تبليغاتX
شب يلدا

شب يلدا

دل نوشته ها

از این به بعد در اینجا خواهم نوشت:

شراب تلخ

هدیه تولد سی سالگی ام است به خودم. باشد که با رفتن به جای جدید، رفتارهای ناپسند گذشته خودم را درست کنم و فصل جدیدی در زندگی من آغاز شود.

پ. ن.: با کمک مطلبی که در این وبلاگ نوشته شده، خوشبختانه تونستم آرشیو وبلاگ رو هم به جای جدید منتقل کنم.

+ نوشته شده در  2009/8/6ساعت 13:10  توسط امیر مجتبی  | 

هیچ وقت دو راهی‌های انتخاب‌برانگیز را دوست نداشته ام.

+ نوشته شده در  2009/5/23ساعت 1:10  توسط امیر مجتبی  | 

امسال، تا زمان حاضر، خيلي سال خوب و پر از اتفاقي براي من بوده است. يكي از مهمترينهاش اينه كه از اول سال در يك مؤسسه تحقيقاتي معتبر دولتي مشغول بكار شدم. البته قصدم از كار كردن در اينجا ماندن تا زماني است كه جواب يكي از دانشگاههايي كه براي هيأت علمي در آنها اقدام كردم معلوم بشه. شغلي رو كه بيشتر از هر كاري اونو دوست دارم استاديه دانشگاس. اما در طي همين مدت كمي كه از آمدنم به اينجا گذشته احساس مي كنم كه از شرايط كاري كه دارم خيلي راضي هستم. بعلاوه اينكه با رفتن مدير پروژه اي كه در آن مشغول بكارم، پيشنهاد مديريت اين پروژه بزرگ هم به من داده شده است. حالا قرار شده كه راجع به اين قضيه فكر كنم و جواب خودم رو بدم. ميدونم كه ميتونم از پسش بر بيام، فقط تنها موردي كه فكرم رو بخودش مشغول كرده اينه كه من تجربه مديريت يك پروژه بزرگ و جامع رو ندارم و يكي ديگه اينه كه نسبت به تمام نيروهاي اينجا كم سابقه ترم. شايد اين مسأله باعث ناراحتي برخي از همكارهاي قديمي اينجا بشه. اما با اين وجود فكر ميكنم كه اين پيشنهاد رو قبول كنم، چونكه خيلي تجربه كاري مفيدي براي من خواهد بود. محيط اينجا رو خيلي عاشقشم. يك محوطه بزرگ باغ مانند قديمي كه پر از درختان بيد مجنون و كاج و چنارهاي سر به فلك كشيده و باغچه گلهاي رنگارنگه. هواي بهار امسال هم كه تكميل كننده ناخوشي احوال ماست. 

اتفاق خوشايند ديگري كه برايم افتاد، آشنايي با دختري فوق العاده مهربان و خوش قلب بنام "ليدا" ست. قشنگيه زندگي به اينه كه هميشه آبستن حادثه هاييه كه آدم رو آچمز ميكنه. آشنايي اي كه روز به روز اتفاقات فوق العاده عجيبي در اون رخ داد تا گرماي اين رابطه رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه متصور بودم بكنه. مثلاً توي اولين روزي كه همديگه رو ديديم، ليدا از من خوشش نيومد و ما از هم خيلي زود جدا شديم. اما سر برگردوندن يك سي دي، دوباره قرار شد كه همديگه رو خيلي كوتاه ببينيم و ليدا چونكه يه خورده هم از خشونت رفتاري و ظاهري من ترسيده بود به يك رهگذر تصادفي سپرده بود كه براي چند دقيقه دورادور مواظبش باشه. بقول معروف باديگاردش باشه. از قضا اين آقاي باديگارد، بين اونهمه رهگذر، يكي از دوستان من دراومد كه خيلي هم همديگه رو دوست داريم. بعد از خداحافظي و تموم شدن هر چي كه بود، ليدا باهام تماس گرفت و گفت كه خيلي دوست داره يه شانس ديگه به خودمون بديم و مفصلتر با هم صحبت كنيم ... و اينگونه شد كه در عرض اين يك ماه، ما اصلاً نفهميديم كه چي شد كه الان به اينجا رسيديم. باور كنيد اگر يكنفر سير اين اتفاقات رو بنويسه و از روش يك فيلم بسازه صد درجه بدتر از اين فيلم هنديهايي ميشه كه آدم موقع ديدنشون از فرط باورنكردني بودن اتفاقاتش، خنده اش ميگيره.

سرانجام اين رابطه زيبا رو نميدونم چي ميشه؟ اينكه ميگم زيبا يعني واقعاً درك متقابلي كه از هم داريم خيلي براي من زيباست. شايد با خودتون فكر كنيد با توجه به سابقه اي كه من از خودم اينجا نشون دادم اين دوستي هم دوام زيادي نخواهد نداشت. اما بايستي بهتون اعتراف كنم كه اولاً در مورد من كاملاً در اشتباه بسر مي بريد، ثانياً اينبار اين تو بميري از اون تو بميريها نيست. البته نميگم كه ديگه همه چيز ما براي هم اوكي هست و از همه لحاظ رديفيم با هم. هر رابطه اي مشكلات و مسائل خودش رو داره و اين مشكلات براي ما هم هست. اما اون چيزي كه با ليدا واسم با ارزشه درك عميقيه كه از حرفهاي همديگه داريم. اين درك خيلي براي من آرامشبخش و روح انگيزه و مهمترين مسأله ايه كه در رابطه من و يلدا وجود نداشت. براي من مثل روز روشن شده كه اينكه آدمها چه احساسي نسبت به زندگي داشته باشن كاملاً بستگي به ديد و نگرشي داره كه نسبت به دنيا، زندگي و اتفاقات اون دارن. منهم شايد مثل خيلي ديگه از آدمها با رفتن يلدا بايستي تا ماهها و شايد سالها زانوي غم به بغل مي گرفتم و فقط به اون فكر مي كردم و از اينكه اين اتفاق افتاده سر خورده مي بودم. اما چرا؟ مگر قبول نداريد كه همين لحظه اي كه گذشت بهيچ قيمتي ديگر برنخواهد گشت؟ ارزش عمر آدم خيلي بيشتر از اينه كه بخواد اونها رو در گذشته اسير كنه. من ميدانم كه اتفاقهايي كه در زندگي ما مي افتند توسط ما تعيين نمي شوند، اما نگاهي كه ما به آنها داريم تفاوتهاي زندگي انسانهاي شاد و غمگين را باعث مي شود. اتفاقهايي كه در زندگي ما افتاده اند، افتاده اند. شكستهايي كه خورده ايم درس و تجربه اي براي آينده ما هستند، نه نگهدارنده ما از درك خوشي در حال و آينده. آدم نبايستي گذشته را فراموش كند اما نبايد حال و آينده را هم فداي گذشته كرد. اينها را گفتم كه بگويم بر اساس همين نگرش، بعد از يلدا با دختر خانمهاي ديگري آشنا شدم و آنها را ديدم و گشتم تا اكنون به كسي رسيده ام كه خيلي دوستش دارم. اين احساس رضايت و سرمستي كجا و آن غمگين بودن و ناليدن و زندگي را دوست نداشتن كجا؟

+ نوشته شده در  2009/5/13ساعت 15:13  توسط امیر مجتبی  | 

مادر بزرگ نازنينم يك دسته اسكناس صد توماني رو دور خونه خدا طواف داده واسه اينكه توي مجلس دامادي من بريزه رو سر عروس و دوماد. اي خدا ...

