شود. اتفاقهايي كه در زندگي ما افتاده اند، افتاده اند. شكستهايي كه خورده ايم درس و تجربه اي براي آينده ما هستند، نه نگهدارنده ما از درك خوشي در حال و آينده. آدم نبايستي گذشته را فراموش كند اما نبايد حال و آينده را هم فداي گذشته كرد. اينها را گفتم كه بگويم بر اساس همين نگرش، بعد از يلدا با دختر خانمهاي ديگري آشنا شدم و آنها را ديدم و گشتم تا اكنون به كسي رسيده ام كه خيلي دوستش دارم. اين احساس رضايت و سرمستي كجا و آن غمگين بودن و ناليدن و زندگي را دوست نداشتن كجا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 15:13  توسط امیر مجتبی  | 

 وقتي به آدم ميگن "بگير بخواب" چه چيزي رو بايد بگيره و بخوابه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18:0  توسط امیر مجتبی  | 

مادر بزرگ نازنينم يك دسته اسكناس صد توماني رو دور خونه خدا طواف داده واسه اينكه توي مجلس دامادي من بريزه رو سر عروس و دوماد. اي خدا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 10:59  توسط امیر مجتبی  | 

زندگي مي‌رود. نمي‌توان آن را نگه داشت. فقط خاطرات و اثرات رفتار و كردار آدمي با گذشت زمان با او مي‌مانند. بعضي از اين رفتار تأثيري بزرگ و هميشگي بر روح و روان تو مي‌گذارند و برخي از آنها با گذشت چند صباحي، ديگر بياد آوردني نيستند. اما آنچه كه مهم است اينست كه بدانيم اگر خواستيم رفتار گذشته خود را قضاوت كنيم، به آنها در همان شرايطي كه از ما سر زده‌اند نگاه كنيم. در اينصورت شايد اندكي از سنگيني گناهاني كه بر شانه‌هايمان هستند، كاسته شود. ما تاوان همه كارهايي كه كرده‌ايم را پس خواهيم داد. بدون ردخور.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 15:51  توسط امیر مجتبی  | 

روزهاي فرد، عصرها، ساعت ۵،

ميام دم شركتتون دنبالت و ميريم گردش و ميگيم و ميخنديم و از هم گله و شكايت ميكنيم كه چرا تو منو كمتر از اوني كه من دوست دارم دوسم داري و يك بستني فوق العاده خوشمزه از آبميوه اميد دزاشيب ميخوريم و بعدش توي ماشين كوچولوم كه به اندازه تمام كهكشانها توش خوشبختي هست، زير يكي از سايه هاي سرد درختان كهنسال كوچه پس كوچه باغهاي شمرون، بوسه هاي داغ لبان زيباي توست كه دل بيقرار من رو مست و آروم ميكنه. و چقدر اين دل ساده من زود نرم ميشه. خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 12:41  توسط امیر مجتبی  | 

زندگی را می توان دو گونه نگریست: بر ساحل امنی همیشه ایستادن و یا دل را به تلاطم امواج خروشان سپردن. قاعده ها را خواهم شکست با تو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 12:19  توسط امیر مجتبی  |