+ نوشته شده در  2009/5/6ساعت 10:59  توسط امیر مجتبی  | 

زندگي مي‌رود. نمي‌توان آن را نگه داشت. فقط خاطرات و اثرات رفتار و كردار آدمي با گذشت زمان با او مي‌مانند. بعضي از اين رفتار تأثيري بزرگ و هميشگي بر روح و روان تو مي‌گذارند و برخي از آنها با گذشت چند صباحي، ديگر بياد آوردني نيستند. اما آنچه كه مهم است اينست كه بدانيم اگر خواستيم رفتار گذشته خود را قضاوت كنيم، به آنها در همان شرايطي كه از ما سر زده‌اند نگاه كنيم. در اينصورت شايد اندكي از سنگيني گناهاني كه بر شانه‌هايمان هستند، كاسته شود. ما تاوان همه كارهايي كه كرده‌ايم را پس خواهيم داد. بدون ردخور.  

+ نوشته شده در  2009/5/3ساعت 15:51  توسط امیر مجتبی  | 

روزهاي فرد، عصرها، ساعت ۵،

ميام دم شركتتون دنبالت و ميريم گردش و ميگيم و ميخنديم و از هم گله و شكايت ميكنيم كه چرا تو منو كمتر از اوني كه من دوست دارم دوسم داري و يك بستني فوق العاده خوشمزه از آبميوه اميد دزاشيب ميخوريم و بعدش توي ماشين كوچولوم كه به اندازه تمام كهكشانها توش خوشبختي هست، زير يكي از سايه هاي سرد درختان كهنسال كوچه پس كوچه باغهاي شمرون، بوسه هاي داغ لبان زيباي توست كه دل بيقرار من رو مست و آروم ميكنه. و چقدر اين دل ساده من زود نرم ميشه. خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني ...

+ نوشته شده در  2009/4/28ساعت 12:41  توسط امیر مجتبی  | 

زندگی را می توان دو گونه نگریست: بر ساحل امنی همیشه ایستادن و یا دل را به تلاطم امواج خروشان سپردن. قاعده ها را خواهم شکست با تو.

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 12:19  توسط امیر مجتبی  | 

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
و گر نه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 10:21  توسط امیر مجتبی  | 

دلم غمگين است. از آن غمهايي كه هر از چندگاهي مي‌آيد سراغت و در درونت مي‌نشيند و حال و هواي خنده را از تو مي‌گيرد. اتفاقي را دوست داشتم بيافتد، كه نيافتاد. آخ، آخ، آخ، اگر مي‌شد چقدر خوب بود. لابد تقدير اينگونه نخواست. بايستي تقدير را پذيرفت. حال و حوصله جنگيدن و سر و كله زدن را ندارم. دوست دارم خودم را به بيخيالي بزنم. ملالي نيست.

+ نوشته شده در  2009/4/12ساعت 16:18  توسط امیر مجتبی  | 

 ۱- پارسال روز اول فروردين روز تولد اين وبلاگ بود. درست يادمه كه حدود ساعتهاي ۹ صبح زمان سال تحويل بود و من اولين پست اين وبلاگ رو بعد از تحويل سال نوشتم. و چقدر اين يكسال زود گذشت. انگار همين ديروز بود. و اين حكايت مثل باد گذشتن ايام عمر همچنان ادامه خواهد داشت. شايد يه روزي برسه كه ديگه پير و از كار افتاده شديم و باز هم بگيم كه انگاري همين ديروز بود كه فلان كار را مي كرديم. دوست داشتم هميشه توي همين سن و سالي كه الان هستم ميموندم. بنظرم بازه بيست و هفت، هشت تا سي و دو سه سالگي بهترين بازه عمري آدمه. نه خام و بي تجربه اي و نه ناتوان و بي حوصله. تازه فهميدي كه چه كارها و چه چيزهايي رو دوست داري و از عهده چه كارهايي بخوبي برميايي. ذات و شخصيت و سلايق و طبع هر كسي با يك سبك از زندگي و يكسري از كارها بيشتر جوره. و اين موضوع رو بايستي درك كرد و فهميد. و اينكه بتوني اون امور و مسائلي كه با شخصيتت و افكارت و درونت و روحياتت سازگاره رو پيدا كني و انتخاب كني و بري سراغشون، كيفيت زندگيت چقدر با زماني كه يك عمر مجبور به انجام دادن كاري باشي كه آنرا دوست نداري تفاوت خواهد داشت. منتهي اراده ميخواد و شجاعت و تدبير و مصمم بودن.

۲- تعطيلات خوبي بود. هواي تهران در حد بهشت بود و خيابونها خلوت و تميز. كاش ايران چندين شهر مثل تهران داشت و اين امكانات و فرصتهاي شغلي كه دليل اينهمه مهاجرت شده در اينجا متمركز نشده بود و باعث نميشد كه از هفته ديگه دوباره توي خيابونها جا براي سوزن انداختن نباشه. كاش خيابونها هميشه همينجوري خلوت و تميز ميموند و آرامش در همه جا برقرار.

۳- پيام نوروزي آقاي اوباما نشون داد كه ايشون واقعاً براي تغيير اومده. در مقابل هم پيام آقاي خامنه اي بنظرم تا حد زيادي حاوي نكات قابل قبولي بود و مسائل مهمي رو مطرح ميكرد. اميدوارم كه دستگاه ديپلماسي هميشه ضعيف ايران بتونه بخوبي از فرصت بدست آمده استفاده ببره و گام مهمي در راه بهبود رابطه حساس ايران و آمريكا برداره. اونها نبايد با ادعاهاي غير قابل پذيرش اين فرصت رو از دست بدهند. بنظرم خود آقاي احمدي نژاد خيلي مايل به گفتگوي مستقيم با آمريكاست اما در كل خيلي از مسائل باعث شده ايران فعلاً يك موضع دفاعي نسبت به آمريكا داشته باشه. فكر ميكنم ظرف اين دو سه ماه باقيمونده تا انتخابات رياست جمهوري ايران هيچ اتفاق خاصي نيافته و همه منتظر بمونن تا ببينن چه كسي در ايران رئيس جمهور ميشه.

۴- اين روزهاي تعطيل تا نصف شب بساط فيلم برقرار بود. خيلي از فيلمهاي قشنگي كه دوست داشتم ببينم رو توي اين مدت ديدم و بسي لذت بردم. خواندن كتاب و ديدن فيلم بهترين كارهايي هستند كه ميتوانند اوقات آدم رو بخوبي پر كنند. همين باعث شده كه صبحها اصلاً نتونم زود پا شم و با شروع شدن ايام كاري در سال جديد حتماً تا مدتها با اين قضيه مشكل خواهم داشت.

۵- ديروز تيم ملي فوتبال ايران در ورزشگاه آزادي و با حضور صد هزار تماشاگر، در برابر عربستان و با اون همه كينه اي كه نسبت به اين تيم وجود داشت باخت. در پي اين باخت امروز علي دايي از سرمربيگري تيم ملي بركنار شد. مرد مغرور و پر ادعايي كه با رفتارش محبوبيتش را در بين مردم از دست داد و چشمش را بر روي اين واقعيت بست و اعتماد به نفس بيش از حدش تبديل به غروري شد كه باعث شد اسطوره ديگري در ايران خراب شود. علي دايي مي توانست يك اسطوره در فوتبال ايران بماند. چرا كه هيچ بازيكن ايراني به اندازه او در سطح بين المللي شناخته شده و عنوان دار نيست. او ميتوانست مدارج مربيگري را به تدريج و مرحله و مرحله پشت سر بگذارد تا ظرف ۱۰ سال آينده تبديل به يكي از بهترين و محبوبترين مربيهاي ايران شود. اما عطش و حرص و آز او براي موفقيت مانع از اين قضيه شد. در كنار خودش كه عامل اصلي پيدا شدن اين وضع بود مسؤولين ورزش ايران و فدراسيون فوتبال هم تقصيرداران عمده بودند. آنهايي كه با انتخاب بيخردانه و نابجاي علي دايي بعنوان سرمربي مقدمات پيدايش چنين وضعي را براي فوتبال ايران فراهم آوردند.

پ.ن.: با Chi Mai چطوريد؟

+ نوشته شده در  2009/3/29ساعت 17:27  توسط امیر مجتبی  | 

از سفر برگشتم. چند روزی به اتفاق یکی از بهترین دوستانم به جزیره زیبای کیش رفتیم. سفری بسیار زیبا و به یاد ماندنی. هنوز خبری از شلوغی دم عید نبود و هوا و دریا هم در حد فوق فوق العاده بودند. تمام شبها تا پاسی از نیمه شب در آلاچیقهای پارک ساحلی مرجان نشستیم و بساط چایی و قلیان و گپ و گفت و آواز و خاطره برقرار بود و دختران زیبا لب ساحل دوچرخه سواری می کردند. در هتل آپارتمان دیدنیها اقامت داشتیم که نزدیک ساحل بود و خاطره صبحانه های طولانی در پلاژ رستوران هتل رو به دریای آبی بی پایان برای همیشه جاودانه خواهد ماند. بیاد ماندنی ترین بخش سفر برای من غواصی در زیر آب بود. ماهی هایی با رنگهایی که در هیج جا آنها را ندیده ام و صخره های مرجانی بسیار زیبا و وحشتی که در اعماق آب سرد آدم را فرا می گیرد. دوست داشتم همانجا می ماندم. دسته های بزرگ ماهیان که با نظمی پیچیده به این سو و آن سو شنا می کردند. اگر فرصتی شد عکسهایی که از زیر آب گرفتیم را اسکن می کنم و اینجا می گذارم. هر چند زیبایی که در واقعیت هست در عکسها بخوبی نمایان نیست. واقعاً زیبا بود. پارک دلفینها هم خیلی قشنگ بود. حرکاتی که شیرها و  گرازهای دریایی و دلفینهای باهوش می کردند آدم رو به این فکر می انداخت که دنیا چقدر پیچیده تر از آنی کار می کند که ما فکر می کنیم. بازارهای تمیز و شیک هم بخش دیگری از سفر بودند که گشت و گذار و خرید در آنها هم لذتبخش بود. کاش زندگی بگونه ای بود که اینقدر ما را درگیر خود نمی کرد و بیشتر از این فرصت برای دیدن و درک و لذت بردن از زیباییهای آن داشتیم. کاش می شد همیشه یک مسافر بود.

حال و هوای این روزهای تهران هم زیبا و دیدنی است. درختان با برگهای تازه جوانه زده شان با آن رنگهای سبز زیبایی که نشان از تولدی دوباره است خیابانهای تهران را زیباتر از همیشه کرده اند. مردم در تکاپوی شب عید در حال دویدن هستند. دنیا در حال تازه شدن است. پس ما هم باید تازه شویم. نباید همیشه در حال و هوای گذشته ماند. وفادار ماندن به اصول و آرمانها و آداب و رسوم و سیر کردن در خاطرات خوب و بد گذشته را باید با تازه شدن و باز کردن دریچه هایی نو در زندگی تلفیق کرد. هر چند که کلاً من خودم آدم قدیمی پسندی هستم و اولد فشن را بسیار بیشتر ترجیح می دهم، اما نباید گذاشت که تعلق خاطر به گذشته ها باعث تبدیل شدن رود خروشان وجود آدمی به یک مانداب نرسیده به مقصود شود. باید رفت تا رسید. سال خوبی را برای همه شما عزیزان آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 10:57  توسط امیر مجتبی  | 

و بدین ترتیب من در ۱۰۸۰۰ روز (محاسبه تقریبی) از زندگی ام موفق به دریافت درجه دکتری در رشته مهندسی عمران شدم. بابت این قضیه خوشحالم و از اینکه باری که بر دوشم بود رو تونستم بخوبی به مقصد برسونم احساس رضایت می کنم. جلسه دفاع بخوبی هر چه تمامتر برگزار شد و در پایان جلسه هم داوران پس از دو ساعت سوال و جواب، تقدیر و تشکر کردند و نمره تزم بودن نیاز به انجام اصلاحات ۶/۱۹ شد.  

فکر کنم قبلاً نوشته بودم که بنظرم زندگی آدم روی یک منحنی سینوسی شکل حرکت میکنه. یعنی حداقلش مطمئنم که در مورد خودم اینطوریه. بعضی وقتها آدم روی قسمت اوج منحنی قرار داره و اتفاقات خوب و خوشایند براش میافته و بعضی وقتها هم روی ناحیه پایین منحنی سیر میکنه و بقول معروف خوب نمیاره و تیرش به سنگ میخوره. اینکه کی روی قسمت اوج باشیم و کی روی قسمت افت دست خودمون نیست. یعنی من نمیدونم که آیا دست خودمون هست و نمیتونم زمانش رو تعیین یا جابجا کنم. فکر کنم اینکه میگن به نحوه قرار گرفتن ستاره ها و اجرام آسمانی ارتباط داره پر بیراه نباشه. اما باور کنید که میتونم بفهمم که الان رو دوره اوج منحنی هستم یا روی دوره افت. این رو هم مطمئنم که هیچ انسانی توی دنیا وجود نداره که همیشه در قسمت اوج منحنی باشه. همه آدمها روزهای خوب و بد در زندگیشون دارن و اینکه آدم بتونه بفهمه که کی روز خوبشه و کی روز بدشه خیلی میتونه به آدم کمک کنه. اگه در قسمت افت منحنی باشم سعی می کنم توی اون چند روز دست به کارهای ریسکی و یا خیلی مهم نزنم. بقول معروف سرم رو میندازم پایین و مسیر معمولی رو صاف و ساده میرم. اما وقتی که ببینم روی قسمت اوج منحنی هستم مطمئن میشم که کاری رو که قراره انجام بدم به بهترین شکل میتونم انجام بدم و نتیجه اش هم اونجوری خواهد بود که میخوام. روز دفاع هم روزی بود که میدونستم روی قسمت اوج هستم. یعنی دو سه روز قبلش توی چند تا کار کوچیک بد آوردم اما میدونستم که روز دفاع ورق بر میگرده و روز خوش یمنی برای من خواهد بود که همینگونه هم شد. شاید با خودتون بگید که تو چه آدم خرافاتی ای هستی! باید بگم که خرافاتی نیستم اما قبلاً هم گفتم که معتقدم تقدیر و سرنوشت همه ما قبلاً تعیین شده و ما بازیگران سناریوهای زندگی خودمون هستیم. بهر حال از این بحثهای فلسفی بگذریم که شاید اینجا جاش نباشه.

این مرحله هم از زندگی من تموم شد و از این لحظه به بعد بایستی بدنبال تحقق آرزوهای بعدی خودم باشم. ۲۳-۲۲ سالم که بود این هدف رو برای خودم تعیین کردم که تا قبل از ۳۰ سالگی تحصیلاتم رو تا بالاترین درجه تموم کنم که اکنون محقق شده. حالا میتونم با خیالی آسوده تر به بقیه راه فکر کنم. یکسری کارهای مهمی هستند که حتماً باید انجامشون بدم. اول از همه دوست دارم که شخصیت خودم رو خیلی بهتر از این چیزی که هست کنم. دوست دارم یک انسان خوب باشم. باور کنید که به من ثابت شده که خصوصیات اخلاقی و معرفت آدم ارزشش بالاتر از همه چیزه. دوست دارم اینهمه اشکالاتی که توی اخلاق و رفتارم هست رو درست کنم. کی گفته که دیره و شخصیت آدم بعد از یک سنی دیگه تغییر ناپذیره؟ آدم توی ۹۰ سالگی هم میتونه شخصیتش رو عوض کنه. من هم قصد دارم که از اینهمه غرور و خودخواهی که متاسفانه در من وجود داره کم کنم و در عوضش انسانهای دیگر رو فارغ از خصوصیات ظاهری و اجتماعیشون دوست داشته باشم. اینقدر آدم بی محبتی نباشم و بتونم از ته دل به دیگران عشق بورزم. البته فکر نکنید که با یک آدم عوضی و سنگدل طرف هستید ها! اتفاقاً آخر جلسه دفاع همه استادها و داورها کلی از خصوصیات اخلاقی خوب من برای پدر و مادرم تعریف کردند و گفتند که من واقعاً پسر خوبی هستم. :-) اما راستیتش اینه که اونها دقیقاً که منو نمیشناسن. من جلوی اونها خب خودمو خیلی خوب نشون دادم اما در واقعیت میدونم که اونجوری که اونها میگن نیستم. ولی به همین سوی چراغی که بالای سرم روشنه قسم میخورم که شما از امروز به بعد با آدم دیگه ای طرف خواهید بود. من واقعاً سعی خواهم کرد که از هر لحاظ یک انسان خوب و دوست داشتنی باشم.  

بعد از این کار یکسری کارهای مهم دیگه هم هستن که نوشتنشون خیلی مفصله و شاید حوصله شما رو هم سر ببره ولی قطعاً بدرد همه شما هم خواهد خورد. اما من از نوشتنشون صرفنظر میکنم تا یهویی همه اندیشه های گرانبهایی که در سر دارم یکدفعه رو نشه و شما هم خودتون یکمی زحمت بکشید و فکر کنید و همش از روی دست دیگران تقلب نکنید. در حال حاضر در حال تدارک یک سفر چند روزه به اتفاق یکی از دوستام هستم. با تمام وجود به این سفر احتیاج دارم. من همیشه بعد از سفر مثل انسانی هستم که دوباره عاشق شده: عاشق زندگی کردن

+ نوشته شده در  2009/3/8ساعت 15:43  توسط امیر مجتبی  | 

شدیداً درگیر آماده سازی دفاع هستم. تاریخ دفاع چهارشنبه ۱۴/۱۲/۸۷ تعیین شد. روز مرگ و زندگی. روز تموم شدن یک مرحله دیگر از زندگی من و ورود به مرحله بعدی. امیدوارم که همه چیز بخوبی پیش بره و چهارشنبه شب برای من یکی از بهترین شبهای عمرم باشه. جلسه پیش دفاع بخوبی برگزار شد و هیأت ژوری کار تزم رو تأیید کردند و هیچ ایرادی بهش نگرفتند جز یک مورد: همونطور که حدس میزدم زیاد بودن حجم مطالب بطوریکه یکی از داورها گفت که از حد استاندارد خارجه و باید پایان نامه خلاصه تر بشه و یا بخشی از مطالب جانبی به پیوستها منتقل بشه که قرار شد همین کار رو بکنم. یک سری سوالات ماینور هم کردند که جواب دادم. امیدوارم که در جلسه اصلی هم مسأله خاصی پیش نیاد. گاد ویلینگ.

یک تشکر مردونه و درست و حسابی هم باید از لپ تاپ نازنینم بکنم. چرا که بدلیل حواس پرتی زیپ کوله ام رو نبسته بودم و از پشتم با شدت افتاد روی زمین. یعنی من در یک لحظه دنیا روی سرم آوار شد. تمام زندگی من در حال حاضر در این لپ تاپه و بعلت تنبلی اصلاً هم اهل بک آپ گرفتن نیستم. اما خوشبختانه هیچیش نشده بود و اصلاً هیچ آسیبی ندید. واقعاً لپ تاپهای Dell خصوصاً مدلهای Latitude ش لپتاپهای جون سخت و کاری هستند. تا آخرش پات وامیستن. ازت ممنونم رفیق بی ادعای شبهای تنهایی من. این قضیه یکبار هم سر فوق لیسانس برام اتفاق افتاد منتها اون موقع یکی دو هفته مونده به دفاع هارد کامپیوترم نیمسوز شد. شما نمیدونید من چقدر اون چند روز احساس غبن و بدبختی میکردم، اما خوشبختانه با لطف یکی از دوستان اطلاعات تزم همش ریکاوری شد و برگشت و من رو هم برگردوند. بهر حال اینی که میگن زندگی صحنه جدال و مبارزس راست میگن بخدا. آدم بعضی موقعها ناک اوت میشه و از رینگ میفته بیرون اما بایستی که بتونه دوباره خودش رو احیا کنه و سر پا بایسته و بر گرده تو صحنه. حالا من هم یه همچین احساسی دارم الان. دارم خودم رو ریکاوری میکنم تا برگردم وسط میدون زندگی. از اینکه در این لحظه در چنین جایی هستم و چنین احساسی دارم راضی هستم و قدر این احساس رو میدونم.

+ نوشته شده در  2009/2/21ساعت 13:18  توسط امیر مجتبی  | 

 باشگاه انقلاب، جاده تندرستی، جمعه ۱۱/۱۸، ساعت ۲

 

- خیلی دوست داشتم مثل نیکلاس کیج توی فیلم Next از اتفاقاتی که طی ۲ دقیقه آینده اتفاق می‌افته خبردار باشم. مثلاً قبل از اینکه کانال تلویزیون رو عوض کنم بدونم الان چه برنامه‌ای داره پخش می‌شه یا چه حرفی زده می‌شه. یا عکس العمل کسی که دارم باهاش حرف می‌زنم در برابر حرفی که می‌خوام بگم چیه. عاشق قدرتهای ماورای طبیعی هستم. اگه خدا از اینجور قدرتها به من می‌داد حتماً ازشون در راه خیر استفاده می‌کردم. 

- ترجمه فارسی نوستالوژیک، میشه "غمیادنامه".

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 15:21  توسط امیر مجتبی  | 

تولدی دیگر، خلقی دوباره

اگر فکر می‌کنید که ادامه تحصیلات خصوصاً در مقاطع بالا کار راحتیه باید بهتون بگم که سخت در اشتباهید. البته میتونه راحت باشه. بستگی به خودتون و انتظاری که از خودتون دارید داره. من چون خودم خیلی آدم پر توقعی هستم (و این خصوصیت بعضی جاها خیلی خوبه ولی بعضی مواقع نه) و دوست دارم کاری رو که انجام میدم به بهترین و کاملترین شکل ممکن از آب در بیاد، برای همین خیلی وقتها بهم سخت هم میگذره. اما جنس سخت گذشتنش از جنسیه که دوستش دارم. راحتی و استراحتی که بعد از یک دوره کار سخت نصیب آدم میشه لذتش خیلی خیلی بیشتر از استراحت معمولیه. دیدید آدم بعضی وقتها که میاد خونه از فرط خستگی نمیتونه حتی بشینه و دوست داره که فقط خودش رو ول کنه روی تخت و در عرض چند ثانیه هم خوابش میبره و وقتی هم که بعد از ۴-۵ ساعت از خواب پا میشه انگاری همسفر اصحاب کهف بوده و تازه متولد شده؟ ولی از نظر ذهنی و روحی خوشحاله و از وضعیتی که داره راضی. فشار این مدت هم برای من اینگونه بود. ولی در عوضش تز دفاع دکترایم رو کامل و آماده کردم و خیلی هم دوستش دارم. خیلی از قسمتهاش رو دوست دارم چند بار بخونم و از خوندنش هم خسته نمیشم. البته الحق و الانصاف نباید از زحمتهایی که استادم هم کشید گذشت. داشتن یک همچنین استاد راهنمایی با این سطح از سواد و علم خصوصاً در مقطع دکتری یک نعمته. الان یکی از مشکلات تزم اینه که ۳۰۰ صفحه شده که تقریباً ۸۰-۹۰ درصدش واقعاً مطالب سنگین علمیه و خوندن این حجم از مطالب بصورت یکجا قطعاً برای بسیاری از داوران و هیأت ژوری که خیلیهاشون اصلاً حال و حوصله شو دیگه ندارن کار مشکلیه.

با این حرفم خواستم بگم که توی ایران هم میشه کار علمی خوب و سطح بالا انجام داد. همه چیز توی زندگی آدم به خود انسان بستگی داره. خیلی از دوستانم الان دارند تو آمریکا و کانادا فوق لیسانس و دکترا میخونن، در حالیکه میدونم کاری رو که دارن انجام میدن در حد نصف کاری که من کردم هم نیست. اونجا هم خوب و بد داره. بعضیهاشون هم واقعاً دارن در بهترین سطح ممکن و با سختی و فشار خیلی زیاد کار میکنن. یعنی اینکه خیلیها فکر میکنن چونکه طرف رفته تو آمریکا یا کانادا دکترا گرفته پس حتماً کاری که کرده توش ما تحت علم پاره شده و مرزهای علم رو جابجا کرده اصلاً فکر درستی نیست. یا اینکه الان همه فکر میکنن که برای ادامه تحصیل حتماً باید برن خارج از کشور. اگه هدف از رفتن برای ادامه تحصیل در حقیقت فقط فرار از اینجا باشه اون یه بحث دیگه اس. کسی که اینجا رو دوست نداره حتی اگه بهترین امکانات رو در اختیارش بذارن باز هم نمیتونه با جون و دل کار کنه. خیلی ها به بهانه درس خوندن دوست دارن که برن زندگی در جایی دیگه رو تجربه کنن. این خودش یک راه خوب و جالب برای دیدن استایلها و جنبه‌های مختلف زندگیه. اما اگه کسی که فقط قصد درس خوندن داره بگه توی ایران فایده نداره چون سطح کار و سواد پایینه من این حرف رو قبول ندارم. چونکه الان می‌بینم که هم اساتید خوب و هم کارهای علمی خیلی خوبی در ایران وجود داره. هر چند که این واقعیت هم هست که تعدادشون به اندازه کافی نیست. این مهم میطلبه که آدم اگر پر توقع باشه، زحمت بیشتری بایست بکشه. خوب درس خوندن تو ایران زحمت بیشتری داره. واسه همین هم خیلی از این بچه تنبلها و گشادها الان رفتن خارج و دارن درس میخونن.

از این حرفها بگذریم که این قصه و در حقیقت این غصه سر دراز دارد. غصه اصلی همه این حرفها در اصل یک حرف دیگه اس. و اون هم عشق به ایرانه. عشق به خاک. عشق به وطن. عشق به هویت. عشق به اصل. عشق به ریشه. عشق به هوای اینجا. عشق به کوچه و خیابون اینجا. عشق به مردم اینجا. عشق به دخترای خوشگل و مهربون و با احساس اینجا. عشق به بقال و سبزی فروش سر کوچه. عشق به سینما رفتنهای پنجشنبه. عشق به نشستن پای برنامه نود دوشنبه شبها. عشق به مادر. عشق به پدر. عشق به استقلال. عشق به آبی. عشق به امیرخان ... و عشق به عشق. کسی که این عشقها رو داشته باشه یا نمیتونه بره یا اگه رفت حتماً یه روزی بر میگرده. باز هم بگذریم که همه چیز رو باید گذاشت و گذشت.

و اما زندگی عشقی خودم هم متأسفانه هنوز سر و سامانی نگرفته. دوستی من و کیانا هم بیشتر از ۴۰-۵۰ روز دوام نیاورد. من واقعاً شرمنده خودم و دوستانی هستم که کلی دعا و تفأل زده بودند که این دوستی به یک عاقبت فرخنده منتهی میشه. دلیلش هم این بود که کیانا علیرغم تمام خوبیهایی که داشت خیلی دختر سرد و آروم و بی سر و صدایی بود. سرد که میگم نه از نظر مقولات جسمی و فیزیکی چونکه اصلاً سمت اینگونه مسائل جذاب نرفتیم، بلکه از نظر احساسی و رفلکس نشون دادن در برابر عواطف و احساسات من. حالا این قضیه یا به این برمیگشت که چون تا حالا رابطه های دوستی زیادی نداشت بلد نبود و یا نه واقعاً اهل احساسات نبود. و من چون خودم خیلی بچه با عشقی هستم اصلاً نمیتونم با دخترهایی که فقط از دریچه عقل و منطق به زندگی نگاه میکنن کنار بیام. برای همین هم این قضیه رو بهش گفتم و ازش خواستم که یه خورده به احساساتش هم اجازه بده که پرواز کنه. اما اون گفت که احساساتش رو برای کسی میذاره که بدونه قطعاً برای همیشه مال هم هستن و تا این قضیه برای ما ثابت نشده نمیتونه اینکارو بکنه. خوب من هم اولش قبول کردم و سعی کردم که این اطمینان رو بهش بدم. اما اون واقعاً دختر احساساتی نبود. مثلاً در جواب احساسات من میگفت: "مرسی. خیلی ممنون". کیانا یک دختر عاقل و منطقی به معنای واقعی کلمه بود. و این خصوصیت هر از چند گاهی باعث سرد شدن رابطه ما میشد. برای همین هم بهتر دیدیم که ادامه ندیم. شاید این تصمیمی که گرفتم اصلاً منطقی نباشه. چونکه یک دختر خوب، باکلاس، با خانواده خوب و فهمیده رو از دست دادم. اما هر طور که به قضیه نگاه کردم دیدم رابطمون اون گرمی و محبتی که من دوست دارم رو نداشت. برای همین از هم جدا شدیم. جالب اینجاست که شب آخر بعد از دو ساعت سخنرانی پشت تلفن که براش کردم فقط دو جمله گفت: "امیدوارم اون کسی رو که میخوای پیدا کنی و باهاش خوشبخت بشی. خداحافظ. تَق". البته اون تق آخرش توی حرفهای اون نبود بلکه صدای گوشی تلفن بود که با عصبانیت اونو گذاشت. بهر حال برگ سیاه دیگری هم در این بخش از زندگی من ورق خورد و خانم کیانا هم به خاطرات من پیوست. نمیدونم آخر این داستانهای مسخره عشقی من که دیگه حال خودم هم ازشون داره بهم میخوره و تنها بخشی از زندگی و وجودمه که نگرانشم چی میشه. امیدوارم اون کسی رو که میخوام پیدا کنم.

+ نوشته شده در  2009/2/3ساعت 14:17  توسط امیر مجتبی  | 

من نمیتوانم بخودم بقبولانم که نبایستی غمخوار مردم بیگناه غزه باشم. چگونه و در کجا می توان زندگی اینهمه زن و کودک بی پناهی که هر روزه می میرند در حالیکه دولت غاصب اسرائیل کشتن آنها را کاری درست و در راستای مبارزه با تروریسم می داند، دادخواهی کرد؟ از اینکه کاری از دستم بر نمی آید واقعاً شرمگین و برای خود متأسفم. و چقدر کوچکند انسانهایی که در لوای روشنفکر بودن ریختن خون اینهمه انسان بیگناه را نتیجه طبیعی رفتار گروههای مبارز فلسطینی می دانند. چگونه می توان رفتار این دو طرف را یکسان دانست؟ ریختن خون غیر نظامیان و انسانهای معمولی ساکن هر کدام از طرفین دعوا کاری است باطل و ظالمانه. اما چگونه این انتظار را از فلسطینیان دارید وقتی که خون هموطنان بیگناهشان را اینگونه می ریزند آنها هم دست به اقدام متقابل نزنند؟ جواب آتش، آتش است. خون در برابر خون. ما احساس تنفری که یک فلسطینی نسبت به اسرائیل دارد را هیچ وقت درک نخواهیم کرد. چرا که سرزمینمان غصب نشده و از خانه هایمان رانده نشده ایم. نسبت به دزدی که به خانه تان آمده و بتدریج اتاق به اتاق دارد خانه تان را تصاحب می کند و شما را از بدیهی ترین حقوقتان محروم می کند و طوری هم وانمود می کند که صاحب حقیقی خانه شما اوست چه احساسی دارید؟ هر وقت که توانستیم خودمان را جای یک مظلوم بگذاریم این حق را داریم که نسبت به فریادی که می کشد و مشتی که از سر خشم گره می کند قضاوت و داوری کنیم.

+ نوشته شده در  2009/1/10ساعت 1:32  توسط امیر مجتبی  | 

۱- عدم دسترسی راحت به اینترنت و فشار آماده سازی کامنتهای جناب استاد بر روی تزم در این چند روز باعث شده که خیلی کمتر از وقت روزانه ام را برای گشت و گذار در دنیای مجازی و وبلاگ خوانی و همچنین وبلاگنویسی بگذارم. آدم زمانی که از یک موضوعی که درگیر آن شده است فاصله می گیرد، خواه خواسته و یا خواه ناخواسته، خیلی بهتر می تواند آن را سبک و سنگین کند و مورد ارزیابی قرار دهد. مثلاً همینکه چند روزی اصلاً به نت دسترسی نداشته باشد و یا اگر هم داشته باشد در حد محدود چند دقیقه در روز، آنوقت است که می بیند نه تنها چیز عمده ای را از دست نداده بلکه زمان باز شده ناشی از حذف این پروسه در طول روز را می تواند به کارهای بسیار مفیدتری اختصاص بدهد. همینکه آخر شب قبل از خواب بجای خواندن وبلاگهایی که هر شب می خوانی و یا سایتهای که اگر جمالشان را نبینی خوابت نمی برد، کتابی را بخوانی و یا اگر حالش را داشته باشی فیلم دلی را ببینی دریافت فرهنگی ات خیلی بیشتر از خواندن احوالات دیگران و اتفاقاتی که در زندگیشان افتاده، خواهد بود. اما همینکه این فرآیند مقطعی تمام شود دوباره زندگی به روال پیشین بر می گردد و کرم سرک کشیدن به زندگی دیگران دوباره در تنبان آدمی جان می گیرد. اصلاً این اینترنت بی پدر و مادر جنبه تفریحی اش اعتیاد آور است. واقعاً وقتی که از بیرون به این وبلاگستان نگاه می کنی میمانی که آیا بودنش بیشتر فایده دارد یا نبودنش. در این بین قطعاً وبلاگهایی هستند که خواندن مطالبشان واقعاً لذتبخش است، اما وقتی که میایی تو دیگر فقط قانع به آنها نمیشوی و هی از این خانه به آن خانه سرک می کشی و زنجیره این پروسه روز به روز بزرگتر می شود. خلاصه که فعلاً تصمیمم بر اینست که وقتم را کمتر برای خواندن وبلاگها بگذارم و استفاده ام از اینترنت بیشتر برای فعالیتهای علمی - فرهنگی - پژوهشی و به اصطلاح خودمان روشنفکرانه باشد. واقعاً لذت کتاب و فیلم خیلی بیشتر از اینترنت است.

۲- برای من اینگونه است که زمانهایی که غمگینم حس نوشتنم بیشتر در می آید. اما این روزها خوشبختانه یک خوشی نامحسوسی در من وجود دارد که دلیل آنهم قطعاً دوست داشتن کیاناست. با کیانا به من خیلی خوش می گذرد و هر چند که میزان دیدارهایمان و صحبتهایمان هم خیلی زیاد نیست، اما احساس دوطرفه دلنشینی بین ما وجود دارد. همین احساس باعث شده که همان خوشی ای که در ظاهر شاید نبینی اما در ته قلبت آن را احساس میکنی در من بوجود آمده باشد و در نتیجه حس نوشتنم کمتر در بیاید. البته یک دلیل این خوشی می تواند این باشد که دوستی من و کیانا هنوز عمر زیادی ندارد و به قولی در دوره ماه عسلمان بسر میبریم. شاید با گذشت زمان گیر دادنها کم کم شروع شود و این احساس همیشه برقرار نماند. اما فعلن که دوره قربانت بشوم ها و فدایت شوم ها و بوس فرستادنهاست. ان شااله که عمر این دوره حداقل به صد و بیست سالی برسد.

۳- روز اولی که با کیانا صحبت کردم دو شرط برای این رابطه گذاشت: یکی اینکه بهیچ وجه اهل ثکص نیست و دیگر اینکه از پارتی خوشش نمی آید. من هم موافق بودم چرا که خودم هم اینگونه نیستم و بنظرم اینکه پسری اینگونه باشد اصلاً هم عجیب نیست. اما کیانا دیروز گفت از اینکه من این شرایط را پذیرفته ام و توی این مدت هم اصلاً سر این موضوع با هم حرفی نداشته ایم برایش خیلی عجیب است، چرا که کسانی که قبلاً مایل به دوستی با او بوده اند یا این شرایط را نپذیرفته اند یا اگر لفظاً قبول کرده اند پس از مدت کمی سر این موضوع با هم به مشکل برخورده اند و دوستیشان ادامه پیدا نکرده است. اینکه این موضوع برای خیلیها مهم است و برای من نیست باعث شده که این فکر بدجوری مرا درگیر خود کند که آیا من اسکُل نیستم؟

۴- آقای استقلال هم که این روزها حالش خوب است و خوب هم دارد به ما حال مضاعف می دهد. امیرخان دیگر واقعاً ثابت کرده که ژنرال بلامنازع لیگ ایران است و انصافاً هم بازیخوانی اش حرف ندارد. امروز هم که استقلال مس کرمان را برد و از آنطرف هم پرسپولیس به ذوب آهن باخت آنهم سه بر یک. قبلاً همه مربیان سیستم بازی استقلال را قدیمی میدانستند اما حالا دیگر کمتر تیمی هست که با دفاع عمقی بازی نکند. برخلاف آقای استقلال، حال جناب پرسپولیس این روزها تعریف چندانی ندارد و عنقریب است که در دربی ۲۵ بهمن استقلال بزند پرسپولیس را لت و پار کند. البته امیرخان چون جوانمرد و لوطی است حتماً به بچه ها در رختکن می سپارد که بیشتر از یکی دو تا نزنند. بهر حال ما که مثل آنها نیستیم. رفاقت سرمان می شود.

از این چهار دلیل، قانع کننده تر می خواستید برای اینکه حس و حال آدم مثل سابق نباشد؟

+ نوشته شده در  2009/1/3ساعت 21:19  توسط امیر مجتبی  | 

تولد میترا بر شما مبارک

گذاشتن اسم این وبلاگ بنام "شب یلدای من" ارتباطی به خود شب یلدا نداشت. بخاطر علاقه ام به دختری بنام "یلدا" و همچنین علاقه ام به فیلم شب یلدا با بازی زیبای فروتن بود. پارسال در این زمان "یلدا" در زندگی من بود و من با آغاز سال ۸۷ این وبلاگ رو برای ثبت خاطرات و حال و هواهام ساختم. بعد از اون، جریانات رابطمون رو هم در وبلاگ نوشتم و اینکه چی شد که دیگه دوستی ما ادامه پیدا نکرد. "یلدا" از زندگی من رفت اما "شب یلدای من" موند و من باهاش انس گرفتم. اتفاقاً یکی دو ماه پیش با "یلدا" تماس گرفتم تا جویای احوالش باشم. گفتش که از اون خواستگاری که بخاطرش دیگه مایل به ادامه دوستی با من نبود پس از مدتی خوشش نیومده و جریان ازدواجش منتفی شده و فعلاً هم که دیگه خبری نبود. و همچنین گفت که اصلاً مایل به دوستی با هیچ پسری دیگه نیست و تنها راه مناسب رو بررسی کردن خواستگارانش برای ازدواج میدونه. از اینکه صداش رو شنیدم خوشحال شدم و براش آرزوی موفقیت کردم. خواستم بهش بگم که یک همچنین جایی هست که اگه دوست داشت میتونه برخی از خاطرات اون دوران رو بخونه اما نگفتم. یادمه اون روزی که نوشتم رابطه من و یلدا تموم شد دو سه نفری از نقاط مختلف دنیا بهم ایمیل زدن و گفتن که اینجا رو میخونن و از اینکه چنین اتفاقی افتاده ناراحت شدن. برام جالب بود. بهرحال من در این وبلاگ بیشتر خاطرات قشنگ و لحظه های خوشی رو که با هم داشتیم بیشتر ثبت می کردم در حالیکه در اواخر میزان قهر و دعواهای ما بیشتر شده بود. من متأسفانه و یا شایدم خوشبختانه از لحاظ رفتاری خیلی پسر آروم و خونسردی هستم در حالیکه یلدا خیلی آتشین و تا حدودی هم عصبی بود و در برخی مواقع که با هم بحثمون میشد اون اونور تلفن داشت خودشو پرپر میکرد در حالیکه من خیلی آروم بودم و این قضیه باعث ناراحتی بیشتر اون هم میشد. بهر حال هر چی بود گذشت و اکنون خاطراتش برام مونده. امیدوارم یلدا هم بتونه اون کسی رو که دوست داره پیدا کنه و باهاش خوشبخت بشه.

و اما ... همونطور که میدونین این روزها خانم کارنینا وارد زندگی من شده. اسم واقعی خانم کارنینا "کیانا" هست. تا حالا دوستی من و کیانا هیچ مشکلی نداشته و من خیلی احساس خوبی نسبت بهش دارم. روز بروز هم علاقه من و اون نسبت بهم بیشتر میشه. کیانا خیلی دختر کتابخونی هست و بر خلاف اونچه که در موردش تصور میکردم تا حدود زیادی به آداب و رسوم دینی پایبند. دختری عاقل، مغرور، تودار و آروم که باعث میشه آدم برای شناختن لایه های درونی ذهن و قلبش نیاز به صبر و آرامش بیشتری داشته باشه و این برای منی که شناختن آدمها رو دوست دارم خیلی لذتبخشه. پنچ شنبه با هم رفتیم شهر کتاب نیاوران که میشه گفت اولین جاییه که با هم رفتیم. خیلی خوش گذشت و من کتاب "خاله بازی" نوشته بلقیس سلیمانی رو خریدم. قبلاً کتاب "بازی آخر بانو" رو ازش خونده بودم که بنظرم کتاب باارزشی اومد. امروز هم بعد از ظهر رفتم دنبال کیانا و با هم دوری زدیم. برای اولین بار تونستم دستهای ظریف زیبا و دخترانه اش رو بگیرم و با هم کلی صحبت کردیم. عکسهایی که از اتاقش رو گرفته بود بهم نشون داد که چقدر زیبا و با سلیقه اون رو ساخته بود. اتاقی پر از عروسک و مجسمه و قاب عکس و نقاشی و شمع و کتاب و ... فکر کنم من اگه عکس اتاقم رو بهش نشون بدم دچار حالت تهوع بشه. کیانا بهم گفت که تا حالا رابطه ای طولانی با کسی نداشته و این اولین رابطه ای هست که احساس میکنه دوست داره اونو ادامه بده. برای همین دیروز زنگ زده جایی تا استخاره بگیره. اما با کمال تعجب طرف بهش گفته که جواب استخاره "بد" هست. برای همین تا حدودی نگران بود. این نگرانی امشب هم بیشتر شد. طبق سنت دیرینه ما ایرانیها که در شب یلدا تفأل به حافظ میزنیم اونها هم در خونشون که مهمونی بر پا بوده همین کار رو کردند و جواب فال کیانا این غزل اومده: "ما ز یاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"! خلاصه فعلاً که عوامل غیبی همه دست به دست هم دادن تا توی دل این دختر رو خالی کنن. خوب بهر حال اون یک دختره و حتماً مثل من به این راحتی به این قضیه دوستی نگاه نمیکنه، برای همین هم دوست داره که خیالش از هر لحاظ راحت باشه. پسرها اکثراً با جایگزین کردن عشقشون مشکلی ندارن و اگر بعد از یک مدتی دیدن که دختری که شاید زمانی هم خیلی دوستش داشتن اون کسی که میخواستن نیست راحت تر میتونن فراموشش کنن و بعد از مدتی عاشق دختر دیگه ای بشن. البته نه همه پسرها ولی خب معمولاً ضربه های روحی ای که پسرها توی شکست روابط عاطفی میخورن کمتر از دخترهاست. اما دختر خانمها عموماً اینگونه نیستن و تا مدتهای مدید در دوران افسردگی ناشی از شکست عاشقی بسر میبرن. همین وبلاگستان بی صاحب بهترین دلیل برای همین مدعاست. نسبت وبلاگهایی که دختران شکست خورده در فراق عشقشون و یا درباره حال و هوای خراب روحیشون در اون مطلب مینویسن به وبلاگهایی مشابه برای پسران سر به فلک زده. برای همین احساس میکنم که کیانا هم نگران اینه که اگه رابطه ما شدیدتر بشه من همون آدمی باشم که دوست داره باشه. جالب اینجاست که از یک طرف احساس میکنم که من رو دوست داره و دوست داره که با هم باشیم و از یک طرف نمیدونه که در قبال این استخاره و فال و این حرفها بایستی چیکار کنه. طفلکی. خدایا تو چقدر خوبی که زنها رو اینگونه با احساس آفریدی. اگه زنها هم مثل ما مردها بی احساس بودن دنیا چه جای مزخرفی بود. امیدوارم که بتونم دل کیانا رو آروم کنم و قلبش رو مطمئن. هر چند که خودم هم به استخاره و فال تا حدودی اعتقاد دارم. دلیل اینکه جناب حافظ چرا اینجوری ما رو مورد لطف و عنایت خویش قرار دادن رو نمیدونم. شاید حکمتی در آن نهفته است. حتماً حکمتی در آن نهفته است. زمان تنها چیزی است که جواب سوالهای مرا خواهد داد.

+ نوشته شده در  2008/12/21ساعت 3:44  توسط امیر مجتبی  | 

دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر رفتم شرکت جناب دوست. خانم کارنینا هم بود. اما بنظرم خیلی عصبانی اومد. نسبت به دفعه قبل زیباتر به نظر می رسید و همچنین مرموزتر. با دوستم اصلاً در مورد این قضیه و قصدم صحبت نکردم و طوری برخورد کردم که انگاری هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده و من دیگه تصمیم ندارم در مورد خانم کارنینا بیشتر بدونم. بعد از اینکه صحبتهای کاریمون تموم شد ساعت ۵/۴ از شرکت اومدم بیرون و تو ماشین منتظر بیرون اومدن خانم کارنینا شدم. نزدیکهای ساعت ۵ اومد بیرون و از اینکه دیدم تنهاست خیلی خوشحال شدم. پیاده شدم و مسافتی رو با فاصله تقریباً زیادی پشت سرش پیاده رفتم. تو این مدت همش با خودم فکر میکردم که چجوری باهاش صحبت کنم و برخورد احتمالیش چگونه خواهد بود. بعد از اینکه به اندازه کافی از شرکتشون فاصله گرفتیم نزدیکش شدم. یک قدم مونده بود که بهش برسم قلبم داشت از توی حلقم میومد بیرون. میخواستم منصرف بشم و برگردم. اما نشدم. نزدیکش که شدم آروم و مؤدبانه سلام کردم. برگشت و از دیدن من تعجب کرد. اما لبخند زد و جواب سلامم رو داد. و من شروع به صحبت کردن کردم. صحبتمون کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید که بیشترش رو هم من حرف زدم. خودم از حرفهایی که زدم خوشم اومد. من هر وقت بخوام یه حرفهایی رو از قبل تو ذهنم آماده کنم اصلاً اونجوری که دلم میخواد در نمیاد. ولی وقتهایی که فی البداهه حرف میزنم خودم بعداً تو حرفهایی که زدم میمونم. دیروز هم همینکارو کردم. تا رسیدم بهش تصمیم گرفتم تمام اونچیزی رو که تو ذهنم آماده کرده بودم رو بذارم کنار و هر چیزی رو که الان احساس میکنم بهش بگم. خلاصه بهش گفتم که نه من اونو زیاد میشناسم و نه اون منو. اما صادقانه احساس میکنم که ازش خوشم میاد و دوست دارم که بیشتر باهاش آشنا بشم البته اگه امکانش وجود داشته باشه. لحنم آروم و مطمئن بود و انگاری دیگه برام اهمیت نداشت که اون چه جوابی خواهد داد. بنظرم من بایستی باهاش صحبت می کردم و اینکارو کرده بودم. دیگه بقیه اش دست من نبود و این نگرش باعث شد که احساس خوبی بهم دست بده و فکر میکنم که این احساس روی اونهم تأثیر گذاشت. وقتی که خیلی آروم و جدی گفت که قصد دوستی با کسی رو نداره براش توضیح دادم که قصدم یک رابطه بیخود و بی هدف نیست و دوست دارم کسی رو پیدا کنم که بتونم دوستش داشته باشم. محترمانه ازش خواستم که قبول کنه با هم بیشتر آشنا بشیم و قبول کرد. از هم خداحافظی کردیم و قرار شد که امروز همدیگه رو ببینیم.

امروز بعد از ظهر رفتم دنبال خانم کارنینا و با هم مفصل صحبت کردیم. خیلی مهربون شده بود و بیشتر اون حرف زد تا من. بعد از اینکه نظراتشو گفت و سؤالهایی رو که براش مهم بود پرسید و من هم حرفهام رو زدم دیگه با هم صمیمی شده بودیم و انگاری چند وقته که همدیگه رو میشناسیم. موقع خداحافظی احساس خوبی داشتم و اون رو هم خیلی خوشحال دیدم. از اینکه رفتم باهاش صحبت کردم خیلی خوشحالم. هزار بار تا حالا به خودم گفتم وقتهایی که با حسهات رفیقی اونکاری رو که دلت میخواد و میگه انجامش بده. دو دل نباش. منتها بدیش اینه که آدم همیشه با حسهایش رفیق نیست. فعلاً قرار شده که با هم باشیم تا ببینیم میتونیم با هم بمونیم یا نه. از صحبتهای امروز خانم کارنینا احساس میکنم که قبلاً کسی رو دوست داشته و نمیدونم چرا فکر میکنم هنوز هم از نظر روحی و فکری نتونسته رها بشه. خودش مستقیماً چیزی نگفت اما در مورد اینکه اصلاً دوست نداره عاشق بشه بارها حرف زد. کاش این درگیری، اگه وجود داشته باشه، در حدی نباشه که نتونه روح و ذهنش رو آزادنه مال خودش ببینه. بنظرم این خیلی طبیعیه که هر دختر یا پسری توی زندگیش عاشق شده باشه. اما اگه بهر دلیلی این عشق به جدایی رسید چقدر خوبه که آدم بتونه به زندگی ای که در پیش رو داره نگاه کنه و خودش و روحش رو اسیر گذشته نکنه. امیدوارم که این حسم واقعیت نداشته باشه و یا اگر داره خانم کارنینا دختری باشه که بتونه از پسش بربیاد، که بنظرم میتونه. دختری که بیشتر از اونکه احساساتی باشه سعی میکنه منطقی و آروم مسائل رو ببینه. فعلاً فقط باید کمی صبر کرد تا زمان نقش خودش رو بازی کنه. این جریان طبیعی زندگی است که اتفاقات آینده رو رقم خواهد زد. آینده ای که کسی خبری ازش نداره و منهم عجله ای برای دونستنش ندارم. باد ما را با خود خواهد برد. شاید فصل جدیدی از زندگی من شروع شده باشد.

+ نوشته شده در  2008/12/17ساعت 4:6  توسط امیر مجتبی  | 

وقتهایی هستند که دوست داری کسی تو زندگیت باشه که ته قلب و ذهنت از بودنش خوشحال باشی. و یه زمانهایی هستن که دوست داری صداش رو بشنوی و حالش رو بپرسی و از هر دری باهاش صحبت کنی. و بعضی روزها که از سر کار یا دانشگاه خسته برمی‌گردی قراری باهاش بذاری و ببینیش و از دیدنش خوشحال بشی و لحظه‌های قشنگ و بیادموندنی رو باهاش تجربه کنی. زندگی بهمین سادگی برای من میتونه قشنگ و لذتبخش باشه. چرا حس دوست داشتن و دوست داشته شدن را بایستی زندانی در خاطرات گذشته کرد؟ چرا باید همیشه بدنبال بهانه‌ای برای دلتنگی بود در حالیکه می‌توان با ساده ترین بهانه‌ها خندید و خوش بود؟ آری! اصلاً من از طرفداران مسلک الکی خوش بودن در زندگی هستم. من واقعاً با تنهایی مشکل دارم و زمانهایی که تنها هستم ناشادم. وقتی که همچنین کسی رو در زندگی خودم نمی‌بینم احساس می‌کنم که یک فصل شیرین از زندگی رو از دست داده‌ام. بنظرم زندگی حقیرتر از اونه که ارزش غصه خوردن و سخت گرفتن رو داشته باشه. همه این مقدمه چینی‌ها رو کردم که بگم دوباره احساس می‌کنم که از کسی خوشم اومده (یا بعبارتی خوشم می‌آیه). از هفته قبل که به دعوت یکی از دوستانم و برای مذاکره در مورد کاری به شرکتشون رفتم مجذوب یکی از همکارهایش شده‌ام. آنهم فقط طی یک برخورد چند ثانیه‌ای و یک سلام و احوالپرسی ساده. نمیدونم چه چیزی در این خانم خوش پوش و جدی دیدم که منو اینجوری درگیر خود کرده است. بعد هم که از جناب دوست در موردش پرسیدم گفت که واقعاً اطلاعات کمی در مورد ایشون داره و اصلاً نمیدونه که وضعیت تجرد و یا تأهلش یا بهتر بگم تعهدش چگونه است و کلاً دختریه که زیاد با پسرها قاطی نمیشه و بغیر از چند دوست خانم محدود با بقیه گرم نمیگیره و سرانجام هم توصیه‌اش این بود که از خیرش بگذرم چرا که به دردسر جواب منفی شنیدنش نمی‌ارزه. اما این خانم چند روزی است که بدجوری فکرم رو به خودش مشغول کرده و هر طوری که با خودم حرف میزنم دلم راضی نمیشه که از خیر خواستنش بگذرم. دوشنبه دوباره بایستی به شرکت جناب دوست بروم تا مذاکراتمون رو نهایی کنیم. و به احتمال خیلی زیاد با خانم کارنینا هم صحبت خواهم کرد. یعنی فعلاً این تصمیم رو گرفتم و اگر دنیا هم در برابر من بایسته نمیتونه منصرفم کنه. هر چند که واقعاً ریسک این پیشنهاد با توجه به شرایط موجود بالاست. کارنینا اسمی است که روش گذاشتم چرا که خیلی بهش میخوره که اسمش کارنینا باشه. فقط امیدوارم که مشکل خاصی پیش نیاد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدن تا این خانم اون روز حالشون خوب باشه و حوصله اینکه بخواد در مورد کسی فکر کنه رو داشته باشه. چون که حتماً میدونید که وقتی که به یک دختر خانم پیشنهاد عاشقی میدید عوامل درونی و بیرونی زیادی در نحوه برخورد و جوابش تأثیر داره که در اینجا از باز کردن بیشتر بحث صرفنظر می کنم. بهر حال اندکی صبر باید تا بعدش بیام بنویسم که چه جریاناتی پیش خواهد آمد. البته اگه حالم خوب باشه و خوشحال باشم که بخوام بنویسم. امیدوارم تاریخ پست بعدی این وبلاگ دوشنبه شب باشه.

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 13:11  توسط امیر مجتبی  |